X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که می گذرد

اومدم بنویسم 

راستشم بگم نوشتم 

اما بعد خودم همه رو پاک کردم نشستم هر هر به ریش این صفحه هه خندیدم!!!!!! 

 

البته که دیوانگی هم حدی داره ولی گاهی وقتا شکستن حد هم لذت بخشه!!!! 

 

خلاصه ی همه ی چیزایی که نوشته بودم اینه که 

امروز نوبت گرفتم برم پیش یکی از استادای قبلیمون واسه مشاوره!!!! 

میخوام ببینم واسه این روح و روان درب و داغون چه کار تخصصی میشه کرد!!!! 

من اولاشو شروع کردم و از پیشرفتشون بسیاااااااار راضیم....جوری که باخوردای مناسبی هم دریافت کردم اما همه اش میترسم یه جایی یه اشتباهی بکنم دوباره و همه ی زحمتام هدر بره....  

 

زحمتامم مربوط به همون کاره میشه که قراره به زودی بگم و هنوز به زودی نشده!!!!! 

 

حالا هنوزم مطمئن نیستم برم چون ذهن نا خودآگاهم دنبال یه بهانه میگرده تا از زیرش در بره اما فعلاْ گرفتیمش و مواظبتشیم.... 

 

نکته ی قابل توجه اینکه من الان بیش از یک هفته اس شکلات نخوردم و عین یه روح سرگردان هی اینور اونور میرم و باید هی بزنم روی دستم تا یادم بیاد حق فکر کردن به شکلات و یواشکی بدو بدو رفتن سر یخچال و اینا نیست!!!!!.....ولی خوب یه روز در میون یه چایی رقیق میخورم و اون یه ذره درد معده ی محترمه رو تحمل میکنم به سختی!.... 

 

به جاش قرصا رو اصلا نخوردم....نمیدونم من چه پدر کشتگی با قرصا دارم که نمیخورم و حس میکنم ضررش بیشتر از نفعشه چون حتی نرفتم تحقیق کنم و حتی واقعا مطمئن نیستم که کارشون درمانه یا رفع علامتای درد!!!!.... فقط نخوردم چون یه پلاااااااااااستییییک قرص بود و حجمش به نظرم برای سن من مناسب نبود خوب پیرزنا یه پلاستیک قرص دارن و هی باید حواسشون به ساعت باشه!!!!! من به جان خودم هنوز تا ۳۰ سالگی هم کلی فاصله داااااارم.... 

 

بلاخره اولین پروژه مون امروز ارسال میشه تا کارای مقاله شدنش پیگیری شه و داریم آماده میشیم بریم سر پروژه ی دوم که البته اونم حدود ۶۰٪ کاراش همزمان با اولی انجام شد و فقط یه جمع بندی کلیش مونده.... 

 

برم ببینم دکی جون میگه چند درصد امید به خوب شدن این روح و روان داره! 

فهلاْ

 

نوشته شده در سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390ساعت | 08:44 ق.ظ توسط من | نظرات (1)