X
تبلیغات
زولا

روزهایی که می گذرد

یه وقتایی درست مثل همین چند روز،بدجوری احساس میکنم که خودم رو نمیشناسم  

انگار با خودمم غریبه ام.یه چیزی رو میخوام که انگار نمیخوام و یه چیزی رو نمیخوام که گویا میخوام!!!....یعنی مرزی بین خواستن ها و نخواستن هام نمی بینم یا نمی فهمم و این داره کلافه ام میکنه و شدت قضیه تا اینجاااس که خواب بالای ۲-۳ ساعت ندارم....یعنی ذهنم نمی پذیره.... و واسه همین هییییی خوابم میاد اما بیدارم.... 

 

من یه مردادیم 

یه دختر مغرور و لجباز مردادی....یعنی این مردادیا هر خصوصیتی دارن میتونین به راحتی در من ببینینش و به شدت هم می تونم سایر مردادی ها رو درک کنم و دوستشون داشته باشم.... یعنی با افراد مردادی فقط میشه گفت خوب کنار میام!!!! چون زورم به اونا نمی رسه!!!! 

 

من اخلاقای خاصی دارم که حتما آدمای اطرافم باید بدونن تا قلق من دستشون بیاد و گرنه همه منو دقیقا جوری میشناسن که حقیقتا نیستم....این بده....و بدیش وقتی بدتر میشه که حس میکنم درک نمیشم و دارم بازخورد غلط میگیرم و میدونم اشکال هم از رفتار خودمه که داره اشتباه ایجاد میکنه و اینجوری حس تنهایی بهم دست میده....حس درک نشدن!!!! 

 

نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم 

شاید برای اینکه بعداها هم بدونم امروز چقدر این چیزایی که نوشتم در من قوی بود و من چقدر بهش فکر کردم و آخرشم نتیجه نگرفتم.... 

 

خوابم میاد....

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 08:49 ب.ظ توسط من |