روزهایی که می گذرد

 اول از همه: رازقی عزیزم از دیروز هر چقدر تلاش میکنم صفحه ی کامنتات رو باز کنم و باهات حرف بزنم نمیشه!!!!....همین الانم دوباره امتحان کردم اما اون رمزه رو نمیده!!! فکر نکنی نخوندم یا نرسیدم جواب بدماااا....

 ...................................................................................................

 

اینقدر خوابم میاد که هر دفعه ای که پلک میزنم دلم میخواد دیگه چشمم رو باز نکنم و بخوابم!!! 

 

ساعت ۴ بود که خوابیدم و وقتی آلارم گوشی میگفت خواب تمامه داشتم به زمین و زمان چیز میگفتم!!!!!.....حالا نمیشد من کار نکنم آخه؟؟؟ این استقلال طلبیم منو کشته.....نمیشه من هم کار نکنم هم استقلال مالی داشته باشم؟؟؟....خدایا؟؟؟ یعنی واقعا راه نداره؟؟؟؟.... 

 

به این امید اومدم سر کار که ۱ ساعتی باشم تا منشی بیاد و بعدش که اینجا یک کم سر و سامان گرفت برگردم خونه و بخوابم....و از بس هم که شانس در حد تیم ملییییی،منشی براش کاری پیش اومده بود و کارش واجب بود و طولانی و امروز رو کلا مرخصی گرفت!!!!....حالا من چطور تا ۲ تحمل کنم دیگه اطلاع ندارم!!!! 

 

همکار محترم هم صبح تشریف آوردن اینجا و به همه چیییییییییییییییی گیر دادن 

من نمیدونم چه مشکلی با این اعتماد به نفس من دارن که باید حتما بزنن درب و داغونش کنن....تازه اگر مرحمت کنن درد و بدبختی های من رو نشمارن.....هر چی میگم ای بابااااا ما ۲۶ ساله داریم میشماریم هنوز تمام نشده شما نشمار گوش نمیدن که.... 

 

والله!!!! اول صبحی کم مونده بود به ترک دیوار و بال بال زدن پشه هم ایراد بگیره.... باور کنین الان که رفته راستی راستی به خودم شک کردم دارم فکر  میکنم من کیم؟؟؟کجااام؟ یعنی توهمم؟؟؟ 

 

بیا.... 

آدم یه روز خودش حوصله نداشته باشه، بعد بیان همون اول وقت اینقدر هییییییی بهش ایراد بگیرن که کلا از زندگی سیر شه....آدم از این همکارا داشته باشه دیگه دشمن نیاز نداره ها...

  

میگم رنگ یاسی....میگه افسرده ای!....میگم تحقیق.... میگه تو که همیشه همه چیزو دوس داری.... میگم گوشیییم.... میگه هیچی بلد نیستی ازش....  تازه اگر فاکتور بگیریم که به مدل عکس گرفتن بنده و تیپ و لباس و اخلاق نداشته ی من و شمردن امراض مختلف و اینا هم گریزی زدن اون وسط حرفاشون !!!! 

یکی نبود بگه شوما اینقدر با همه ی اینا مشکل داری اصلا خودتو باهاش درگیر نکن چه کاریه حرص میخوری آخه....پیر میشیاااااا  

 

 

عجب!!!!!!  

 

 

دلم گرفت اصلا.... 

 

 

آقاااا من خوابم میاد.... 

اه 

  

 

پ.ن:یکی دیگه از همکارا اومده و با من دعوا میکنه که چرا پیگیر کار امتحان ارشد نشدم و تسلیم شدم و تلاش نمیکنم و ....!!!!....یعنی واقعا عجیبه که من دیگه توان جنگیدن با این چیزا رو ندارم؟؟؟ من حس اینکه چند ماه درگیر این بحثا بشم و هر کس بهم برسه بپرسه:راستی چه خبر!!!! ندارم....مگه آرامش به من حرامه؟؟؟.... من که میدونم رسیدگی در حد صفره و اگر بخوام کاری کنم باید فقط از راه قانون وارد شم اما آخه این ۴ ماه هیچی درست نمیشه که.... فقط همه ی تلاش این ۲ هفته ی من در راستای حفظ آرامش و محل ندادن به افکار منفی و پنهان کردن عصبانیتم به باد میره و دیگه یکی باید بیاد منو کنترل کنه!!!! 

 

از همکارای محترم تقاضامندم یه امروز رو همکاری بفرمایند ما با این اعصاب باقی مونده بریم خونه قول میدم فردا که اومدم یه دل سییییییر بشینم این حرفای نا امید کننده شون رو بشنوم و صدام هم در نیاد....به خدا یه روز به جایی نمیرسه هااااا....

 

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 09:41 ق.ظ توسط من | نظرات (3)