X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که می گذرد

من دیگه کلاْ توی کار دنیا و این آدما موندم! 

 

یادمه حدود ۱۰-۱۲ سال پیش(یه عمری گذشته هااااا...چقدر من پیر شدم واقعاْ!!!!) دختری از فامیلمون که من خیلی دوستش داشتم عقد کرد....خیلیییی همدیگرو دوست داشتن و اتفاقا از نظر ظاهری عجیییب به هم میومدن....توی دوران عقد که هر دو انگار توی آسمونا بودن اما بعد از عروسی تا ۲ سال ما اصلا دختر رو ندیدیم!.... فکر کردیم که اینقدر داره بهش خوش میگذره که بیخیال فامیل شده و کسی هم فوضولی نمیکرد تا اینکه یه مرتبه خبر رسید رفته خونه ی مامان و باباش و داره طلاق میگیره!.... 

 

خبرش یه جورایی کل فامیل رو تکون داد....خانومای مسن پچ پچ می کردن و هر کس یه جوری دلش میخواست یه نصیحتی کنه که این دختر برگرده سر زندگیش تا اینکه بلاخره معلوم شد علت طلاق چی بوده!.... یه مرد بد دل....که زنش از بعد عروسی اجازه نداشت از خونه خارج شه اجازه نداشت تلفن به کسی بزنه فقط می تونست با پسره بره خونه ی مادر پسره.... مجبور شده بود با مادر و پدرش قطع رابطه کنه اونم در حالی که پدر دختر مریضی قلبی داشت و حالش زیاد خوب نبود.... با همه ی اینا اون تحمل کرده بود تا اینکه فهمیده بود که مرده قبلا زن صیغه داشته و این موضوع قطع نشده!!!!..... یعنی یه بار مرده یادش میره در گاو صندوقو قفل کنه و اونم رفته بوده و مدارکی دیده بوده و بعد کم کم رو شده قضیه.... 

 

یادم هست بعد از طلاقش تا یک سال اشک میریخت....نه واسه خودش و زندگیش... هنوزم اون مرد رو دوست داشت و به شدت اعتقاد داشت که اون مریض بوده.... میگفت مطمئنم نمیتونم باهاش زندگی کنم و مرد زندگی نیست اما براش پایان دادن به این رابطه حتی توی دلش هم سخت بود!!!! 

  

خوب....من بهش حق دادم که کمترین چیزی که از زندگیش بخواد اینه که مردش مال خودش باشه وقتی که اون داره اینطوری فداکاری میکنه و این طلاق منصفانه بود.... چند سال بعد هم اون خانوم ازدواج کرد و الانم همسرش خیلی خوبه و ۲ تا بچه ی فوق العاده قشنگ و ناز و جیگر دارن و خوشبختن....حالا که خوشبختی الانشو میبینم بیشتر مطمئن میشم که اون طلاق اشتباه نبوده... 

 

۵-۶ سال پیش هم یکی از پسرای فامیل توی دوره ی عقد از خانومش جدا شد.... اون زمان هم همه شوکه شدن.... به نظر می رسید زنش خوب باشه....چند ماهی بیشتر از عقدشون نمیگذشت.... بعد از طلاقشون فهمیدیم که خانومه رفته بوده مهریه اش رو گذاشته بوده اجرا.... پسره هم رفت خونه و ماشینو فروخت و هر چی داشت داد و مهریه رو پرداخت تمام و کمال و یکجا و بعدشم بهش گفت دیگه باهات ازدواج نمی کنم! یعنی توی عقد جدا شن از هم!.... ما اول گفتیم خوب مهریه حقش بوده چرا اینو گفته؟ اما خود پسر گفت زنی که هنوز توی خونه ی شوهرش نیومده حساب من و تو داره و حاضر میشه این کارو با زندگیش کنه معلومه که بعدا هم هیچ تضمینی واسه حفظ اعتماد و احترام و احساس زندگیمون نخواهد داشت چون فقط میخواد فکر خودش باشه....میگفت زنی که منو به دادگاه میکشونه زن خونه ی من نیست!!!!.... 

