روزهایی که می گذرد

نوبت مشاوره ام ساعت ۶:۳۰ بود و گفته بودن ۱۰ دقیقه زودتر برای تشکیل پرونده اونجا باشم 

از خونه به موقع اومدم بیرون اما ترافیک و کمی استرس خودم باعث شد با کمی تاخیر برسم....با این حال هنوز فرصت داشتم.... 

 

وقتی منشیش صدام کرد خودش رو دیدم که تا دم در مراجعش رو بدرقه کرد.... 

صداش رو هم شنیدم... 

آروم شدم.... 

این اولین نکته ی مثبت بود.... 

پس این آقا یه چیزایی رو هنوز رعایت میکنه که خیلی از مشاورا به فراموشی سپردنش! 

 

اولین سوالش از کارم بود...گفت چطوره؟ گفتم عالی.... 

گفت:چیش عالیه؟...گفتم:همه چیزش... 

خندید 

گفت:حالا بگو ببینم چی شده افتخار همصحبتی با هم رو داریم؟ 

منم خندیدم! گفتم:نمیدونم باید چی رو و چطوری براتون بگم....از خیلی گذشته بگم یا همین روزایی که میگذرن....اما کلیتش اینکه چند ساله میدونم مشاور لازمم فقط هیچ کس نتونسته تا حالا اعتمادم رو جلب کنه که بتونم به حرفاش اطمینان کنم.... 

 

گفت:پس چی شده که الان اومدی؟ 

گفتم:نمیدونم....دوستم پیش شما میاد و حرفهاتونو برام میگه و من احساس خوبی پیدا کردم....اومدم شاید این بار متفاوت باشه 

 

بازم خندید 

خندیدنش حس رفاقت داشت....حس صمیمیت....سادگی....نه تمسخر بود نه جلب توجه.... 

یه مرد حدودا سی و خرده ای ساله....اما با حرفهایی جا افتاده....و با دقت کامل روی انتخاب کلماتش....این رو به این دلیل میگم که از جمله ایرادات من اینه که به کلمات بیش از مفاهیم وابسته ام و برای همین کمتر کسی میتونه دست روی مشکل من بزاره و من سکوت کنم!!! 

 

شروع کردم به گفتن....جلومو نگرفت...منتظر بودم حرفامو قطع کنه اما شنید....هر از گاهی که گیج میزدم و با پرسش نگاهش میکردم هدایتم میکرد....گاهی که حرفامو قطع میکردم واسم تجزیه تحلیل میکرد و یه جورایی ادامه اش میداد و اون وقت فکر کنم شعف رو توی چشمام میخوند....چون چیزی که میگفت دقیقا اتفاقی بود که می افتاد و من بازم حس میکردم این می فهمه دارم چی میگم بی اینکه اشاره هام خیلی مستقیم باشه.... 

 

با اینکه حرفای نگفته زیاد داشتم اما مشکلم رو فهمید و کمی در موردش حرف زد.... و نهایتا گفت: (به خیلی دلایلی که اون گفت و من حالا اینجا نمی نویسم) طرحواره های اشتباهی توی ذهن من ثبت شده که روی مسیر رفتار من تاثیر دارن و خوب تا من نتونم حلشون کنم بهتره وارد مرحله ی دیگه ای نشم... 

 

بهش از قضیه ی اون آقای خواسگار بسیار سابق گفتم و دلیل رد کردنم...گفتم مشاور اون زمان بهم گفت باید یه مدت نقش بازی کنید و همه ی کسانی که ازدواج میکنن اینکارو میکنن اما من نمیتونم زندگیم رو روی این موضوع بسازم....گفت حرف بسیار غلی بهت زده و چندین تا دلیل برام آورد که هرگز نباید وارد اینطور زندگی ای بشی.... 

 

از قضیه ی حامی و شروع حالت های عجیب روحیم گفتم....گفت:پس دفعه اول با عقل رفتی دفعه ی دوم کلا عقل رو انداختی دوووور....کلی خندیدیم هر دو.... بعد گفتم که اولش اینطور نبود اما بعد از زمانی که به هم جواب دادیم به خودم اجازه دادم عشقم رو بروز بدم.... 

 

چیز زیادی از خود حامی نگفتم بیشتر حرفام روی شرایط خونه گذشت....بعد که تمام شد گفت من بهت میگم که خدا دوستت داشت که اون زمان این اتفاق نیفتاد من که الان با اون پسر کاری ندارم کی هست و چطوریه ولی حرفم اینه که اگر با اون یا هر کس ازدواج میکردی یا الان ازدواج کنی له میشی!!! بی اینکه مقصر تو باشی....تو بی تقصیر تنها آسیب بیننده ی اون هستی....  

