روزهایی که می گذرد

قاضی : می دونی حکم خیانت به همسر چیه ؟ تو به قتل همسرت متهمی ! گزارش پزشکی قاونی میگه همسر شما بر اثر یه فشار خیلی زیاد، دچار ایست کامل قلبی میشه ! اون سالم بودد .. !! نبود ؟؟؟  

متهمـــــ : عمر دست ِ خداست ! هیچ مدرکی علیه من وجود نداره ! من کسی رو نکُشتمــــ ..  

 

*برگرفته از وبلاگ بارون خورده!  

 

*یه حرفی توی این نوشته هه هست که از نظر من اووووووووج چیزیه که باید باشه!!!! باید آدما بفهمن...اما خوب....کو گوش شنوا؟

.................................................................................. 

 

دیروز رفتم به پارک خاطره ها 

نتونستم خیلی اونجا بمونم....هوای اونجا برام کمه...نفس کم میارم....اونجا قلبم تیر میکشه اما احساس تعلق به اون محیط دارم.... هر وقت دلم میگیره هر وقت احساس تنهایی میکنم هر وقت از کسی دلگیرم میرم اونجا....روی اون سکو کنار اون سنگ میشینم و خیره میشم و فکر میکنم!.... هر چند هرگز نفهمیدم اون لحظه دارم به چی یا به کی فکر میکنم! 

 

یه سوال بزرگ توی ذهنمه! 

ما آدما چقدر به وجود همدیگه احترام میزاریم؟ چقدر مقید به ارزشهای خودمون هستیم؟ چقدر پای حرفامون میمونیم؟ چقدر موقع تصمیممون به آدمای دیگه ای که تحت تاثیر این تصمیم قرار میگیرن فکر میکنیم و اهمیت میدیم؟؟؟!!!!!....چرا اینقدر دنیا منو از آدما نا امید کرده آخه؟؟؟ 

 

دیروز مادر بزرگم(مامانِ بابا) اومد عیادت این یکی مادر بزرگ.... 

قربونش برم با یه ذوقی بهم گفت یه لباس شب خوشگل برام خریده که کلاه داره و نازه و مطمئنه که رنگ و مدلش به من میاد....اینقدر موقع این حرفا چشاش برق میزنه که دلم میخواد بپرم بغلش کنم.... 

مامان بزرگ دختر نداره الانم توی نوه ها من از همه خیلی بزرگترم....نوه ی بعد از من تازه امسال دانشجو شد و البته پسره...واسه همین من واسش یه جور دیگه ام.... 

 

باید بره دکتر دندون.... 

بهش گفتم میرم دنبالش و میبرمش پیش دکتر خودم....اینقدر خوشحال شد...منم همین طور... اولین باره میتونم کاری براش بکنم....همیشه دوست داشتم واسش همون دختری باشم که دلش میخواسته و نداشته.... تازگی ها هر بار منو می بینه بهم میگه: فدای س...(اسم بابام) بشم که یه بچه آورد اما درست و حسابی آورد و روی همه ی فامیل رو کم کرد !!!!  جای همکار محترم الان خالیه که بیاد بگه شوما خانوادگی اعتماد به نفس دارید!!!!!)

 

آخه میدونین چیه....فکر میکنه من از همه ی دخترا خوب ترم!!!....مادره دیگه....کدوم مادری غیر این فکر میکنه.... فقط وای به اون وقتی که موقع این حرفا نوه های دیگه باشن....پسرا که نه اما دخترا واسشون مهمه......حتما منم اگر جاشون بودم واسم مهم بود.... 

 

دیروز که نشد بخوابم و تا ۱۲ شب بیدار موندم... 

الانم که میرم خونه باز باید بدو بدو یه چیزی بخورم و برم دنبالش.... 

خوبم....حتی نسبت به بی خوابی هم گویا محکم شدم... 

 

فقط  انگار نمیرسم هییییچ کاری بکنم و این هی داره مغزم رو میخوره.... 

 

مامان ۲ شبه همه اش پایینه....وقتی نیست با اینکه خوابم اما دلم واسش تنگ میشه.... بعد منه وابسته حتما هم میتونستم ازدواج کنم!!!! 

 

مامان بزرگ باز داشت واسم از این و اون میگفت....الهی فداش شم اینقدر ذوق داره من ازدواج کنم....به اون که ابدا دلم نمیاد بگم من نمیخوام!!! واسه همین هممیشه میشینم و به حرفاش گوش میدم و میخندیم....کاش می شد دل همه رو به دست آورد!!!! 

 

خط ها قاطی کرده و هر کس زنگ میزنه بهم میگه خاموشه!.... اس ام اس ها سند نمیشه.... سرعت اینترنت داغونه...یاهو باز نمیشه....در قرن ۲۱ راه های ارتباطی رو داشته باشید آخه!!!!!  

 

.................... 

دلگیرم از دست خودم! 

کاش عاشقت نمی شدم! 

هر چی که میخواستم نشد! 

از غم یه لحظه م کم نشد! 

 

من بودم و تنهااااییییااااام 

از دنیا چیزی نمی خوام 

عاقبت منو نیگااااااا 

اشتبا پشت اشتباااااااه  

................................................... 

 

همه ی اینا رو نوشتم اما شادم...آرومم...خوبم....روزای قشنگی دارم....احساس خوبی دارم.... دلم آزاده و رها..... دارم از هر لحظه لذت می برم.... اگر غمی توی این واژها هست بحثش جداست.... 

 

در تمام ۱ سال و نیمی که گذشت این یک هفته از همیشه خوب تر و آزادتر بودم....  

خدا رو شکر 

 

.................................................... 

قراره عید بریم جنوب....پیش خاله و بچه ها....شاید با وضعیت مادر بزرگه دیگه نشه....اما شایدم بشه....همه چیز ۱شنبه معلوم میشه....دلم برای دختر خاله و پسرخاله ام خیلی تنگ شده دلم شیطنتا و شب نشینی ها و خنده ها و خریدااا و گردشااااامونو میخواد....دلم واقعا تفریح میخواد....اما از طرفی اگر هم نشه بد نیست....حداقل توی خونه خوبه خوب استراحت میکنم و برای یه سال کاری دیگه آماده میشم 

 

....................................................  

دیروز رئیس بیمارستانی که قبلا کار میکردم رو دیدم....بهم گیر داد که مگه با من قهر کردی نمیای!!!!.....گفت هر کاری بخوای میکنیم و اونجا رو میخوام بازسازی کنم و تجهیز کنم و بیا و ....  

 

دلم میخواد برم....حتی کم....دلم واسه اونجا تنگ شده....اما اینجوری برنامه های عصرام کامل پر میشه و من واقعا انرژیم در حد هر روز صبح تا عصر کار کردن نیست.... اونوقت باز یاد هفت سر عائله ی گشنه مونده ام میفتادم که باید خرجی شونو بدم!!!!  

 ...........................................

ح....زنگ زد.... 

۲روز پیش.... 

جواب ندادم.... 

دیشبم زد.... 

نظری ندارم!!!!! 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 12:59 ب.ظ توسط من | نظرات (3)