X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

خیلی بده یه عالمه حرف و حدیث جدید واسه گفتن داشته باشی اما یه مهر همچییییین زده باشی روی دهنت که مبادا حرف بزنی؟؟؟ حالا چرا؟؟؟ دیگه خدا داند نه بندگان خدا!!!!! 

 

کمی تا قسمتی تنبل شدم....همین که دیگه بعد از ظهر ها قرار نیست جایی برم کلی منو خونه نشین کرده....تا میرسم ناهار خورده نخورده میخوابم و ۷ تازه بیدار میشم که شب شده!!!! و بعد فقط می چرخم توی خونه بدون اینکه کار مفیدی انجام بدم و از ۹ هم پای تلویزیونم تاااا ۱۱.... بعدشم دیگه باز سریع میپرم توی تخت و لالا!!!! کلا اینقدر زندگی من هدفمند شده جدیدا که دارم به خودم غبطه می خورم هییییی 

 

اما از لحاظ روحی خیلی بهترم و کلا حس میکنم دوره ی تغییرات رو بلاخره گذروندم و الان در حال تثبیت شدنم..... 

  

و بعد: 

یه آقایی بود که از چند وقت قبل میشناختمش و بهم ابراز علاقه کرده بود.... چند ماه پیش هم اینو تکرار کرد با اینکه از همه ی گذشته  ام خبر داشت.... خوب من نمیتونستم عاشق کسی باشم و اینو بهش گفتم....دلمم نمیخواست متعهد باشم.... اون هی مستقیم و غیر مستقیم میگفت که میدونه اگر با کسی دیگه غیر از من ازدواج کنه مطئننه که بعدها پشیمون میشه!!!! و من هر بار سعی کردم یه جوری حالیش کنم که خوب چشماتو باز کن با یه آدم خوب ازدواج کن تا پشیمون نشی!!!! 

 

حالا ملاکاش برای ازدواج فقط پیرامون تیپ و قیافه ی طرف میگشت و خیلی واضح اینو میگفت که میخوام زیباییه زنم بهم اعتماد به نفس بده!!!!! 

 

وقتی دیگه کاملا مطمئن شد که جواب من تغییر نمیکنه اون روی قضیه مشخص شد و طی یک مکالمه حرفایی زد که فک من رو باید از روی زمین جمع میکردید!!!....مدام به تیپ و قیافه ام چیز میگفت و اینکه باید واقع بین باشم و خلاصه که من نمیگم اما شما بدون هرجمله ای که گفت بدتر از قبلی بود و خارج از سطح تحمل من.... با این حال کلی جلوی خودم رو گرفتم و جواب ندادم و بعد از اونم واسه همیشه همه ی حرفا و تماساش بی جواب موند!!!! یعنی حتی جواب سلامشم ندادم!!!! 

 

درسته حرفاش بیشتر از سر کینه ای بود که به دل گرفته بود اما با توجه به یک عدد من! که دوره ی بحران و غمم رو طی میکردم و شدیدا! شکننده بودم،شنیدن اون حرفا و هی تکرارشون توی سرم کلا زده بود اعتماد به نفسه رو داغون کرده بود!.... فکر کنم ۱ ماهی طول کشید تا دوباره خودم شدم و فراموش کردم  

 

اینم لازمه بگم که ۱ هفته بعد از حرفا و کاراش اومد و خیلی عذر خواهی کرد و تلاش کرد از دلم در بیاره اما دلم باهاش صاف نشد!!!! چون واقعا تحمل کرده بودم و شنیدن اون حرفا فرای طاقت من بود.... میدونست دختر مغروریم و دقیقاْ دست روی همین گذاشته بود.... فهمید که نمیتونم ببخشمش و خلاصه که قرار شد هر موقع تونستم ببخشمش!!!! 

 

حالا دیروز بعد از چند ماه اول یه اس ام اس داده که معلوم بود واسه یه نفر نیست و جمعی نوشته شده یعنی افعال جمع بود!!!! که لطفاْ دیگه با من تماس نگیرید من دارم ازدواج میکنم!!!!..... اباااااااالفضل....یعنیییییی چند نفر توی اون لیییییییست بودن!!!!.....منم پاک کردم و دلیلی هم ندیدم جواب بدم....مسلماْ من از خیلی وقت قبلش اونو پرت کرده بودم بیرون!.... 

 

عصرش زنگ زده....با یه شماره دیگه.... و میگه که اس دادم جواب ندادی! 

گفتم بعله دریافت کردم و دلیلی برای جواب ندیدم....جوابتون رو از قبل که میدونستیییید! 

گفت:میخوام دوباره ازت عذر خواهی کنم به خاطر همه چی و به خاطر همه ی محبتا و خوبیات تشکر کنم و آدمی به خوبی تو ندیدم و من بد کردم و منو ببخش! 

گفتم:مشکلی نیست! 

گفت:ازم دلخوری؟ 

گفتم:واسم مهم نیست! 

گفت:می بخشیم؟ 

گفتم:به وقتش! 

گفت:چرا اینقدر سرد حرف میزنی؟ 

گفتم:با غریبه ها باید مثل غریبه حرف زد! 

گفت:یعنی غریبه ام؟ 

گفتم:دقیقاْ....همیشه بودید! 

 

یک کمی سکوت کرد و بعد پرسید کاری ندارم و بعدم یک کمی آرزوهای خوب برام کرد و من دیگه بای کردم و قطع کردم! 

 

اما نکته مورد نظر این بود که از اول که فهمیدم اینه توی ذهنم بود موقع قطع کردن براش آرزوی خوشبختی کنم درست مثل همه ی آدمای دیگه و در تمام طول مکالمه داشتم تلاشم رو برای گفتنش میکردم اما بازم نگفتم!!!! 

 

میخواستم خودم باشم....بدون اینکه نشون بدم از هر چیزی میگذرم.... 

 

اون آدم بچگیه خودش رو بهم ثابت کرده بود با این حال من نتونستم ازش بگذرم چون به حریم شخصیه من توهین کرده بود و این حق رو نداشت .... 

 

مطمئنم با دعای من هیچ تغییری در تقدیر اون اتفاق نمی افته اما حداقلش اینه که به دلم نشون دادم بهش اهمیت میدم و هر کس بهش بی احترامی کنه منم کاملا وجودش رو نقض میکنم!.... هیچ دعایی هم براش ندارم.... 

 

میدونم چند وقت دیگه کلا یادم نمیاد کی بود اصلا و اون زمان مطمئنم کاملا بخشیدمش و واسش آرزوهای خوب هم دارم....اما الان به چیزی که حس نمیکنم تظاهر هم نمیکنم!....اینجوری آروم ترم.... 

 

 

من یه کاری برای انجام دادن دارم که به زودی میام و میگم! 

فهلاْ 

نوشته شده در یکشنبه 11 دی‌ماه سال 1390ساعت | 01:37 ب.ظ توسط من | نظرات (5)