روزهایی که می گذرد

 

 

پ.ن: اییییییی جان....این چیییرا همچییین شدههه آخههههه


 

نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد.....  

اصلا دستم پیش نمیره.....نه اینکه  حرفی نباشه نه اینکه نخوام....اما نمی تونم.... 

بیشتر توی مود سکوت گیر کردم! 

 

امروز تولد بابامه! 

۶ اردیبهشت.... هر سال این روز دوستای نزدیکمو دعوت میکردم و یه جشن کوچولو داشتیم و اکثرا دلیلش رو نمیدونستن....حتی یادشونم نمی اومد که سال پیشش هم وضعیت همین بوده.... فقط صمیمی ترین دوستم خبر داره.... امسال که افتاد به وفات حضرت زهرا(س)....دوستمم الان اینجا نیست....و من بیشتر از اینکه حس تولد داشته باشم غصه و دلتنگی دارم!!! 

  

ادامه پست حذف شد! 

چیز خاصی نبود جز غر غر به مقدار لازم!!! 

 

پ.ن:فکر کنم شدیدا با اون بچه هه که اون بالاس الان دارم همزاد پنداری میکنم! 

 

پ.ن۲: یا نمیدونه....یا نمیفهمه....یا نمیدونه و نمیفهمه....یا هم میدونه هم میفهمه اما عشقش میکشه اینجوری رفتار کنه....ندونستن و نفهمیدنش رو چند بار تذکر دادم و فکر میکنم به اندازه ی کافی اخلاق بد منو دید....اما اگر ۱ درصد هم این گزینه آخریش درست باشه باید قبول کنه که من مرد این میدون نیستم!.... یعنی بریدم دیگه....حتییییی توان توضیح مسئله رو ندارم....  

 

پ.ن۳: فردا هم روز دیگریست....والله!!!.....دیگه نمیخوام هیچچی رو جدی بگیرم....الکی خوش بودن هم عالمی داره که من یکی تا حالا تجربه اش نکردم اما بهتره ناکام نمونم! 

 

پ.ن۴: خوب شد نمیتونستم بنویسم اگر میتونستم چی می شد

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت | 06:12 ب.ظ توسط من | نظرات (5)