 

اما این قسمتش جالب تر بود که وقتی برای طلاق هی دادگاه می رفتن قاضی دادگاه خانومه رو میشناسه و کاشف یه عمل میاد که این خانوم دفعه ی اولش نیست اینکارو میکنه و موضوع اینه که پسر خاله شو دوست داشته و میخواسته با اون ازدواج کنه و با کمک پسر خاله هه این برنامه رو داشتن!!!!.....و تازه یه مدت بعد از این طلاق هم دختره با همون پسر خاله هه ازدواج کرد اما این پسر ما همچنان مجرده و با اینکه دیگه سنش داره بالا میره اما حسابی از ازدواج ترسیده.... با اینکه این همه سال از روش گذشته هنوز تاثیر منفیش پا برجاست.... خوب به نظر من که اصلا این عقد از اول باطل بوده چون زن با حیله و مکر وارد شده و این طلاق رو هم خطا نمیدونم!

 

ولی....توی این ۲-۳ سال اخیر.... من هی دارم قصه هایی رو میشنوم که برام خیلی عجیب و گاهی باور نکردنیه....چه از سمت پسرا چه از سمت دخترا.... 

 

پسر و دختری که ۸-۹ سال با هم زندگی کردن آخرش با طلاق توافقی از هم جدا شدن.... زمان ازدواج هر دو ۲۰ ساله بودن و قبلش یه دوره ای با هم دوست بودن....علت طلاقشون هم این بوده که خانومه بهش گفته و اصرار کرده که من دوستت ندارم و نمیتونم تحملت کنم و رضایت بده به طلاق.....و وقاهت رو به جایی رسونده که با دوستای پسره ارتباط داشته....فقط برای اینکه بهش ثابت کنه که اونو دوست نداره.... از قضیه ی طلاقشون هم الان فکر کنم یه ۴ سالی میگذره اما پسره هنوزم عاشقشه....هنوزم دنبالشه و مسخره اس که زنه هم تا یه جا گیر میکنه توی هر زمینه ای زنگ میزنه به این میگه بیا کمکم کن اینم بدوووو میره!!!!.... هر چی هم بهش میگن نکن تو وظیفه نداری میگه:من هنوزم اونو زن خودم میدونم من هنوزم نسبت بهش حس مسئولیت دارم چون واقعا عاشقشه و من شاهد این عشقه بودم!!!!.... 

 

پسر ودختر دیگه ای رو میشناسم که اونا هم بعد از ۸-۹ سال زندگی در شرایطی که موقع ازدواج ۲۰ سال داشتن الان از هم جدا شدن.... و حقیقت اینه که من هر چقدر کنکاش کردم و شنیدم و سوال کردم هییییییچ دلیل قانع کننده ای برای این جدایی و از هم پاشیده شدن یه زندگی یه خانواده پیدا نکردم!!!!.... مگه میشه وقتی ۸ سال با کسی هم خونه بودی هم پیمان بودی به همین راحتی بگی دوستت ندارم خدافظ؟؟؟؟  مگه میشه بعد از ۸ سال تازه یادت بیفته که بچه بودی جو گیر شدی حالا باید بری زندگییییی کنی چون زندگی حقته؟؟؟؟ 

 

دلم گرفته از این همه بی مسئولیتی.... بی مسئولیتی در برابر انتخاب ها.... بی تدبیری در برابر مشکلات.... اینکه به راحتی صورت سوال رو پاک میکنیم....اینا هم اسمش هوا و هوسه..... چرا این روزا تعداد اونایی که معنای عهد و پیمان رو میفهمن اینقدر کمه؟؟؟ 

 

دیروز عصر رو با یکی از دوستانم گذروندم....دوستی که حدود ۱۰ ساله میشناسمش.... از دوران قبل از دانشگاه....از زمان مجردیش.... سال دوم بودیم که به عقد پسر خاله اش در اومد.... ۴ سال بعد عروسی کرد و دیروز تنها فکری که توی ذهنش مثبت به نظر می اومد جدایی و طلاق بود.... میگفت نه من میتونم اونو خوشبخت و راضی نگه دارم نه اون منو.... میگفت دوستش ندارم....هیچ وقت دوستش نداشتم اما اگر جدا شم و بعدا با کسی ازدواج کنم که دوستش داشته باشم اونوقت زندگی خوبه....میگفتیم:دوست داشتن خودش موندنی نیست اینقدر اتفاقات ساده اما سنگین توی زندگی مشترک هست که اگر بخوای احساست بمونه باید واسش بجنگی.... میگفت:اگر دوستش داشته باشم همه اش براش کوتاه میام من سازگاریم خیلیییی بالائه.... 

