روزهایی که می گذرد

امروز صبح هنوز چشمام درست باز نشده بود و تازه داشتم لباس می پوشیدم که تلفن زنگید!!!! 

 

همون صدای زنگ تلفن برام کافی بود تا قلبم بترسه.... 

دایی تازه رفته بود پایین و فهمیدم که یه چیزی شده که زنگ زده....درست مثل اون روز که رفت پایین و بعد....بابا بزرگم پر کشیده بود.... 

 

صدام می لرزید و داییم هی میگفت گوشیو بده مامانت! 

مامان هم حالا اون وسط داشت مسواک میزد!!!! 

آخرش فهمیدم مامان بزرگم دیشب خورده زمین و دستش درد میکنه!!! 

 

رفتیم پایین.... 

الهی بمیرم ساعت ۳ شب خورده بود زمین و به سختی خودشو کشیده بود کنار بخاری و بعدم آروم آروم برگشته بود به تختش.... دستش ورم کرده بود و شاید شکسته باشه.... 

 

مامان و دایی داشتن النگو ها و انگشترش رو به سختی از دست ورم کرده اش در می آوردن و منم اون وسط آتیش بیار معرکه....حرص میخوردم و بهش میگفتم آخه چرا همون موقع زنگ نزدی بیایم پایین؟ اونم میگفت خواب بودین بد خواب میشدین و اون وقت شبم که کاری نمی شد کرد 

 

مامان بزرگم خیلی صبوره....بخصوص توی درد....دیگه وقتی ناله کنه یعنی خیلی درد داره بعد یهو از دهنش در رفت و اعتراف کرد که  از ۳ تا صبح داشته اشک میریخته!!!! دلم کباب شد.... همه ی بچه هاش پیششن آخرش موقع درد تنها بود.... 

 

گفتم دیگه اجازه نداره شبا تنها باشه....آخه حاضر نیست بیاد یه طبقه بالا و پیش ما بخوابه.... شب تا صبح نماز شب می خونه و قرآن میخونه و ختم بر میداره....همه  اش بیداره ... بعد میگه شماها خوابتون نمی بره در حالی که من و مامان اصلا به این چیزا حساس نیستیم....اما خودش میگه خونه ی خودم رو دوست دارم....نمیزاره که ما هم بریم پایین بخوابیم میگه اذیت میشین و اینا....اما دیگه نمیزارم....دیگه به حرفش گوش نمیدم....اگر دیشب خدای نکرده یه اتفاق دیگه ای افتاده بود و ما بعد این همه وقت می فهمیدیم شاید خیلی چیزا دیر می شد.... شاید این یه تلنگر از خدا بود که حواسمون جمع شه....که مامان بزرگ دیگه نیاز داره همیشه یکی پیشش باشه.... نه واسه اینکه نمیتونه کاراشو خودش بکنه.... واسه اینکه بدونه تنها نیست.... 

 

مامان و دایی الان رفتن که ببرنش بیمارستان....منم که بالاجبار سر کارم...خوب باشم هم کار خاصی ازم بر نمیاد چون فقط میتونم بایستم گریه کنم!!!! بعد اونوقت مادر محترمه انتظار داشته دخترش دکتر شه....فکر کرده منم مثل خودش قوی ام.... من عمراْ همچین توانی رو داشته باشم یا حتی بخوام داشته باشم.... 

 

موقعی که میخواستم بیام سر کار رفتم پیشونیشو بوسیدم گفت مامان جون دعا کن دستم نشکسته باشه....دیدی پیش خدا رو سیاهم اینجوریم کرد که نتونم دعاهامو نمازامو بخونم!!!!.... آییییی از دست این مادر جوووون که من نتونستم حالیش کنم بابا خدا ننشسته اونجا چوب خط بکشه ببینه چند تا خوندی چند تا نخوندی....دلت که باهاش باشه بسه.... که اگر این اتفاقا می افته دلیلش رو سیاهی نیس....حتما حکمتی داشته....شاید اصلا دلیل دوست داشتنه.... اما خوب....نتونستم دیگه....چه میشه کرد....مادر بزرگ هم از تبار خانوادگی پدریه من میشه و حسابی لجباز و مرغ من یه پا داره و اینا!!!!!.... 

 

۳شنبه ی پیش هم گوشی جدیده ی من خورد زمین و به قطعاتش تجزیه شد و منم ریلکس جمعش کردم و سر همش کردم و خندیدم!....گوشی باید بخوره زمین دیگه حرص نداره که.... معمولا خودم رو توی قید و بند وسایلم نمیزارم....فقط مسئله اینجا بود که گویا کارت حافظه اش بسیار کوچیک بوده و منم نمیدونستم و اونم افتاده بوده....دیروزم که اومدم سر کار هر چی گشتم نبود...چون اتاق رو جارو کرده بودن.... خلاصه که یه کارت حافظه موند روی دستم .... خدا رو شکر که عکس و فیلمی روش نداشتم....فقط آهنگای مورد علاقه م بود که همه رو روی کامی جان دارم! 

