X
تبلیغات
زولا

روزهایی که می گذرد

من آدم بدبینی نیستم....از اول نبودم.... 

از همون موقعی که همه منو از آدما می ترسوندن و بهم میگفتن که:تو ساده ای که آدما رو اینجوری میبینی.... 

من همیشه دوست داشتم خودم باشم....نه بیش از اونی که واقعی بود با کسی طرح صمیمیت میریختم نه اینکه اگر صمیمی بود اینو ازش پنهان میکردم... 

آدما رو خوب میدیدم مگه اینکه بهم ثابت بشه اینطور نیست.... و اینو هم یاد گرفته بودم که وقتی بهم ثابت میشه که اون آدم کاراش خوب نیس این یه اتفاق بزرگه و من نباید به خاطرش خودم یا سادگیم رو سرزنش کنم چون هر کس فقط مسئول کارای خودشه 

 

اما الان... 

 

۱ سالیه که دیگه اینطور نیستم.... 

شاید توی دلم بازم همین اعتقاد رو داشته باشم اما وقتی به حد عمل میرسه کم میارم.... همه اش احتیاط میکنم....می ترسم... حرفا رو نمی پذیرم.... و از همه ی اینا بدتر اینه که با مردا سر جنگ پیدا کردم!!!!....میگم از همه بدتر به این دلیل با این فکرم دارم خوب و بد رو با هم می سوزونم !!!! 

 

داشتم روی خودم کار میکردم که نه همه ی دخترا خوبن نه همه ی پسرا....و این هیچ ربطی به جنسیت نداره...آدما میتونن خوب باشن یا بد....یا اصلا میتونن جنبه های خوب داشته باشن و جنبه های بد! اما.... 

 

یه خبر توی این هفته ی اخیر همه ی فکرم رو از هم پاشید و هر بار حرفش میشه همه ی وجودم از عصبانیت می لرزه! 

 

یه زن و شوهری که از دوستان نزدیکمون حساب میشن و من همیشه شاهد عشق!!!! بینشون بودم با ۲ تا بچه ی گل و ماه و تک که در این حرفم ذره ای اغرقا نیست دارن از هم جدا میشن... چرا؟؟؟ 

چون مرده به طور اثبات شده ای چندین بار به زنش خیانت کرده و همین الانم که من دارم اینا رو مینویسم این موضوع نه تنها قطع نشده بلکه ادامه داره.... 

خیانت به زنی که از بعد از فهمیدن موضوع مبتلا به یه بیماری شده و دکترا ازش قطع امید کردن 

 

و من هر شب قبل خواب به دل داغون این مادر فکر میکنم و اشکام میریزه و قلبم تیر میکشه و خوابم می بره! 

 

به این فکر میکنم که این مادر الان دغدغه ی فکریش چیه؟ 

خیانت همسرش بعد از ۳۰ سال زندگی....اون نه یه زندگیه همیشه مرفه....یه زندگی که پا به پای هم جون کندن و ساختن....زندگی ای که با دستای زنه ساخته شد....با عشق.... با کلی تلاش....و حالا اون مرد سر هییییییچ!!!! همه رو از هم پاشید....با اشتباهی که حتی ازش انگار پشیمونم نیست و خدا میدونه که چه تقاصی بابت زخم دل این زن قراره بده 

 

یا این زن الان داره به زندگی ای فکر میکنه که همه ازش قطع امید کردن و داره همه ی وجودش رو میگیره و روز به روز به خط آخر نزدیک ترش میکنه و اون مونده و یه عالمه روزهای پیش رو که ممکنه نبینتشون 

 

و یا به بچه هاش فکر کنه که الان اینطور از پدرشون متنفر شدن و این پدر حداقل یک ذره وجدان و غیرت پدر بودن رو نداشت تا به خاطر بچه هاش خودش رو کنترل کنه و الان این مادر داره اونا رو ترک میکنه و نمیدونه فردای نبودنش کی قراره تکیه گاه بچه هاش باشه؟ کی دخترشو عروس کنه؟ این دختر وقتی دلش گرفت بره با کی درد و دل کنه؟  

 

وااااااییییییی خدایا.... 

من نمیدونم به چی قسمت بدم که آخر این قصه رو تغییر بدی....من نمیدونم معجزه هاااااااتو چه طوری ازت طلب کنم.....من نمیدونم چی بگم که بازم یه بار دیگه توی اوج ناامیدی بشی نور امید....اما تو رو به همین خدایییت قسم میدم سایه ی این مادر رو روی سر بچه هاش نگه دار.... دل این بچه ها رو بیش از این خون نکن.... داغ روی دلشون کم نیس که کمرشونم اینطوری بشکنه ها.....بیا و مهربونیتو یه بار دیگه حالیمون کن.... 

 

اومدم ازتون بخوام دعا کنین 

التماستون کنم که دعا کنین 

من از این دنیا می ترسم....من دیگه از آدما می ترسم 

من....شایدم از مردا می ترسم.... 

من از راهی که ما آدما داریم میریم می ترسم 

 

چیزی از خدا و حساب کتاب و خوب و بد یادمون نمونده.... 

گاهی دلم میخواد آخر زمون هم زودتر برسه تا لااقل تکلیف روشن شه!!!! 

داریم میریم سمت یه باتلاق کثیف و به لجن کشیده میشیم با این همه خصلت های از شیطان بدتر.... 

 

هی خداااااا 

بهمون رحم کن 

روی این زمین حتی به لحظه هم تنها رهامون نکن... 

 

 

پ.ن:مادر بزرگم دیشب باز سر بحث قدیمی رو باز کرده....و من با حرص تمام میگم:قبول کنم و از این خونه برم که ۳۰ سال بعد این بشه زندگیم؟ که دیگه حتی به خودمم فکر نکنم و نگران زندگیه بچه هام باشم؟؟؟؟....ازدواج چه قشنگی ای داره وقتی میبینم هیچ کس معنیشو نمی فهمه! وقتی هیچ کس رو نمیبینم که بدونه اصلا ازدواج چیه !!!!!!!!!! و چرا خدا همچین چیزی رو گذاشته!!!!!!!!!.....مادر بزرگم میگه:مامان جون همه اینطور نیستن که ما واست یه خوبشو از خدا میخوایم خدا تو رو دوست داره....و من نیشخند میزنم....نه به خدا....به خودم!!!!....هر وقت خودم اینقدر خوب بودم که تونستم از خدا یه آدم خوب بخوام شاید!! شاید منم یه مرد خوب از خدا طلب کردم!!!!....هی روزگار....

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 12:15 ب.ظ توسط من | نظرات (2)