 

دلم براش سوخت....قلبم درد گرفت که اون دختر پر شور و دوست عزیز من الان به این نقطه رسیده که برق اشک توی چشمشه اما داره برام حرفایی میزنه که اصلا درست نیست.... بهش میگم که مطمئنم اگر الان طلاق بگیری و بعدا با کسی هم که دوستش داری ازدواج کنی دوباره توی زندگیت به همین مشکلات بر میخوری که چرا اون اینو گفت چرا من اینو گفتم چرا اون رفت چرا من نرفتم چرا چرا چرا....بیا یه بار اینا رو حل کن....بزار مطمئن شی که واقعا نمیشه! 

 

میگه:آره بهش وقت میدم اما مطمئنم نمیشه!!!! میگم:تا وقتی مطمئن باشی نمیشه منم مطمئنت می کنم که نمیشه....مسئله اینه که باید بخوای که بشه.... میگفت:اینقدر تلاش کردم که بریدم!!!..... 

 

اما آخه تلاش،تلاشی که فکر کنی یه طرفه اس و مدام داره ضعیف تر و متوقع ترت میکنه تازه باعث خراب شدن رابطه میشه نه درست کردنش.... در واقع تلاشیه که به جای اینکه به سازندگی برسه داره خرابیا رو بیشتر میکنه....شاید اگر اینطوری تلاش نمیکرد الانم حال روحیش تا این حد بد نبود.... 

 

دوست منم زود ازدواج کرد اما من زود ازدواج کردن رو بد نمیدونم.... 

آدمای زیادی رو میشناسم که زود ازدواج کردن اما الان بهتر از هر کس دیگه ای توی هر شرایط سختی دارن زندگی میکنن و به معنای واقعی کلمه خوشبختن.... 

 

یکی از پسرای فامیل ما توی ۱۹ سالگی با یه دختر ۱۶ ساله ازدواج کرد.... همه منعش کردیم.... همه می ترسیدیم.... الان یه پسر دارن و باور کنین به نظر من این آدما واقعا نشون دادن که از پس زندگی با همه ی سختیاش بر میان.... توی شرایطی افتادن که کار پسر به مشکل خورد و تا دوباره به وضعیت با ثبات برگردن زمان زیادی گذشت اما اینا رو میدیدی ذره ای از علاقه شون و تعهدشون کم نشد در حالی که من پنهانی خبر دارم که مرد گاهی دست بزن داره....خبر دارم که خیلی غیرتیه....و زن گاهی واقعا محدود میشه....و زن هم بسیار حساسه و از همون زمان ازدواج پسر رو کاملا محدود کرد تا حدی که پسر با هیچ کدوم از دوستاش ارتباط مجردی نداره و حتی خیلی از ارتباطای فامیلی هم منع شد.... ولی این دو تا آدم با هم مسئله های زندگیشون رو حل میکنن صبر میکنن سازگاری میکنن چون ایمان دارن که این تعهده این مسئولیته باید حفظ شه....  

 

من یاد حرف این ۲ تا میفتم زمانی که همه منعشون میکردن از ازدواج....هر دوشون گفتن که به ازدواج نیاز دارن.... و من حالا بعد از این همه سال باهاشون موافقم که سن در ازدواج واقعا مهم نیست.... احساس نیاز به ازدواج و اینکه شریکی در زندگیت داشته باشی مهمه.... این احساس شاید در سن کم برات پیش بیاد شایدم تا ۴۰ سالگی حسش نکنی....ولی اگر حسش نکنی و بری توی زندگی،تحمل سختیاش برات مسخره می رسه....اونوقته که با خانواده ی همسر مشکل داری با اخلاق و تفاوتای همسرت مشکل داری با آبی بودن آسمون مشکل داری حتی با بال بال زدن پشه هم مشکل داری!!!!!..... و شایدم برای همینه که هر بار پای درد و دل هر زوجی نشستیم به جرئت بهمون گفتن:شما چقدر عاقل و فهمیده ایین که ازدواج نکردین! و ذره ای فکر نمیکنن که اونا هستن که دارن اشتباه میکنن!!!! 

 

دلم پره.... 

دلم پره چون آدما هرگز قدر نعمتاشون رو نمیدونن 

چون دوست من به راحتی از طلاق و جدا زندگی کردن میگه و اصرار داره که تنهایی بهش خیلی خوش میگذره و ۲ روزه شوهرش رفته خونه ی مادرش ولی دوست من نمیدونه حقیقت تنها زندگی کردن خیلیییی وحشتناک تر از اونه که داره تصور میکنه!.... غیر قابل انجام نیست اما برای یکی با روحیات اون مثل کشتن روحشه!.... 