 

درمانگاهمون (همون که قبلا گفتم) تا آخر این هفته شروع به کار میکنه و در نتیجه احتمالا از یکی دو هفته ی دیگه من باز چند روز در هفته صبح و بعد از ظهر میشم....هر چند خوبه و بهم روحیه میده.... فقط مشکل اینجاس که کمی تا قسمتی تنبل شدم(کی گفت من از اولشم تنبل بودم؟؟؟ دهه!!! با من شوخی نکنین جنبه ندارما) 

 

بهم گفتن واسه ی نوشتن پروپوزال بگو چند ساعت بوده تا پولشو بهت بدیم!!!! از کجا؟.... از پول خیریه.... گفتم دیگه والله همین یه کارم مونده!!!....البته از اول هم قرار همین بودا....یعنی قرار بود یکی انجام بده این کارو بعد اینا پولشو بهش بدن....مثل ساعت کاری.... من دیدم فقط خودم سر از این کار در میارم گفتم انجام میدم....حالا گفتن بگو چند ساعت شد!!!!.... 

 

من از اولم که قبول کردم تصمیم نداشتم پولی بگیرم...حالا دیروز هی بهم اصرار میکنن و میگن باید بگیری که اینا بدونن هزینه داره و الکی نیست و اینا....منم گفتم بهشون که مطمئنن پول خیریه به من یکی روا نیست....به اندازه ی خودم دارم و این چند ساعت هم برام حیاتی نبوده که.... خودمم رضایت داشتم انجام بدم....بعد هی اصرار کردن گفتم فکر کنین بهم دادین منم هدیه اش کردم دوباره به خود خیریه!....مسئولم میگفت بزار توی کلینیک....اون موقع هیچی نگفتم.... 

اما بعد تصمیم گرفتم اصلا از صندوق خیریه کم نشه! البته این قسمتش یک کم تاکتیک های سیاسی هم در خودش داره.... 

 

آخه به خاطر پروژه  ای که انجام دادیم هم میخوان هزینه بهمون بدن....گفتن چون واسه اینجا این کارو کردین....اینم باز یه قراره از قبل تعیین شده بود که این کار انجام شه هزینه بدن.... ولی من باز تصمیم ندارم اونم بگیرم.... یکی از دلایلش همینه که بالا گفتم یه دلیل دیگه اش هم اینه که حتی اگر از پول خیریه هم نباشه،بازم من فقط واسه دولت و این ارگان دولتی کار می کنم و نه برای هیچ شخصی!!!....من حقوقی از کسی نمیگیرم که طبق اون فکر کنه میتونه بهم بگه مجبور و ملزمم کاری که میگه رو انجام بدم...و این میشه اون قسمت تاکتیک سیاسیش.... 

 

از جمله مزیت های رشته ی کاریه من اینه که استقلال کامل داره و آدم برای خودش کار میکنه و من یه اخلاق بدی که دارم اینه که نمیتونم واسه کسی کار کنم!!!!....نمیتونم تحمل کنم بهم دستور بدن بخصوص که اون دستوره با اخلاقیات من تفاوت داشته باشه....یعنی حالا بکشنم انجامش نمیدم....در نتیجه این پولا رو هم نمیگیرم....چون طبق میل و رضایت خودم و با توجه ب ه وضعیت خودم یا یه کاری رو قبول میکنم یا نه!....خدا هم روزی آدماشو از خودش میرسونه نه از این چیزا....!!!! 

 

بعله... 

دقیقا مشخصه که من برای گذران زمان و اینکه شدیدا حواسم پیش مادربزرگه اس و دلم اینجا بند نمیشه دارم هی تند تند مینویسم تا مثلا زمان بگذره....اونم که پررو تر از من عمرا اگر بگذره!!!! 

 

بعدا نوشت:زنگ زدم به مامان....بیمارستان بود و معلوم بود سرش شلوغه....وسط این اوضاع داشت بهم اخبار می رسوند....بعله!.... دست مامان بزرگم شکسته....تازه نتونستن گچ بگیرن چون خیلی ورم داشته....گفتن یه هفته آتل باید ببنده تا ورم بخوابه بعد تازه بیاد تا گچ بگیرن.... بنده خدا حالا حساااااابی معذب میشه.... اما خدا رو صد هزااااااااااار هزاااااااااار مرتبه شکر که این زمین خوردن مسائل دیگه در پی نداشت.....خدایا....خدا جونم....مرسی که هر چی هست قابل درمانه.... مرسی که مادربزرگم پیش ماست....مرسی که بهم لطف داری....مرسی که میدونی الان واقعا طاقت هیچ مشکل سختی رو ندارم....مرسی که هستی تا قوت قلب دلم باشی.... مرسی و یه دنیااااااا ممنونتم که این موضوع رو به خیر از سرمون گذروندی.... 

 

پ.ن:بابا بزرگی....بابا عزیز....دلم از صبح داره واست پر پر میزنه....یه غربتی توی نگامه....همه اش فکرم میره توی اون روز وحشتناک....اون روزی که دستاتو سفت توی دستم نگه داشته بودم چون میدونستم همه ی روزای بعد زندگیمو در حسرت این دستا میگذرونم.....بابایی....دلتنگی کمه واسه احساسم....دوستت دارم....جات خالیه....هیچ بوسه ای روی پیشونیم همرنگ بوسه های پدرانه ی تو نبود....بابا عزیز....آخ دلمممممممم

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1390ساعت | 10:04 ق.ظ توسط من | نظرات (5)