X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

ما خانواده ی شلوغی هستیم 

بهتره بگم فامیل شلوغ و بزرگی هستیم!.... 

میگم شلوغ به این دلیل که همه شدیدا اهل بگو بخند و گرم گرفتن هستن....اهل دیسیپلینی بودن و مودب نشستن توی مهمونی و تعارف تیکه پاره کردن نیستیم....درسته به خاطر مشغله های زندگی چند سالیه که دیدارا گاهی به ۲-۳ بار در عید رسیده اما یه زمانی هایی بود که هر هفته یه برنامه ای داشتیم....هر تابستون یه سفر دسته جمعی ایلی داشتیم....همه با هم یکی بودیم....!!!! 

 

شاید یکی از دلایلش این بود که مامان بابا های من و هم سن و سالای ما بیشتر ازدواج فامیلی داشتن و این باعث شد که خانواده و فامیل بیش از قبل به هم گره بخورن و جدایی پیش نیاد.... 

 

همه ی اینا رو گفتم که بگم این ایام عید توی فامیل ما حس خاصی هست....و من همیشه از این دید و بازدید ها لذت می بردم.... 

 

اما امسال یا کلا یه فرقی هست یا من خیلی فرق کردم! 

تا چند ثانیه قبل از اینکه تصمیم بگیرم برم بیرون دلم شدیدا میخواد بریم....اما همین که وقتش میشه که آماده شم اعلام میکنم که من نمیام برید شما!!!!....و خودم نمیدونم چمه.....اصلا نمیدونم چمه.... 

 

هیچ دغدغه ی فکری ندارم....هیچ چیزی نیس که الان بگم به خاطرش ناراحتم....اما یه چیزی هست....یه چیزی که هنوزم خودم کشفش نکردم....دیگه چه شود!!! 

 

در نتیجه من موندم پیش مادر بزرگم و به جاش از مامان خواستم که بره...خوب واسه اونم لازمه....این چند هفته همه اش خونه بود و پیش مامان بزرگ....بلاخره واسه روحیه اش هم خوبه... 

 

امشب در تنهایی من و مادر بزرگ هم کلی مهمون اومد .... و من فهمیدم که هرگز در برخورد با آدما نمیتونم ظاهرم رو از باطنم جدا کنم....یعنی از این کار بدم میاد شدید....دو روییه دیگه....  

 

گر چه با همه ی وجودم سعی کردم میزبان خوبی باشم و در کمال ادب سعی کنم که مهمونمون توی زمانی که اینجاس بهش خوش بگذره اما اصلا هم سعی نکردم که گرم بگیرم و نشون بدم تائیدش می کنم!....و الان هم حس بدی ندارم....هر چند شاید خیلی ها این نوع شخصیت رو منفی بدونن....اما من فکر میکنم اینجوری کار واسه همه راحت تره....قرار نیس همه همدیگرو تائید کنن....وقتی طاهر و باطن آدما معلوم باشه هر کس با همونی میگرده که مثل خودش فکر میکنه و اعتقادشه!.... 

 

اخییییش 

چقدر این حرفا روی دلم سنگینی میکرد.... 

یکی از دلایل نوشتن و داشتن ایو وبلاگ همین احساسیه که الان بهم میده.... 

اینکه حرفمو میزنم و بعدش از ذهنم پاک میشه 

و دروغ چرا من گاهی در حین همین حرف زدن یا نوشتن،فکر میکنم و تصمیم میگیرم 

 

ببخشید 

کامنتو می بندم چون یه جورایی اینو نوشتم تا خودم بفهمم داره چی توی سرم میگذره!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1391ساعت | 10:00 ب.ظ توسط من | نظرات (0)