روزهایی که می گذرد

دو روزی بود که به پرهیز درمانی واسه معده ام توجه می کردم و فقط روز اول داروهاشو خوردم.... 

 

همون پرهیزا باعث شده بود دردی احساس نکنم و ریفلاکس هم قطع بشه و منم بلافاصله قرصا رو قطع کردم....طبق اطلاعات نصفه نیمه ی خودم این قرصا راه درمان نبودن و فقط علائم درد رو تسکین میدادن و ترجیح دادم بیخود مواد شیمیایی رو واردش نکنم دیگه!!!! 

 

اما از دیروز دیدم نمیتونم خودمو در مقابل یه چایی خوش رنگ و خوش طعم کنترل کنم....هی از جلوش رد شدم و برگشتم تا آخرش مامان یه چایی خیلی رقیق بهم داد و گفت:بخور دردش با من!!!....منم با شیرینی خوردم و دردی هم نداشتم.... 

 

خوب مسلماْ منه بی جنبه پر رو شدم و دیشب هم توی مهمونی یه چایی نه چندان رقیق رو با قند!!! خوردم....بازم مشکل خاصی پیش نیومد.... 

 

نتیجه اش اینکه فکر کردم و من و دکی جون هر دو توهم زدیم و نه اون یک ماه درد کشیدن و ریفلاکس های وحشتناک و نه معاینه ی دکتر و تشخیصش هیچ کدوم حقیقت نداشتن و من هیچ دردی ندارم!!!! 

 

امروز دوستم اینجا بود....ظهر یه چایی ریختم و اون گفت نباید بخورم و منم گفتم نه بابا امتحان کردم مشکلی نیست رقیق میریزم!!!....و عصر هم این موضوع تکرار شد.... 

 

دیدم همین جور نشستیم و فیلم نگاه میکنیم هیچی نیست جلومون....بهش گفتم:نسکافه می خوری؟ گفت:دیوااااانه برات خوب نیست!!!! گفتم:بابا جان یه روز که هزار روز نمیشه.... گفت:من نمیخورما.... گفتم:ولی من می خورم!!! 

 

درست کردم و دوستم نخورد و من خوردم!!!! 

 

کلاْ چشمتون روز بد نبینه چون غلط کردم واسه یه ثانیه ام بود....بازم درست مثل قبل دردناک و آروم نشدنی....مسکن ها هم هیچ اثری ندارن و من الان فقط جهت سرگرم کردن معده هه اینجام تا شاید حواسش یهو پرت شه و یادش بره بسوزه!!!!....اما گویا انگار نه انگار!!!! 

 

دیروز....بعد از مدت ها یه تجربه ی به یاد موندنی داشتم.... 

بعد از مدت ها بیماری داشتم که اصلا حتی یه صداسازی کوچیک هم نداشت....درک و شناختش عالی و مشکل ذهنی نداشت فقط اصلا حرف نمیزد و ۲سال و نیمش بود.... مادرش و کل خانواده فقط صدای گریه  جیغش رو شنیده بودن.....و خوب از قشر پایین بودن و اطلاعاتی در مورد این اختلال نداشتن و از درمان نا امید بودن.... 

 

با تلاش چند بار اول من و وسایل بازی هم اون هیچی نگفت و فقط با تعجب نگاهم می کرد... انگار با اون چشمای درشت و نازش بهم میگفت که واسش عجیبه و نمیتونه انجامشون بده!!!! فقط نگاهم می کرد.... 

بازم بازی ها رو آسون تر کردم و هیجانش و بیشتر....کم کم کمکش کردم و یه لحظه یادش رفت که نمیتونه و تلاش کرد و گفت....میدونین چی شد؟....اول از همه خودش سکوت کرد و با نگاهش صورت منو کنکاش می کرد....فقط ۲ سال و نیم داشت و می فهمید چی شده.... مادرش هنوز باورش نمیشد....عمه اش هم همین طور....اما من عادی بودم....انگار که برام این موضوع خیلی خاص نبود....میدونستم باید مطمئنش کنم که بازم میشه و این عجیب نیست.... 

 

ما تکرارش کردیم و اون چند بار تجربه اش کرد....بعد رفتیم جلوتر....و اون هر بار صورت من رو جستجو میکرد هدفم رو میگرفت و تلاش میکرد و میگفت....و من هر بار ذوق و هیجانش رو توی چشماش میخوندم....اونقدر پیش رفت که من هم نتونستم خودمو کنترل کنم و هم پاش ذوق میکرد....و اون مدااااام حتی بدون خواستن من چیزایی که یاد گرفته بود رو می گفت و لذت می برد.... 

 

وقتی خودم آروم شدم به مادر و عمه نگاه کردم....صورتاشون خیس از اشک شوق بود و نمیدونستن چطو روی صندلی بمونن....میخواستن بغلش کنن و نهایت شادیشون رو نشون بدن....مادر میگفت:اولین باره صدای حرف زدنش رو میشنوم!!!! و من بعد از این سالها کار میدونستم این جمله چه معنایی داره.... 

 

اومدم کنار و خواستم مادر شریک بازی بشه و بیشتر لذت ببره.... اون بچه نمیخواست تمام شه....میترسید اگر همه چی جمع شه دیگه نگه!!! دیگه نتونه بگه!!!....اما دید میشه....اون بچه ی ۲ ساله بهم ثابت کرد که بچه ها می فهمن....بچه ها خیلی بیشتر از ادم بزرگا می فهمن.... 

 

دیروز....آخرین روز کاریه من توی کلینیک خصوصیه خودم بود....و خدا یه هدیه ی قشنگ بهم داد....خنده ها و شادیه اون بچه و مادرش دنیایی بود....همه ی هدفی که از کارم میخوام....یه لبخند رضایت....قولی که به بابا دادم!!!! 

 

دلم برای اون اتاق برای همه ی لحظه هایی که اونجا گذشت....تنگ میشه....من وقتی یکی از عزیز ترین هامو از دست دادم اونجا میرفتم و اونجا اشک میریختم و ساعت ها پشت پنجره اش باهاش حرف میزدم!!!!....من به اونجا دلبستگی دارم اما میونم که ما مسافریم و اینا فقط بخشی از سفر ماست....همین که دیروز روز فوق العاده ای بود بهترین پایان اون اتاق بود.... 

 

معده ام هنوزم داره بندری میزنه و به حرفام گوش نمیده.... 

برم ببینم چیکار میتونم بکنم!!!! 

 

پ.ن: من از شروعم راضیم....آروم آروم تغییرات رو ایجاد میکنم و خوبه....من دارم کم کم خودم رو میشناسم و این عالیه.... 

 

پ.ن۲: دی ماه شروع شد....اینم زمستان ۹۰.....یعنی چی با خودش میاره؟؟؟؟ امیدوارم روزای همه ی دوستام و عزیزام به پاکی و صفای سفیدی زمستون باشه خالص و سرشار از آرامش 

 

پ.ن۳: به زودی برنامه ی درسیم شروع میشه!!! به زودی!!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1390ساعت | 09:03 ب.ظ توسط من | نظرات (3)