 

چون دوست من شکایت داره که چرا مادر شوهرش،با خوشحالی از همسرش استقبال کرده و میگه خوبه که اینجایی ما هم از تنهایی در میایم و شوهرشو نمیفرسته خونه اما من وقتی بهش میگم که زنگ بزن به شوهرت و بهش بگو که نیاز داری که برگرده خونه بهم میگه:نه! اونوقت یعنی من کم آوردم یعنی من ضعیفم!!!!..... در حالی که مگه ازدواج غیر از اینه که باید برای بودن با همدیگه ضعیف باشین؟؟؟؟ خوب اگر قراره که جدا بودن و دور بودن از هم خیلی راحت باشه و این قدرت باشه اصلا چرا ازدواج کردین؟؟؟.... چه امتیازی داره که به همسرت نشون بدی در برابر نبودنش قوی هستی؟؟؟.... 

 

کاش زندگی براش یه رقابت نشده بود....کاش این لجبازیا تمام می شد 

کاش یه بار بدون جبهه گیری و فقط از روی احساسشون با هم حرف میزدن.... 

 

حالم گرفته اس.... 

نگران زندگیشم.... 

این اولین دعواشون نیست اما.... وضعیتشون واقعا خطرناکه.... 

به نظر من که حتی دلیلش برونگرا بودن و درونگرا بودن هم نیست.... فقط یه دلیل داره اونم اینه که زبون رفتار و احساس و عملکرد هم رو بلد نیستن....به نظر من هیچ کدومشون مشکل خاصی ندارن که بگم طلاقشون یه اتفاق درست ممکنه باشه.... طلاق بد نیست.... گاهی حتی لازمه.... مثل اون دختری که هنوز توی دوره ی عقدشه و مرده هیچی نشده بدون هیییییییییچ دلیلی معصومیتشو زیر سوال میبره و تازه پیغام میفرسته که طلاهامو برگردونین!!!!!....مثل خیلی وقتای دیگه که واقعا یه طرف قضیه آدم خوبی نیست....اما وقتی مشکل حل نشدنی وجود نداره حیفه این زندگیه که شکسته شه!!!! 

 

ازدواج مقدسه....هر زمانی که اتفاق بیفته.... 

خدا پدر و مادر و خواهر و برادر و خودش برامون انتخاب کرد همسر رو گذاشت دست خودمون.... نه واسه اینکه الکی انتخاب کنیم و بعدم بگیم که خوب اگر بد بود که جدا میشیم....نه اینکه فکر کنیم خدا این جدا شدن رو گذاشته واسه همین....نه....به نظر من که دقیقا عکس اینه.... خدا بهمون فرصت داده تا خودمون رو بشناسیم....تلاش کنیم بفهمیم کی باید کنارمون قرار بگیره چون فرصت انتخاب کردن آدما رو بزرگ میکنه....بعد که انتخاب کردیم باید حفظش کنیم نگه ش داریم و این چیزی مثل قصه ی اون سنگه و سنگ تراش.... دردمون میاد سخته اما به شکل قشنگی در میایم....زندگیم همینه....هدفش همینه....که یاد بگیریم از مشکلا راه حل بسازیم.... نه اینکه بزنیم جاده خاکی....اگر قرار بود بگیم من میخوام زندگی کنم کیف کنم کسی اذیتم نکنه که خدا نمی گفت من انسان را در رنج آفریدم!!!!!....اگه همه چی خوب باشه که هیچ تعالی اتفاق نمی افته..... حالا من هی بیام اینا رو به دوستم بگم....وقتی نمیخواد بشنوه چیکار میشه کرد!!!!!! 

 

یه عالمه علامت سوال توی سرمه که فقط باعث میشه حس کنم کسی حرفامو نمی فهمه!!!! 

و این نا امید کننده اس!!!! 

 هی وااااییییی من! 

 

پ.ن:میدونم خیلی زیاد نوشتم و الکی هم شلوغش کردم و شاید اصلا دلیلی هم برای نوشتنشون اینجا نبود اما به شدت احتیاج داشتم یه جا این حرفا رو بزنم بلکه یک کم آروم شم!!!! یعنی جلو منو نگیرن میرم همچین این دوستم رو میزنم که اصلا قدرت فکر کردن از سرش بپره چه برسه به اینکه طلاق بیاد توی سرش!!!!دهه!!!

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391ساعت | 12:02 ب.ظ توسط من | نظرات (3)