روزهایی که می گذرد

هوا ابری بود.... 

وقتایی که هوا ابری میشه من یا خیلییییی احساساتی میشم یا حسابی تنبل!(خواستم از واژه ی مثبت تری استفاده کنم در نتیجه تنبل رو به افسرده بودن ترجیح دادم!) 

 

هر چی خواستم سرم رو به کار گرم کنم نشد که نشد... 

 

مشغول این امورات مهم بودم که سر و کله ی مستر همکار پیدا شد....همین طور بی هوا در رو باز کرد و اومد و نشست و اول از همه هم گفت:باز چته؟!!!!!.....   

دقیقاْ میدونستم حالم خوب نیست چون خودم اونجا بودم و ذهنم در ناکجا آباد خوابای دردآور شب قبلم گیر کرده بود....اما سریع یه لبخند زدم و گفتم من عالیه عالیم همه چیزم خوبه بی زحمت جو نده اگر یک کم بی حالم به خاطر کمرمه چون هنوز خوب نشده! 

 

بعد که دید دارم میخندم گفت اره انگار خدا رو شکر خوبی.... 

 

از آخرین بار که اومده بود و کلی بحثای فلسفی کرده بودیم و نهایتا به این نتیجه رسیده بود که خدا به شوهر من رحم کنه!!!! ندیده بودمش.... از همون روزی که بهم میگفت ارزشات باید با جامعه همخوانی داشته باشه و من میگفتم تا زمانی که دلیلی برای درستیش نداشته باشن حتی اگر همه ی مردم هم بهش پایبند باشن اما من راهی رو میرم که اعتقاد دارم درسته... از نهی کردن آدما نمیترسم....اما از اینکه کاری کنم یا جوری باشم که درست نمیدونم می ترسم.... حتی اگر ندونم و راه اشتباه رو درست بدونم گناه نکردم اما اگر بدونم راه غلطه و برم گناه کردم!.... 

 

از همون روزی که با چشمش دخترا رو زیر نظر داشت و وقتی من سر به سرش گذاشتم توی عالم خنده و شوخیمون گفت:نه،من یکی رو میخوام عین تو....مثل تو باشه عالیه! و من گفتم:بی زحمت یکمی سطح توقعت رو بیار پااااااین 

 

اون شوخی کرده بودم و منم شوخی کرده بودم اما اون که هر هفته یه سر میومد پایین ۲ ماهی میشد پیداش نبود و تحقیقمون همین جوری مونده بود....منم ازش خبری نگرفته بودم چون خودم حسابی درگیر اون یکی کار بودم.... 

 

حالا امروز اومده بود و باز مثل قبل هی از هر دری حرف میزد و مدام هم خودکارای منو به اجزای تشکیل دهنده اشون تجزیه میکرد و زمان می گرفت!!!! 

 

همین جور که حرف میزدیم در مورد کار و برنامه مون یهو گفت:میدونی تو از اون آدمایی هستی که اگر کسی درونت رو بفهمه هییی دلش میخواد بیشتر حرف بزنی و بیشتر بشناستت....مثل جایی میمونی که آدم باید کشف کنه....متفاوتی.... 

 

بلند بلند می خندیدم و داشتم فکر میکردم اگر شانس منه الان برادران محترم حراست راهشون اینورا گم میشه و صدای ما رو میشنون!!!! 

 

گفتم:چی شد به این نتیجه رسیدی حالا؟ 

گفت:تو اصلا پول واست مهم نیست....کاری به کارش نداری....باشه و نباشه تغییری حتی توی صورتت هم پیش نمیاد....اما کافیه همین الان من در مورد یه چیزی که معنوی میدونی حرف بزنم و بخوام خرابش کنم....کافیه بخوان ازت خلاف اعتقاد و ارزشت کاری بکنی....واسم جالبه ... 

 

چرا دروغ بگم...از اینکه داشتم از یه سوم شخصی اینا رو میشنیدم لذت می بردم....خوشحال بودم....و فکر میکردم واقعا؟؟؟ منو میگه؟؟؟؟ 

 

پشت سر هم تکرار میکرد:دلم میخواد کشفت کنم!!!! (احتمالاْ اسمم رو هم قرار بود به نام خودش ثبت کنه وقتی کشف شدم!!!! )

 

یک کمی سر به سرش گذاشتم و بعد قضیه ی دعوای روز قبلم رو با یکی دیگه از همکارا بهش گفتم....خندید و گفت بیخیالش اینا خیلی پر توقعن و فکر میکنن همه باید یاری کنن تا بتونن یه کلینیک رو بگردونن.... بعد گفتم:من چیزی بهش نگفتم اما چون صداشو برد بالا منم عین خودش جواب دادم.... مستر همکار هم خندید و گفت:اوه اوه اونم تو اگه عصبانی بشی که روی همه رو سفید می کنی

 

کلاْ جدییت در ذات این آدم جایی نداره.... و خوب تنوع جالبی توی محیط خشک سر کار ماست.... 

 

یک کم هم دعوا کرد که بشینم دیگه سر درس و حیفم و این حرفا و بعدشم یکی دیگه از آقایون همکااار اومد کشون کشون بردش....

 

بهم سپرده ۴شنبه بیاد جلسه ی درمانم رو ببینه....هیییی وای من....حالا آنچنان سوتی جلوش بدم که اینم دست بگیره دیگه ولمون نکنه!!! 

 

فردا نوبت دندون پزشکی دارم و اولین باره بی استرس میرم چون این دکی جدیده رو حساااابی دوست دارم و کلی بهم آرامش میده.... 

 

من توی تصمیمم گیر کردم و هیچ کس نیست بتونه کمکم کنه.....بازم مثل چند سال پیش هی دارم خودم با خودم حرف میزنم....توی یه لحظه هایی راه های خوبی به ذهنم می رسه اما چون ثبت نمیشن زود از یادم میرن.....می ترسم.... و به یه ایمان قلبی نیاز دارم.... یه توکل بی قید و شرط به خدایی که همه چیز رو میدونه.... 

 

فردا روز دیگریست.... 

 

پ.ن:وای فردا دفاع رعناااااییه....چقد کاااااار دارم فردااااااااااااااااااااااا....

نوشته شده در دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390ساعت | 09:56 ب.ظ توسط من | نظرات (6)