X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که می گذرد

گر چه حالم خوب نبود و حسابی گلوم درد می کرد و همه اش دارو می خوردم و خوابالو بودم اما دیشب و امشب خیلی بهم خوش گذشت!!! 

 

گرچه پایه ی ژله ی رنگین کمانی که درست کردم کامل نگرفته بود اما اینقدر رنگی رنگی و خوشمل شده بود که کلی کیف کردم.... 

 

گرچه جای یه حسایی جای یه آدمایی خیلی خالی بود اما یادشون کردم و یادشون کردیم و توی دلامون حضورشونو حس کردیم و آروم بودیم.... 

 

از همه قسمتاشم قشنگ تر این بود که با عموم یه سر رفتیم خونه ی بابا بزرگ و مامان بزرگم و کلی اونجا هم بهم خوش گذشت و حس خیلی خوبی داشتم....دوستشون دارم....بیش از همیشه.... 

 

اینم عکس کادوهایی که با کمک دوست جونم گرفته بودم 

 

 

ایشون جناب اژدها تشریف دارن که چشمای احمقشون منو کشته کلاْ 

 

 

 این جنابعالیمونم که از ظواهرشون بر میاد میمون با کلاس می باشن و کلاه شونو ببینید تو رو خدا!!!!! 

 

 

اینم کلاْ میزش بود و دلیل اینکه هیچ کدوم تزئین ندارن اینه که بنده فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم و یادم رفته بود و کلا نمیشه که همه ی بار زندگی روی دوش من باشه خو!!!....بعدشم تا من رفتم دو تا شمع وردارم بیارم اهل خونه هر ظرف دم دستشون رسید استفاده کردن و ترسیدیم اگر جاشو عوض کنیم بد شه....شما به رنگین کمون توجه کن وقتی برش لایه لایه زدیم خیلییییی جالب رنگا معلوم میشد و بنده کلی کلاس گذاشتم!!!!(لازم به ذکره اولین باره من از این کارا کردم ها....من اصولا از مهمونی دادن فقط قسمت سلام علیک کردن رو به عهده می گرفتم حالا این بار دیگه یک کمی ناپرهیزی کردیم!!!

نوشته شده در جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 10:11 ب.ظ توسط من | نظرات (10)