X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

یه پست طولانی بود 

که حذفش کردم 

 

چه اهمیت داشت.... 

گاهی باید نوشت و بعد روی همه اش خط زد 

 

فقط 

بارون امروز خیلییییی زیبا بود 

مرسی خداااااا 

شهرمون زیر بارون زیبا تر از همیشه میشه 

 

 

پ.ن: اهل خونه رفتن مهمونی.... همون جایی که اومدن منو از چشم پسر خاله بندازن و تازه باعث شدن فردای اون روز پسر خاله ی مردادیه از من بدتر جرئت کنه و احساسشو دوباره و بعد از ۴ سال بگه و به قول خودش ریسک کنه که آیا من بخشیدمش یا نه!!! و این بار رسماْ خواسگاری کنه.... جالبه که اومدن بهش بگن یکی رو بهت معرفی میکنیم از شیما سفیدتر و قد بلند تر و خوشگل تر و اینا و پسر خاله تازه فهمید که ای بابا شاید دیر شه هاااا....اینا جمله های خودشه البته!!!!.... اون روزی که ازم خواسگاری کرد من فقط دستمال توی دستم رو تکه تکه می کردم و توی دلم غصه می خوردم....اما الان میگم چقدر زندگی پایین و بالا داره...پسر خاله اولین عشق زندگی من و در واقع عشق نوجوونیه من بود و حالا بعد از ۱۰-۱۲ سال از اون روزایی که هر روز و هر شب از عشقش دفترامو سیاه میکردمو این لحظه رو تصور می کردم خودم و دقیقا به دست خودم بهش گفتم نه!.... 

 

پ.ن۲: واسه اونایی که دورادور از خاطرات گذشته ام میدونن و پسر خاله ام رهام رو و البته نقشش رو توی زندگیم میدونن باید اینو شفاف سازی کنم که دقیقا همون جور که اون موقع ها نوشتم دلیل نه گفتنم به رهام فقط منطقی بودنم بود!!!!....رهام یک بار و به طور شدید اعتماد من رو شکست و توی اون یک هفته ی لعنتی من رو از یه دختری که اونو مرد زندگیش میدید و بهش قول داده بود به یه غریبه تبدیل کرد....به یه دختر خاله!!!!....رهام خیلی تلاش کرد این اعتماد رو برگردونه اما من هنوزم وقتی سارا توی جمع ما هست و رهام هم هست و نگاه سارا رو میبینم دلم تا اون تهش می لرزه و با اینکه رهام رعایت میکنه اما من یاد اون یک هفته و اون سفر تلخ می افتم....و من نمیخوام توی زندگیم آدم بدبین و حساسی باشم....بعدشم من مجبور بودم ۲-۳ سال برم شهری که رهام کار میکنه و این برام امکان نداره....آخرشم اینکه میدونین که خواهراش روی من شدیدا حساس بودن و اینجوری رابطه ی قشنگ بین من و دختر خاله ام هی به مشکل میخوره....رهام باید زنی بگیره که غریبه باشه و باهاشون رسمی باشه تا بتونن دوستش داشته باشن نه اینکه هی بخوان فکر کنن حسودی وجود داره!!!!!.... 

 

پ.ن۳: مطمئنم میتونم تا اخر عمرم تنها بمونم؟؟؟ بارون که میاد به تصمیمم شک میکنم!!!!.... وا !!!! نخندین .... خنده نداره که..... 

 

پ.ن۴: نوشته های اینجا کمی تا اندکی بی مزه شدن....خودمم میدونم واسه همین اصلا و ابدا بعید نیست یه روز بیاین اینجا و ببینین دیگه همه چی حذف شده.....معلومم نیست.... شایدم من ارامش ۳ سال پیشم رو پیدا کردم و اینجا هم شد پر از شیطنت و شادی و خنده.... جز خدا هیچ کس از آینده ی ما حتی همین چند ثانیه ی دیگه خبر نداره.... 

 

پ.ن۵:تازگی ها دایی محترمه هر از گاهی برام اس ام اس میزنه....آخه خیلی اهل این کارا نیست.... حالا که رفتن مهمونی یهو میبینم اس ام اس داده و از این ابراس که داره بارون میچکه و نوشته:اندکی بر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند..... 

حالا من چطوری جلوی خودم رو بگیرم تا عاشق این آدم نباشم و اشکام نریزه؟؟؟ که اگر بابام رفت یه مرد مهربون جای خودش گذاشت که من از هیچ چی نترسم و هیچ لحظه ای از زندگیم نتونم بگم من یتیم نبودن پدرمم؟؟؟.... یه مرد به معنای واقعی که مثلشو ندیدم.... یه مرد که اولین و آخرین عشقش خانواده شه .... یه مرد که در اوج عصبانیتش مهربونه و تکیه گاه..... یه مرد که برای من همه ی دنیااااااس..... خدایا زیر همون بارون که از عشق تو به ماست ازت یه دنیاااااا تشکر میکنم که هر جای خالیه زندگیمو با صد هاااا هدیه و نعمت با ارزش تر پر کردی.... منو به خاطر همه ی غر غر های شبانه ام ببخش.... من یه دختر بچه ی ۴ ساله توی دلم دارم که اینا رو نمی فهمه.... بچه اس دیگه.....شما به بزرگیت ببخش!!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 08:49 ب.ظ توسط من | نظرات (4)