X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزهایی که می گذرد

سلام 

بعد از ۳ روز تعطیلی واقعاْ الان و این وقت صبح سر کار بودن خیلی غمگینانه و مایوس کننده اس.... یعنی فکر کنم ۱۰۰ سال هم از زمان مشغول به کار شدن من بگذره بازم من به این تایم اول وقتش عمراْ عادت کنم!!!.... 

 

الان ۲ شبه که من چشم روی هم نزاشتم!!!! 

خوب....انتظارش می رفت....خودم در همون صدم ثانیه ی اول فهمیدم که دوباره چیییی پیش رو دارم.اما دارم سفت و سخت جلوش می ایستم....بخصوص اینکه این بار دورم هم زیاد شلوغ نیست و وقتایی هم که کم میارم کسی نیست که هلم بده جلو!...(دلیل این موضوع رو ۲ روز دیگه می نویسم جهت سورپرایز جمیع وبلاگ نویسان

 

دیروز نزدیکای ظهر رفتم خونه ی دوست جون جانمون که نرم افزار آماری رو روی لپ تاپم نصب کنه و دیگه این پروژه ی دوم هم به انجام برسه با خیال راحت به زندگیمون برسیم....و اونجا هم با کمک هم ماکارونی درست کردیم!!!!..... با اینکه طعم و روش کاملا من در آوردی بود!!! اما بسی به دل نشست و همه اش خورده شد.... 

 

یک کمی هم شرح ما وقع برای دوستم دادم و کلی عصبانی شد و کم مونده بود منو بزنه که چرا تو هی سکوت میکنی و حال طرف رو نمیاری سر جاش!!!!.... و حالا باید یکی می اومد ایشون رو می گرفت .... بعد اینقدر حرص می خورد که من نمیتونستم باهاش درد و دل کنم.... بابا خو یک کم گوش شنواااااا نیازه فقط همیییییییییییییین!!!! 

 

۴ بود که برگشتم خونه....خوابم می اومد....شب قبلشم از ناراحتی و سر درد خوابم نبرده بود... یه نیم ساعتی چشمام بسته شد اما با سر درد شدید تری از خواب بیدار شدم.... 

 

هی رفتم پایین خونه ی مادر بزرگه هی برگشتم بالا....به قول مامان شما بگو روح سرگردان!!!!.... آروم و قرار نداشتم....علت هم این بود که حالم گرفته بود و به زوووور می خواستم گریه نکنم بگم من قویم!!!  یکی نبود بگه دخترم عزیزم حالا از قدرتت هم چیزی کم نمیشه گریه کنی ها....بهتر از اینه که داری اینجوری خودتو آزار میدی که..... 

 

از ترسم حتی آهنگ نمیزاشتم....فقط داشتم وب گردی می کردم یهو آهنگ یکی از وبلاگا شروع به خوندن کرد و آی این اشکای بنده می ریخت آی می ریخت که خودم مونده بودم اینا کجا بودن؟؟؟ اینقدرم قیافه ام مظلوم شده بود دل خودم واسه خودم هلاک شد.... 

 

میون این اشکا داداش بزرگه برداشته برام کتلت آورده!!!!....بعدم دید دارم گریه می کنم سریع رفت...بعد برگشت بوسیدم دوباره سریع رفت....من دقیقا علت این سریع رفتنش رو متوجه نشدم احتمالا یه راهکار بوده که به ذهنش رسیده!!!! 

 

دیگه از بعد از اتمام عزاداریمون هم همین جوری روی تختم افتاده بودم و درس و اینا هم که کلا تعطیل!!!!.... 

از ساعت ۱۰ هم رسماْ اعلام خواب کردم گفتم شاید ۱۲ خوابم ببره صبح باید برم سر کار که تا خود ۶:۳۰ صبح بیدار بودم و بعدم بلند شدم آماده شدم اومدم اینجا.... 

 

اینقدرم هوا سرده که من ۳ تا ۳ تا از هر نوع لباسی که فکر کنید پوشیدم باز الان که دارم می نویسم دروغ نگم سردمه!!!!.... هوا ساز اینجا هم به درد عمه اشون می خوره....فقط صدا داره!!!! 