 

هم یاد اتفاقاتی که با حامی افتاد افتادم و حرفهایی که بهش زدم که عین چیزایی بود که میگفت...هم یاد کودکیم و اون خاطره ی وحشتناک.... 

 

و یاد خودم که ۱ سااااله دارم توی خودم فریاد میزنم که چرا بی تقصیر من قربانی شدم؟؟؟ 

 

قرار شد آروم آروم کمکم کنه طرحواره ها رو بشناسیم حل کنیم و ازشون رد شیم....بهم گفت تلاشا و مطالعاتت باعث شده خودت با اشاره ای کوچیک بفهمی چی میگم و سریع منو به جایی که باید برسونی و این عالیه....حس خوبی بهم دست داد...حس واقعاْ خوب.... 

 

از اونجا که اومدم بیرون قرار بود برم پیش استااااااد گرامی که حالش بد بوده و غر زده بود که نمیرم پیشش....فقط تونستم نیم ساعت پیشش باشم اما واقعا دلم براش تنگ شده بود.... اونم که از چشماش می بارید....با اون قیااااااااااااااافه اش.....کم بود اما یک کمی آروم شدم.... 

حرفهای نگفته بازم نگفته موند....وقتش الان نیست....الان روحم آروم نیست....میخوام هیچ دغدغه ی جدیدی نداشته باشم و حواسم فقط به خودم باشه نه هیچ کس دیگه.... نمیخوام اشتباه کنم.... 

 

مامان مریض شده....غر میزنه که چرا دیر برگشتم...سخت نمیگیرم....کشش نمیده.... خدا رو شکر میکنم چون این اولین نشانه ی خوبه.... 

میرم توی اتاقم...سرده اما دوستش دارم....آرومم....یعنی ادامه دار میشه؟؟؟جزوه ی امتحان رو درمیارم....تا ۴شنبه چیزی نمونده....موضوع بی مزه ایه....مواد مخدر!.... 

 

 

شنبه اربعینه....اربعین برای من یه غم همراه داره...اما غم بار تر از اون ۳ روز دیگه اس.... چهارمین سالگرد فوت یک دوست،یک احساس و شاید هم یک عشق قدیمی.... 

دوست دارم برم سر مزارش....اما....هر وقت یادش میفتم نمیتونم برم....میدونم بهتره نرم....از همین جا فاتحه بخونم اما....یه قسمت بزرگ از قلب من اونجاس....جایی که هنوز بعد از این ۴ سال ازش فرار میکنم....از باورش...هنوز گاهی به شماره اش توی گوشی زل میزنم و به دلم امید میدم که اگر زنگ بزنی صداشو میشنوی....هنوز...خدااااا....این درد عادی نمیشه فقط بدتر و بدتر مزمن میشه.... 

 

روحت شاااااد عزیزم... 

 

پ.ن:به دکتر میگم ترس شدیدی از از دست دادن دارم و حتی گاهی به یه تیکه برگه کاغذ هم وابسته میشم و حفظش میکنم....واسم توضیح میده....نفس عمیق میکشم....بلاخره یکی فهمید.... 

 

پ.ن۲: ادای آدمای خمار رو درمیاره....بعد شروع میکنه ازم تعریف کردن....میگه میگه میگه....و من میخندم بهش....میگم تو خماری همه چی قشنگتر و نازتر و خواستنی تر و باحالتره آره؟....میگه:نوچ همه چی همون جوره فقط آدم یه حسی داره که دلش میخواد اون چیزی که به ذهنش میرسه رو بگه چیزی که توی حالت عادی نمیگه چون عقلش میگه نباید!بگه.... 

میگم:توهم زدی ناجور....حالا چطوری جمعت کنم از این وسط؟....میگه:حسودیت شده الان که غر میزنی؟؟؟.... میگم: اینا حرفه....فقط حرف....چون از اینجا که میرم همه چی به پایان میرسه شاید تا فرصتی دیگر!!!!....میخنده....خیلییییی بلند....نگاش میکنم....نگاهم پر حرفه....میره ...میرم.... در ۲ جهت مخالف... و این قصه تموم میشه!

نوشته شده در یکشنبه 18 دی‌ماه سال 1390ساعت | 10:24 ب.ظ توسط من | نظرات (0)