X
تبلیغات
زولا

روزهایی که می گذرد

شب که میشه....توی اتاقم که هستم....وقتی چیزی جز نور شمع و بوی عود نیست 

نمیشه فکر نکرد....نمیشه مرور نکرد....نمیشه آروم بود 

 

نمیدونم چرا دنبال این آهنگ قدیمی بودم 

نمیدونم چرا فکر میکردم شنیدن دوباره اش شادم می کنه 

چرا فکر میکردم این آهنگه شاده؟؟؟ 

 

الان 

توی یکی از سی دی های قدیمی پیداش کردم 

از اولش اشکای من داره میریزه و یه غم ناشناخته روی دلمه! 

نه تصویر کسی توی ذهنمه 

نه به موضوع غم باری فکر میکنم 

فقط اشکام میریزه و قلبم تیر می کشه و سرم....!!!! 

 

چشمامو رو هم میزارمو 

تو رو به یادم میارمو 

دوباره دست تکون میدن و  

تو رو بهم شون میدن و 

کم میارم آخه تو رو 

تو رو به یادم میارم و 

 

دنیا دیگه مث تو نداره.... 

نداره نه می تونه بیاره 

دلا همه بی قراره عشقن 

اما عشقی که واسه تو بی قراره 

 

هیشکی مث تو نمی تونه 

نمی تونه قلبمو بخونه 

بگو بگو کدوم خیابونه 

که منو به تو می تونه برسوووونه 

........................................................... 

قبلا با این آهنگ می خندیدم....میرقصیدم....شادی می کردم.... 

آهنگ جشنا و شادی هامون بود 

همون جشنا که میریزیم وسط و شلوغ میکنیم و میخندیم! 

 

پس چرا الان اینقدر تلخ بود؟ 

من که هیچ خاطره ای باهاش ندارم 

چم شده؟؟؟ 

دارم از گذشته فرار میکنم؟  

............................................................... 

پ.ن:خبر رو که شنیدم...اولش شوکه شدم....اینقدر ناباورانه می خوندم که هر فکر مسخره ای اومد توی ذهنم....تا جواب بده قلبم نمی زد!....وقتی گفت هنوز با ترس می نوشتم و می پرسیدم....وقتی مطمئنم کرد که اینقدر ساده و راحت و در کمال احترام همه چیز انجام شده تنها چیزی که اومد توی ذهنم بزرگی و قدرت و صد البته مهربونیه خدا بود.... کی میگه خدا نمیبینه؟ کی میگه نمیشنوه؟کی میگه جواب خوبی و صبوری رو نمیده؟ هر کی میگه یا کوره یا کره یا کافره!!!.... من دیدم...من دوباره باورش کردم....من دوباره مومن شدم.... خدا هست....از همه نزدیکتر....فقط کافیه دل به دلش بسپاریم 

 

پ.ن۲:حالم از خودم بهم میخوره و باید اینم بنویسم....چرا با خودم اینکارو کردم؟ چرا گذاشتم همچین روزایی توی زندگیم اتفاق بیفتن؟ چرا خودم رو فدای ....حتی نمیدونم فدای چیش....کردم؟؟؟....حق من نبود....کاش می فهمید....اما الان دیگه فهمیدنش هم درد این زخم رو تسکین نمیده....داره هر روز ذره ذره بیشتر از روحم کنده میشه....

نوشته شده در سه‌شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 09:38 ب.ظ توسط من |