 

دلم میخواست امروز تنها نبودم....این چیزی بود که واقعا بهش نیاز داشتم....اما نشد.... فکر کنم خدا یه برنامه ریزی های بسیار سختی در نظر داره فقط مطمئن نیستم سطح تحمل منو هم حساب کرده یا نه.... 

 

یه سوال اونوقت:چرا هی طلا داره گرون میشه؟؟؟  

 مامان ۲ ماه پیش به من گفت بیا برو همه ی پس اندازتو طلا بگیر....منم گفتم:صد سااااال.... ۲ سال پیش همون  اوایل کارم حقوقم رو جمع کردم و به اضافه ی پس اندازایی که از قبل داشتم یه سرویس حدود ۵ میلیونی که جواهر داشت برای مامان گرفتم.... سرویسه خیلی شیکه....و کلی هم برلیان توشه.... فکر کنم الان یه چیزی مثل اون باید ۱۰ میلیون شده باشه.... 

 

اون سال من این کارو واسه مامان کردم چون کلا طلا دوست داره اما خودم تا حالا نشده واسه خودم طلا بخرم....اصلا اهلش نیستم....بدلیجات رنگ و وارنگ رو بیشتر ترجیح میدم و برای مهمونی و یا حالا گاهی دلم بخواد هم طلا دارم دیگه چه کاریه آخه.... 

 

مامان تازه میخواست بره وام هم بگیره و طلا بخره....من نزاشتم.... 

بعد الان کی جرئت داره در مورد طلا حرف بزنه!!!!.... 

خوب با من هماهنگ نمیکنن طلا رو گرون می کنن همین میشه دیگه....بین مادر دختر اختلاف میندازن.... 

 

مامان هی میگه دیدی نزاشتی من بخرم؟منم میگم:مادر من عزیز من اگر شما خریده بودی که بعدش ارزون می شد گرون نمیشد که ... شما نخریدی گرون شد....حالا اگر الان بری بخری تالاپی قیمت طلا افت میکنه میره همون جایی که ۱۰ سال پیش بود.... 

 

در نتیجه اگر یک ذره هم شهامت خرید در مادر باقی مونده بود ما به فنا میدیم!!!! 

 

خوب آخه ما که طلا نمیگیریم که بعد که گرون شد بفروشیم پس چه کاریه که هی میگن سرمایه اس سرمایه اس!!!!....من که کلا کاری به اقتصاد و این مسائل ندارم....فقط دارم فکر پسرای بیچاره رو می کنم....الان واقعا دلم براشون می سوزه....اگر خانواده ی محکمی پشتشون نباشه زندگی سختی رو میگذرونن....یا کار ثابت ندارن....یا اگرم داشته باشن اینقدر حقوقش نسبت به مخارج کمه که بود و نبودش یکیه....بعد این وسط زنم بخوان بگیرن و یه خونه رو بگردونن....آقا سخته خدایی دیگه.... 

 

جاااان من توی این گرونیه سکه خانومای محترم یک کمی همکاری کنن نرن مهریه هاشونو بزارن اجرا....اصل نامردیه....یک کمی دل رحم باشید 

 

پ.ن:زخم دلم را به رویای آمدنت تسکین می دهم....و جز تو برای تو درمان ندارم....  

 

پ.ن۲:خدا جونم....هنوزم سر عهدم هستم....یک کم بدقلقی هامو تحمل کن تا سفت و محکم دوباره بایستم....یادم نرفته که عشق تو با ارزش ترین هدیه ی دنیاست....  

 

پ.ن۳:(اینم فال حافظ امروزم) 

بر سر آنم که گر ز دست بر آید 

دست به کاری زنم که غصه سر آید 

 

تصمیم مهمی در زندگی گرفته  اید که مصمم هستید آن را عملی کنید نیت شما خوب است با توکل بر خدا و عقل و درایت تلاش می کنید سعی کنید خود را از یاس و نا امیدی دور کنید به امید خدا مشکلاتتان بر طرف خواهد شد....

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 08:48 ق.ظ توسط من | نظرات (3)