X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزهایی که می گذرد

از دیروز صبح شروع شد 

وقتی آلارم گوشیم بهم نهیب میزد که دیر شده و باید بلند شم اما توانی برای بلند شدن نبود!!! 

وقتی مادر محترم هی صدام میزد که پاشو اما نمی تونستم حتی چشمامو از هم باز کنم!!! 

 

اول فکر کردم به خاطر هواس و سختیه همیشگیه صبح زود بیدار شدن... 

اما یه ۲-۳ ساعت بعدش فهمیدم هییییی وااااای من!!!!....چه مصیبتی!!!!...من بازم مریض شدم!!! 

 

شدت درد گلوم به حدی رسیده بود که با هر کلمه ای یه اشک از چشمم می افتاد!....درد داشت در حد لالیگاااا....باور کنید!!! 

 

و ۴شنبه هم که روز اصلی مریض دیدن منه....به معنای واقعیه کلمه بیچاره شدم تا تمام شدن کاری هم نمی تونستم بکنم 

 

ظهر از سر کار رفتم دکتر و دکی جون هم با لبخندی روی لب فرمودند که لوزه هات التهاب دارن و گلوت داره چرک میکنه!!!....این قسمت داره چرک میکنه اش منو کشت!!! من کلی درد کشیده بودم بعد ایشون تازه داشتن تلاش می کردن چرک کنن!!!! 

 

۲ تا آمپول پنی سیلین برام نوشت و البته من هی سعی کردم دکی رو متوجه کنم که بابا جان من همین ۱ ماه پیش پنسیلین زدم پس چرا من هی مریض میشم آخه!....و ایشون هی خندید! 

 

بعدم یه لیست بلند بالا دارو نوشت اون آخرشم جا مونده بود به مامان میگه:دیگه چی میخواین بنویسم؟؟؟ 

مامان میگه:خوب کپسول آنتی بیوتیک از یه نوع دیگه اشم بنویسین(برای من آزیترومایسین داده بود مامان یه چیز دیگه هم میخواست) 

دکی: خوب برای چه مشکلی آنتی بیوتیک بنویسم؟چه نوعی؟ 

مامان:نمیدونم هر کدوم بهتره!!! 

 

یعنی من هر هر به اینا خندیدیم....به مامان میگم انگار رفتی مغازه که میگی کدوم بهتره!!!.... دکی جون هم می خندید از دست این مادر بنده....البته این جناب دکتر همکار مامانمه و اینو کاملا میدونه که مامانم توی تجویز دارو و البته تشخیص صحیح دست هر دکتری رو از پشت بسته!.... 

 

دکی هی پرسید:علائم دیگه ای نداری منم با اطمینان گفتم نه فقط گلو درد!!! 

 

اما خوب اینا فقط تا عصر بود....این ویروسای عزیز از عصر دست به کار شدن همچین حالی به احوالات من دادن که از زندگی سیر شدم....بعد اینقدر قیافه ام طفلکی شده بود که اگر خودم رو توی آینه میدیدم خودم به خودم دلداری میدادم.... 

 

دایی جان تشریف آوردن منو بردن بیمارستان و آمپول زدیم و درد کشیدیم اما این بار دیگه ریسک نکردیم گفتیم به عصب سیاتیک و کلا چپ بدن ما کار نداشته باشین که حوصله ی ۱ ماه خونه نشین شدن و درد کمر کشیدن و اره نرفتن و مایه ی خنده ی عموم ملت شدن رو نداریم!!!  

 

شبش حالم بسیار بد بود و دیگه زدم به ننه من غریبم بازی و آی گریه کردم آی گریه کردم... آی به بابام چیز گفتم که چرا نیست!!!! گویا اگر بود من دیگه مورد تهاجم ویروسا قرار نمی گرفتم.... حال ما همینجوری بد دیگه تازه بدتر هم شده بود....بعدم داروهامو خوردم و یکیش که همین شربت دیفن هیدرامین بود که من تا می خورم اینقده خوب بیهوش میشم می خوابم که حد نداره.... یعنی خود قرص خوابه واسم.... 

