X
تبلیغات
زولا

روزهایی که می گذرد

دیشب ۴شنبه سوری بود و من موندم خونه! 

اولین سال بود که این شب برای من عین بقیه ی شبها گذشت....خوب عیب نداره اینم یه جورشه دیگه! 

 

من نمیدونم چه اتفاقاتی افتاده اما یه چیزی بین یه گروه از فامیلا اتفاق افتاده و همین باعث شده بود که ۲ دسته بشن....ما سالهای پیش حدود ۱۵۰ نفر بودیم که میرفتیم برای ۴شنبه سوری توی کارگاهی خارج از مرکز شهر.... امسال ۲ دسته شده بودن....بعد هر دوشون هم به ما گفتن بیاین!.... و خوب این وسط گروهی برد که...!!!! 

 

بی خیال....من برای اینکه خودم رو از این بحثا راحت کنم و پیش وجدان خودم ناراحت نباشم هیچ کدوم رو نرفتم بخصوص اینکه این طرفی که دایی اینا رفتن همه ی هم سن و سالای من یه بچه هم بغلشون دارن و من با اینکه خیلی دوستشون دارم اما اونقدرم بهم خوش نمیگذره! 

 

اما خوب وقتی بعد از رفتن دایی اینا اون یکی گروه هم زنگ زدن دوباره و فهمیدن،من خیلی براشون غصه خوردم....چون امسال یه مشکلی واسشون پیش اومد و من حس کردم الان فکر میکنن که به خاطر این مسئله هه همه اینکارو کردن....از نظر من اصلا انسانی و اخلاقی نبود... اما چه میشه کرد وقتی حقیقت اینه که زور هر خونه دست زن خونه اس....و چقدر بدتره وقتی بعضی از زن ها در بعضی از موقعیت ها فقط لجبازی میکنن و به هیییییچ چیز دیگه ای فکر نمیکنن.... خوب اونوقت حق میدم به امثال اون مستر که میگفت زن ها اصلا فکر نمیکنن!!!!.... یعنی من دیشب به قدری از برخوردای اون زن با کلهم اعضای خانواده ناراحت شدم که فقط توی دلم گفتم:اگر قراره من یه روز ازدواج کنم و این شکلی شم همون بهتر که مجرد بمونم!....والله! 

 

احتمالا فردا آخرین روز کاری من در سال ۹۰ خواهد بود!.... 

حس خاصی ندارم....اما درست مثل همیشه روزهای آخر سال برای من روزهای سنگینی هستن.... این تغییر سال و تغییر فصل از زمستون به بهار برای من خیلی بزرگ و عجیبه....و اون لحظه ی تحویل سال چیزیه که هر سال برام سخت تر و سنگین تر میشه! 

 

هوا کاملا ماته....مث مه!.... به مامان میگم:چرا اینجوریه؟مه شده؟؟؟ مامان میگه:نه بابا خاکه! خدا داره خونه تکونی میکنه!!!....ای جاااانم خدا جون صبر کردی ما خونه تکونی کنیم بعد شروع کنی؟؟ خوب همه خاکا ریخت اینجا که؟؟ 

 

کمتر از شش روز دیگه سال تمام میشه و من....هنوز تکلیف خودم رو برای پایان این سال و شروع یه سال دیگه از زندگیم روشن نکردم!....باید تصمیمات اساسی بگیرم....باید تغییر کنم.... باید باید باید....وای.... بیست و هفت ساله شدن من توی این سال اتفاق می افته!!!!!....نمیدونم تلخه یا شیرین!!!!.... 

 

این روزا بی حسم.... 

و شایدم لبریز از  احسااااااااس

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 08:39 ق.ظ توسط من | نظرات (2)