X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که می گذرد

این روزا وقت کم میارم برای نوشتن....اصلا برای اینجا اومدن.... 

حتی وقت کم میارم برای اینکه برم توی اتاقم! و به این فکر کنم که من چطووووووریییی این اتاقه رو جمع و جور کنم!!!! 

تنها کاری که براش وقت آزاد دارم اینه که برم کنار شومینه ی خونه ی مادر بزرگه بشینم و سرم رو به کاناپه تکیه بدم و زانوهامو توی دلم جمع کنم و به گذر ساعت فکر کنم! 

 

از طرفی دوست دارم زودتر این سال تمام شه....بخصوص این روزا و ماه آخرش از من انرژی شدیدی گرفت....همه اش مریضی و بیمارستان....دیگه خسته شدم.... دیگه هر بار تلفن زنگ میخوره تمام بدن من می لرزه که باز یه خبر جدید شده! 

 

از یه طرف دیگه هم آخه شور و شوق عید جالبه....حس و حال مردم توی خیابونا.... حتی شلوغی و همین ترافیکی که توش گیر میکنم هم دوست داشتنیه....حس خوبیه وقتی میبینی تمام فکر و ذکر و سوال روز اطرافیان اینه که: واسه عید آماده ای؟خونه تکونیتون تمام شده؟ خریدای عیدتو کردی؟؟؟....  

 

من امسال واسه عید خرید نکردم....به اندازه ی یه چمدون پر لباس نو دارم که هنوز مارکاش بهشه!!!!....غیر از لباسایی که توی کمدام هست....دیدم دیگه خدایی جا برای اضافه کردن ندارم.... واسه همین تا از یه تعدادیش دل نکنم و ندم بیرون تصمیم اکید دارم که چیزی نخرم!!!.... و برای همین به شدت جلوی خودم رو میگیرم که فروشگاه نرم چون اگر برم کلا این حرفا یادم میره!!!!! 

 

اما از اونجایی که زشته پول توی حساب آدم از یه حدی بیشتر شه، اهل خونه بخصوص با همدستی بانوان عزیز دیشب منو بردن که فقط طلا ها رو ببینیم!!!!....منم که از اول میدونستم که نمیزارن به این سادگی از اونجا بیام بیرون یه سری از طلاهایی که داشتم و دیگه استفاده نمیکردم رو با خودم بردم.... 

 

هر چییییی اونجا آقاهه به من چیز نشون میداد من دوست نداشتم....خوب تقصیر من نیست من اصلا اهل طلا نیستم....به جاش عاشق بدلیجاتم....طلا هم فقط جواهر دوست دارم که خوب قیمتاش افتضاح بالائه!..... دیگه من نشسته بودم دایی هی میرفت میاورد من ببینم!!!!!!.... 

 

تا اخرش یه گردنبند آوردن که با اینکه طلای زرد بود و من اصولا زرد دوست ندارم اما اونو دوست داشتم....خیلیییی هم به دلم نشست جوری که آقاهه گفت یه گوشواره هم داره که میشه باهاش ست شه و من اونم برداشتم!....جمعا شد ۳ میلیون!.....منم به اندازه ی ۲ میلیون از طلاهامو دادم.... که البته دایی برشون داشت!!!  

 

بهدم تا زندایی جان داشت به سرویس انتخاب میکرد من یه انگشتر کوشولو که یه قلب روش بود و ناز بود دیدم و آقاهه آوردش و دستم کردم و کلی دوستش داشتم....این شد ۲۹۰ هزار تومن آخه خیلیییی نازک و ظریف بود و البته من همینشو دوست داشتم....آخه ۲ تا انگشتر طلا داشتم که هر دو تاشو جزء اون طلاها که عوض کرده بودم دادم و دوس داشتم یه جدید داشته باشم.... خلاصه که آخرش سال تمام نشد مگر اینکه این حساب بنده ی حقیر چیزی تهش نمونه!!!.... تازه یعنی زرنگی کردم و به جای پول اصلش طلا دادم!!!!....خوب من اصلا دوست ندارم طلا جمع کنم.... به همون اندازه ای دوست دارم که ازشون استفاده میکنم نه بیشتر! 

 

مرخصی هفته ی آینده مو هم نوشتم و امضاشو هم گرفتم!!!!.....یک کمی به زور.... این ماه خیلیییی مرخصی رفتم و دیگه خودم روم نمیشد حرفشو بزنم....اما دیگه همین یه ماهه بود دیگه....حالا کلی پرونده و صورتجلسه جلوی رومه که باید توی این ۳ روز آماده شن..... ام پی تری هم حساب کنم وقت کم میارم اما مجبورم!....تازه کارای سایت و اینا هم که بماند!!!! 

  

باید یه سر خیریه هم برم.... خیریه ای که مریضامونو حمایت میکنه....برم یک کم کمک مالی کنم کنم چون این روزا دارن برای مریضا خرید میکنن و حسابی از این نظر در مضیقه ان.... قرار شده به همه ی دوستان و فامیلا و اطرافیان هم بگیم و کارت خیریه بدیم که هر کس میتونه کمک کنه.... 

 

برم به کارام برسم.... 

تا بهههههههد..... 

 

پ.ن:میدونه که من امسال از فکر و یاد کنکور عصبی میشم اومده هی گیر میده که جزوه هاتو بده من....فلان چیزو چیکار کنم؟ اینو چطوری بخونم؟ از این کتاب چی رو بخونم چی رو نخونم؟ و نهایتا اینکه اصلا تو بیا بشو پشتیبان من و هر روز و هر هفته وضعیت درسی منو چک کن!!!!... 

یعنی توی تمام این مدت دلم به این اندازه به درد نیومده بود و نشکسته بود.... گرچه اصلا به روی خودم نیاوردم و بازم سعی کردم در همون لحظه هر چی به نظرم میرسه و درسته بهش بگم و کمکش کنم اما....فکر کنم خبر داشت این حرفا چقدر میتونه منو برنجونه!!!!.... بازم هی اصرار کرد که بشو پشتیبان من!!!! انگار من کلاس کنکور زدم.... گفتم: ببخشید اما من واقعا قدرت اینکه به این چیزا فکر کنم رو ندارم....دوست ندارم یادش بیارم....دلم نمیخواد فکرم سمتش بره.... بابا من درد دارم!!!!!!!....باز دیشب اس داده که من فردا میام پیشت برای این کار.... یعنی من با سر در حال رفتن توی دیوار بودم.... چرا بعضی از آدما اینقدر بی ملاحظه ان؟؟؟؟....

نوشته شده در سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 09:19 ق.ظ توسط من | نظرات (2)