 

دیگه حدودای ۱۰ گیج میزدم اما از فرط گیجی درد رو کمتر حس میکردم و داشتم فکر میکردم اگر بمیرم چه اتفاقی می افته؟ کیا دلتنگم میشن؟ کیا حس میکنن نیستم و جامو خالی می بینن؟ تا کی بهم فکر میکنن؟ و بعد دیدم چقدر بده آدم بچه نداشته باشه بمیره هااااا....بچه ها با همه ی بدی هایی که به پدر و مادر میکنن اما هرگز نمیتونن اونا رو فراموش کنن....منم که اون لحظه ها در نهایت نیاز به توجه و لوس شدن بودم .... تازه داشتم فکر میکردم این نماز قضاهای منو کی به جا بیاره اون دنیا نسوزیم حالا!!!....اصولا به پسر بزرگ واجب میشه که ما نداریم فهلا! 

 

میس کال غزل بانویی رو که دیدم یهو خوشحال شدم....فهمیدم داره اس میده اما نمی رسه.... بلاخره هم تونستیم چند کلمه ای حرف بزنیم....اما اگر فکر کنی که من ایشون رو از این قرتی بازیا دور نگه داشتم معلوم میشه شدت فاجعه رو نفهمیدین.... نصفه شبی گیر داده بودم به اون بینوا که اگر من مردم قول بده هی واسم نماز بخونی!!!  اونم که نمیدونست چه خبره هی نگران شده بود منم هی میگفتم بابا دو رکعت نماز که این حرفا رو نداره که!!!.... خلاصه که نمازا رو گذاشتیم به عهده ی ایشون... 

 

آخر شب هم مامان بهم گفت اگر حالت خیلی بده فردا بمون خونه و استراحت کن....لازم به ذکره که امشب مهمونی دعوتیم و از بس توی این چند ماه اخیر هر جا دعوت شدیم من نرفتم و همه شاکی هستن،این خانومی که دعوت کرده نزدیک ۳ بار فقط به گوشی من زنگ زده که خونه ی من رو حتما باید بیای و اینقدر مهربونه که من دلم نمیاد ناراحت شه ازم....بهشم گفتم من اصولا همه اش مریضم ها اما حالا چیکار کنم!!!!.... 

 

آهان...داشتم میگفتم...مامان گفت نرم سر کار که بتونم بخوابم و حالا تا شب خوب شم اما بنده مثل یک عدد کارمند نمونه و گل و بلبل گفتم:نخ خییییر نمیشه باید برم!!! چرا؟.... چونکه ساعت ۱۱ وقت آرایشگاه دارم و اگر نرم سر کار اونو هم کنسل میکنم و نمیشه .... 

 

یعنی مامان باورش نمیشدا....هی میگفت خوب هفته ی دیگه برو من میگفتم:عمراْ 

این همه زحمت کشیدم نمیشه که... 

 

حالا اومدم به بدبختی اینجا نشستم و برای اینکه کمتر گذر زمان اذیتم کنه دارم می نویسم و عین معتادا هر یه خط در میون وسطش از بی حالی چند ثانیه ای چشمام بسته اس....اما به بهانه ی آرایشگاه دارم تحمل میکنم....اون قضیه ی بکشم و خوشگلم کن احتمالا اینجا کاربرد پیدا می کرده!!!! 

 

تازه فردا هم عمو اینا میان و من کلی دستور ژله و اینا گرفتم که آماده کنم اما فکر نکنم در توانم باشه چون اصلا نمی تونم بایستم....اگرم بخوام درست کنم باید امروز اینکارو بکنم....اه اه چه ویروسای وقت نشناسی.... 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 08:45 ق.ظ توسط من | نظرات (2)