X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

همیشه از یه جایی شروع میشه 

یه جایی که خسته میشی از شروع نکردن....به ستوه میای از اینکه داری به تعویق میندازی... میدونی یه ضربه یه تلنگر نیازه و مطمئنی که جز خودت کسی نیست که بتونه اون ضربه رو بزنه اما همیشه طفره میری تا یه جایی....یه جایی که دیگه وقتشه.... که دیگه مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن و آنچنان نیرویی بهت میبخشن که بلاخره دستاتو میزاری روی زانوتو بلند میشی.... 

 

همین جوری ساده نه.... با یه عالمه گله....با یه عالمه کینه..... با یه عالمه سوال.... اینا تغییر نکرده....هنوزم دلت شکسته اس....هنوزم بی قراری....هنوزم نفسات منظم نیست....هنوزم روی دستات رد گذر خاطره ها باقی مونده....اما تو بلاخره پذیرفتی که اینجا نقطه ی شروعه.... وقته شروع کردن از همین جاییه که قرار گرفتی....میپذیری که قرار نیست با عالم و آدم بجنگی تا باورشون بشه چی کشیدی.....قرار نیست به اونا ثابت کنی که همه چی به پاش دادی و به اینجا رسیدی....چون هیچ کس هرگز تو رو نمیفهمه و باید بدونی این قانون این دنیاست....قانون نانوشته ای که همه توی دلشون میدونن....خودت هستی و خودت....تنها به دنیا میای و تنها میری....ولی سالها طول میکشه تا باور کنیم که ما تنها هم زندگی میکنیم!!!!....اما همیشه از یه جایی شروع میشه....از یه جایی دیگه نمیخوای خلاف آب شنا کنی....دیگه می پذیری و دنبال راه حل میری..... یا علی میگی و سرتو رو ه آسمون میگیری و یه چشمک حواله ی تنها حامی ابدیت میکنی و یه لبخند روی لبات میشونی.....دستت رو روی قلبت میزاری و آروم آروم زیر لب ورد همیشگی رو زمزمه میکنی.....چون همیشه از یه جایی شروع میشه....  

 

زمانش مهم نیست....دیر یا زود اون لحظه فرا میرسه و باید هوشیار باشی.... شاید روزها منتظرش باشی....شاید ماه ها.... و شاید مثل من بیش از سالها.... اما اون روز میرسه که بلند میشی.... که پوست میندازی.... و خود قبلیتو میبینی که روی زمین باقی مونده....مثل روحی که از بدن جدا میشه و ادامه میده و جسمی که فقط تا یک نقطه ی خاص که در ظرفیتش میگنجه میتونه پیش بیاد....  

 

درست همون زمانه که روح تو کمی بزرگتر شده و همونه که تو رو بلند میکنه و تو تغییر کردی.... تو دیگه غر نمیزنی....دیگه تهدید نمیکنی....دیگه لجبازی نمیکنی....دیگه نشنیده قضاوت نمیکنی.... تو قدر رفتارت رو میفهمی....سکوت میکنی....لبخند میزنی...آغوشت رو برای مهر باز میکنی.... میبخشی....و بخشیده میشی.... میپذیری و خدا بهت فرصت میده تا واقعیت وجودی آدمها رو ببینی و تو میدونی این جاییه که هر کسی نمیتونه بهش برسه و می فهمی چقدر خدای تو مهربونه و وعده هاش حق!.... 

 

همیشه یه نقطه هست برای این شروع.... 

یه لحظه ی خاص که با همه ی لحظه های قبلش متفاوته.....و قلبت اینو بهت گوشزد میکنه.... لحظه ای که دلت میخواد تا ابدیت ادامه پیدا کنه....اما...همیشه بالاتری هم هست.... و این یعنی زندگی....به شرطی که فراموشش نکنیم 

 

اما.... 

همیشه یه جایی شروع میشه 

باید منتظرش باشیم 

 

 

پ.ن: میدونم که از چیزی که نوشتم هرگز نمیفهمید داره چه اتفاقاتی برام می افته....آرومم یا غمگین.... خوبم یا بد.... اما نپرسید.... هیچ اتفاق خاصی در دنیای بیرون از من نیفتاده..... فقط من! برای من اتفاقی که افتاده که نشد جور دیگه ای ازش بگم....کاش خیلی از شماها هم بهش برسید....به بالاتر از این هم.... 

 

پ.ن۲:اول تصمیم نداشتم اینجا بنویسم....گفتم یه جای دیگه....جایی که کسی نخونه و محرمانه باشه.... اما بعد دیدم بهتره توی روزانه هایی باشه که چشمم بهش میخوره....تا بعدها یادم بمونه نقطه ی شروع دقیقاْ کجا بود....بهر حال زمان شیطونه و ما فراموشکار 

 

پ.ن۳:تا اجرای اون به زودیه من! دیگه چیزی باقی نمونده! 

 

پ.ن۴:(فقط برای اینکه اینو هم یادم بمونه) بازم یه بحث دیگه توی خونه....این مشکل حالا حالا ها حل نمیشه.... دایی محترم هم این بار وارد بازی شد و فهمید که وقتی بهش میگم نمیشه و کسی نمیتونه کاری کنه دقیقاْ یعنی چی!!!!!!!!....اما مهم یه چیز دیگه اس.... مهم اینه که وقتش که بشه حلش میکنم و الان وقت این موضوع نیست چون جای دیگه بهشون نیاز دارم.... فعلا وقت ساختنه....نه خراب کردن!  

 

پ.ن۵:فردا تولد داداش بزرگه اس....پسرک کوچولویی که توی بغل من بزرگ شد و حالا از منم بزرگتره....مرد کوچولوی من که فردا ۱۵ سالش تمام میشه....بلند به کل خونه میگه: نیاز به هیچ کدوم شما ندارم،شیما خودش واسم همه کار میکنه.....میدونه با دنیا عوضش نمیکنم و چقدددددر دوستش دارم....شاید واسه همینه که جلوی همه سینه سپر میکنه و می ایسته و حرفایی که بغض نمیزاره من بگم اون به گوش همه میرسونه.... خنده داره اما پسرک من مدتهاست تنها همراز من شده.... و نمیتونید تصور کنید چقدر با محبت منو توی تنهایی هام همراهی میکنه.... دلم میخواد سورپرایزش کنم....امیدوارم بشه!

نوشته شده در دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390ساعت | 11:54 ب.ظ توسط من | نظرات (1)