X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد 

صبر و آرام تواند به من مسکین داد 

 

از دیگران نا امید شده اید و فکر میکنید تمام درها به روی شما بسته شده است. 

اما بدان خدایی که شما را آفریده از همه به شما نزدیک تر است و مراقب اعمال شماست 

به او توکل کن تا هر چه از او طلب می کنی بیابی...! 

 

 

گوشه ی کتابخونه ام،سه تا قرآن کوچیک دارم که یکیشون رو مامان توی سفر مکه اش بهش دادن و من چون عاشقش شدم ازش گرفتم و همیشه هر وقت دلم هوایی بشه اونو می خونم....و اون دو تای دیگه هدیه هستن.... 

 

میون یکی از اون دو تا یه تیکه کاغذ هست که رمز بین من و خدائه.... 

توی یه روز خاص تقویم که گفتن آرزو ها نوشته میشن اونو نوشتم و گفتن باید لای قرآن باشه و باز نشه خونده نشه تا سال آینده همون روز....گفتن به اون روز که برسه همه ی اون آرزو ها به انجام رسیده!!!.... 

 

چند ماهی از روش گذشتهو من هر بار نگاهم به اون قرآن میفته ناخودآگاه لبخند میزنم....گاهی فکر میکنم مهم نیست اگر اونا برآورده نشن....مهم اینه که این راه هر بار به من یادآوری کرد خدا یه جایی درست به نزدیکی اتاق منه....یه جا همین نزدیکی ها....و من می نویسم برای اون....که بخونه!!!! 

 

دقیقاْ یادم نمیاد آرزوهایی که توش نوشتم چیا بودن....اما یه ایمان قلبی دارم که صاحب کلمات قرآن خودش میدونه باید چه بلایی سر آرزوهای من بیاره تا من همونی بشم که خودش می خواد 

 

چند شب پیش بود که دلم بهانه می گرفت....صادقانه بگم که نمیدونم بهانه ی چی....یه دلتنگی بود....یه دلتنگی ساده به سادگیه همه ی این یک سال....همه ی این یک سال و چند ماه.... و من داشتم باهاش مبارزه می کردم!!!!....چرا؟؟؟.... چون میخواستم درک کنم!!!!.... 

بعد آروم آروم شروع کردم از توی دلم با خدا حرف زدم....اینقدر گفتم تا آروم شدم بعد مث یه بچه کوچولو دستم رو دادم بهش و قول گرفتم که دستم رو سفت نگه داره تا من بتونم از هر سختی و آسونی درست رد شم.... 

 

قرار گذاشتم نه جلوتر از اون بخوام حرکت کنم نه عقب تر ازش.....آینده و گذشته رو هم بریزم دور و توی همون لحظه فقط همپاش راه بیام....راه رو به اون بسپارم...من کوچیکم....نمیتونم جلوی پامو ببینم....اون اما همه چیزو میبینه....من فقط دستمو به دستش میسپارم و البته دلم رو.... و با اون همراه میشم....درست قدم به قدمش.....دیگه سعی نمیکنم ازش جلو بزنم...دیگه فکر نمیکنم من قراره زمین و زمانو بهم بریزم تا برم اونجایی که میخوام....چون نمیتونم....چون من قدرت ندارم اونه که قدرت مطلقه.... واسه همین بهش میگم چی میخوام و خودم رو میسپارم دستش و منتظر میمونم ببینم کی میرسیم.... 

 

من و ما هر کار کردیم نشد!!!!....شایدم هیچ کار نکرده بودیم و فکر میکردیم داریم کاری میکنیم.... اما به هر حال نشد!!!!....و خدا توی یه چشمه به من یکی که نشون داد وای به لحظه ای که اون بخواد چیزی اتفاق بیفته....پس چرا من خودمو قاطی کنم؟؟؟ وقتی خودش همه چیز رو کفایت میکنه؟ من حرص چی رو بخورم؟؟؟ 

 

آرومم و خواستم یه پست بزارم و بگم دیشب من و خدا تصمیم گرفتیم از همون چیزی که توی اون دو تا پست خصوصی نوشته بودم رد بشیم!!!!....خواستم بگم چرا این تصمیمو گرفتیم.... خواستم بگم چرا بازم یه دفعه ای!!!!!....چرا بازم وقتی همه چی آرومه؟!!!!....اما دیدم وقت هست برای تعریفش....و الان قضاوت در این مورد زوده....فقط بدونید همه چی از سمت من کنسله ولی هنوزم هیچ کس نمیدونه!!!! وقتی میگم هیچ کس یعنی هیییییچ کس!!!! 

 

مسئول من خانومیه که استاد دوره دانشجوییم هم هست و میشه گفت از کسانیه که واقعا مومنه....نه مومن به چادر و ... منظورم ایمان به معنای حقیقیه ایمانه.....حرفهاش همیشه آدمها رو تکون میده....خیلی خاصه....خدا حفظش کنه.... اما یکی از مثالایی که توی جلساتمون زد رو میگم شاید همون حس خوبی که به من داد به شما هم بده.... 

 

ما یه گروه ۶ نفره هستیم که یکی از بچه های هم گروهیم یه نی نی کوچولوی ۱ ساله داره.... استاد هم به همین نکته اشاره کرد...گفت: خانوم م،فکر کن بچه ی ۱ ساله ی تو بخواد یهو دست تو رو رها کنه و بره....راه افتاده و فکر میکنه چون میتونه چند قدم برداره دیگه حسابی بزرگ شده....اما تو میدونی که توی خیابون ماشین هست و ممکنه ماشین بزنه بهش....تو عاشقشی.... دستشو سفت میگیری حتی شاید بهش اخمم بکنی و بهر حال هر کار کنه نمیزاری بره....اون گریه می کنه ناراحته شاید حتی ازت دلگیر شه اما تو میدونی داری کاری میکنی که به نفعشه چون میخواد بزرگ شه و زندگی کنه اون نمیدونه اگر بره چی در انتظارشه و تو مادرشی و عاشقشی پس حفظش میکنی.... حالا به این فکر کنید که خدا از پدر و مادرتون بیشتر عاشق تک تک شماست....وقتی میدونه نباید برید وسط خطرا پس این حق رو داره که به هر راهی که میتونه حفظتون کنه....تا بیش از اون آسیب نبینین.....دستتونو سفت میگیره راهتونو میبنده سنگ پیش پاتون میزاره به هر راهی وارد میشه شما داد می زنین گریه میکنین فرار می کنین کفر میگین بد میگین وجودش رو انکار میکنین اما ذره ای ا محبت خالصانه ی اون به شما کم نمیشه چون اون عاشق شماست عاشق بی قید و شرط شماست....میدونه شما پیش روتونو نمیبینن اما اون میبینه و به حکم خداییش می خواد شما رو به منزل اصلیتون برسونه.... حیفه ایمان نیارید و مجبورش کنین به حرف شما گوش بده و دستتون رو رها کنه...مگه نه؟؟؟؟ 

 

 

من این روزا دستم توی دست خداست و آماده ام تا اینطور زندگی کنم.... من هر قدم با خدا پیش میرم....نه یکی جلوتر نه یکی عقب تر....درست در همین نقطه ای که هستیم.... من و خدا.... و توی دلم برای همه دعا میکنم....برای همه

نوشته شده در جمعه 30 دی‌ماه سال 1390ساعت | 06:34 ب.ظ توسط من | نظرات (3)