X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزهایی که می گذرد

 

 

من عاااشق گل رز آبی هستم 

اصلا الان دلم میخواست توی یه باغ پر از گل بودم....که هی نازشون کنم و ازشون لذت ببرم.... 


 

این روزا من و حافظ فیلم هااااا داریم با همدیگه.... 

اکثراْ هم از نوع هندیش! 

 

چند نمونه اش رو داشته باشید: 

۱)خنک نسیم معنبر شمامه دلخواه.... که در هوای تو برخاست بامداد پگاه 

 آرزوها و رویاهایی که همیشه در خواب و خیال! می بینید بلاخره برآورده می شود هر آنچه در ذهن شماست بازتاب خارجی دارد هیچ چیز محالی وجود ندارد کافی است از خدا بخواهید. 

 

۲)دیدم به خواب خوش که به دستت پیاله بود....تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود 

به زودی تمام مشکلات شما تمام می شود.برای رسیدن به آرزوهایت رنج های بسیاری کشیده ای و اکنون نیز پاداش تلاش خود را خواهی دید.در اوج ناامیدی درهای رحمت خداوند به روی شما باز شده است 

 

۳)خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم....بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم 

 آماده شده اید تا قدمهای بهتری بردارید.گشایشی در زندگی شما بوجود آمده است. امیدوار باشید و دلتان را از غم ها خالی کنید. هر چیزی در حد و اندازه ی خودش خوب است 

 

بعلههه! 

اینجوریه ی که این ۲-۳ روز تا اومدیم کاسه ی چه کنم چه کنم!!! دستمون بگیریم حافظ یه جفت پا اومد وسط و یه چیزی گفت که دهن ما بسته شه و آه و ناله نکنیم و وایسیم عقب چپ چپ به دنیا نگاه کنیم ببینیم راسته که دیگه از رو رفته و میخواد یک کمی باهامون سازش کنه یا بازم یه کلک جدیده!!!! 

 

باز این وجدانه بیدار شده و هی داره غر غر میکنه...منم این بار زود به دادش رسیدم و در تدارک آماده کردن طبقه ی بالا هستم که کم کم اسباب کشی کنم اون بالا و بتونم از بعداز ظهرام استفاده ی بهتری داشته باشم....دیگه استراحت و تنبلی بسه!....از همه بیشتر نگران زبان هستم که هی میخوام شروع کنم و حالش نیست!!!! 

 

دیشب نشستم یک کم ترجمه کردم ببینم چی داریم چی نداریم بعد دوباره اصل موضوع رفت زیر سوال!!!!..... بعد من هی هرچی میگم، این مستر همکار میگه تو هی وسواس به خرج میدی!!!!.... هی توی ذوق ریز بینی من میزنه!.... باباجان من چیکار کنم خوب.... رفتم مهارت های سن پیش دبستانی رو خوندم میبینم که بچه های ما این مهارتا رو نه تنها در پایان پیش دبستانی به دست نمیارن بلکه پایان سال اول شاااااااید داشته باشنش!!!!.... خوب اونوقت این تطابق فرهنگ نمی خواد؟؟؟میخواد دیگه!!!!.... قربونشون برم که یه تحقیق درست و حسابی هم از آموزش های این سن توی ایران نداریم که بشه روش حساب کرد و مطابق با اون پیش رفت!!!.... 

 

مامان بزرگم عازم مکه اس.... خوش به حالش.... تصمیم دارم این مدت که نیست هر روز برم پیش بابا بزرگم..... نمیخوام تنها بمونه.... هر چند مطمئن نیستم اگر با هم توی خونه باشیم حرفی هم برای هم داریم یا نه....مهم اینه که من میخوام به جای پدرم که نیست اونجا حضور داشته باشم.... و نه ذره ای برای خودم!.... باید روراست باشم.... نتونستم با کودکی بدی که برام به یادگار گذاشت هنوز کنار بیام....اما دوستش دارم و بخشیدمش چون پدر پدرمه...چون من عاشق پدرم هستم و حتما پدرم هم عاشق پدرش بوده و من در برابر این احساس مسئولم.... چون قول دادم بهش که دستهاش باشم توی این دنیا.... 

 

هفته ی پیش که دکتر بردن مادر بزرگم تمام شده بود وقتی رسوندمش خونه شون به بابابزرگم میگفت: نمیدونی من امروز همه اش حس کردم سعید باهامه....بعد از سالها حس کردم سعید زنده اس.... وقتی شیما هی این طرف اون طرف میرفت تا کارای من انجام شه....  

 

برای من همین کافیه....فقط همینو میخوام! 

 

این روزا دارم به شدت دنبال خدا توی دلم میگردم....   

  

 

فکر می کنم گاهی زیاد از حد خودخواه و مغرور به نظر می رسم.... در حالی که حقیقت این نیست....یادمه یه استادی بود که میگفت ما آدما اکثرا توی ارائه ی پیام به محیط ضعف داریم....مثلا ناراحتیم اما پیام عصبانیت میدیم!....من دقیقاْ این بیماری خطرناک رو دارم!!!!.... لاعلاجه یعنی؟؟؟؟.... 

 

گویا به زودی با بچه ها قراره دور هم جمع شیم....اولش تصمیم به رفتن نداشتم.... نمیدونم خوب... یک کمی حس غریبی کردم.... اما الان حس میکنم شوق و ذوقشو دارم که زودتر اون روز برسه.... دلتنگشونم بدجووووور....

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1391ساعت | 10:50 ق.ظ توسط من | نظرات (7)