X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که می گذرد

 

 

 

 

خدایا عاشقم کرد و  

کنار من نمی مونه 

داره دل می کنه میره  

بهم میگه پشیمونه  

خدایا عاشقم کرد و  

حالا از بودنم سیره 

دل بی رحم اون حالا  

یه جای دیگه ای گیره

 

خودش با من نمی مونه 

میگه قسمت ما اینه 

میزاره گردن تقدیر 

گناهش رو نمی بینه 

 

چه ساله نحسیه امسال 

چه روزای بدی دارم 

آهای تقویم پر پایییییییز 

ازت بیزاره بیزااارم  

 

تو تعبیر کدوم خوابی 

کدوم رویای بی پایان 

چقدر دل می بری ساده 

چقدر دل می کنی آسون  

کدوم مهمون ناخونده 

منو از قلب تو رونده 

نگاتو کی ازم دزدید؟ 

دل من رو کی سوزوندهههه؟؟؟ 

 

پ.ن:کلا این آهنگه هیچ ربطی به من نداره ها.... اما دردی که داره ازش میگه رو بدجووور حس میکنم....

 


 

۴شنبه بعد از اون پست غر غر نامه ای که نوشتم،تصمیم گرفتم طی یه عمل انتحاری برم بیرون....نزدیک غروب بود.... شب هم مهمون داشتیم اما جالب بود که مامان گفت برو!!!! 

 

تند تند آماده شدم و اول رفتم دنبال عزیزترین! 

این عزیز ترین! یکی از دوستامه که خیلی دوستش دارم و همیشه بهترین لحظاتم با اونه.... تنها کسی که میتونه منو اروم کنه.... بعدم با هم رفتیم سر عمو نوروز و من یه جعبه کیک گرفتم و رفتیم سمت خونه ی پدر بزرگم.... بارون شدیدی می اومد.... خیلی شدید.... 

 

عزیزترین پیاده شد و گفت بیرون منتظر می مونه تا من برم و بیام.... اصلا اینجوری دوست نداشتم.... کلی معذب شدم.... هر چی اصرارش کردم گفت اینجوری راحت تره و روش نمیشه و .... خوب دیدم اگر منم بودم روم نمیشد اما اخه بارون می اومد....اما مجبورم کرد قبول کنم و منم گفتم بهش که زود میام.... 

 

فکر میکردم که بابا بزرگ تنهائه.... اما در که باز شد دیدم به به! همه اینجاااان.... همه ی عمو ها و زن عمو ها.... همه ی فکر و ذکرم پیش دوستم بود که زیر بارون بود و توی تاریکی.... بهم میگفت بزار به جبران تمام وقتایی که من باید پیشت می بودم و به خاطر کار نمی رسم.... 

 

حالا هر چیییی من اصرار می کردم که من باید برم مهمون داریم خونه،عموها گیر داده بودن که کیک رو با چای بخوریم!!! خوب آقاجان یه مدل کیک هم هست میشه بدون چای خوردش!!!.... حالا مگه چاییه دم می اومد.... من قلبم توی دهنم بود و اصلا حواسم توی جمع نبود.... اما وقتی عموم بلند گفت که امروز تولد سعیده  و بابا بزرگم چشاش برق زد و با لذت اون کیک رو خورد،من روی ابرا بودم.... اگر توی جمع نبودم از خوشحالی گریه می کردم....بعدم چایی رو داغ داغ خوردم و  یه تیکه کیک خوردم و به هوای رژیم از بقیه اش انصراف دادم و زدم بیرون!!! 

 

سر کوچه که رسیدم عزیزترین ایستاده بود....خیس و شبیه موش آب کشیده....اما چشمای اونم برق میزد....گفت امسال منم توی تولد بابات سهیم بودما حس خوبی دارم.....بغلش کردم و امیدوار بودم بفهمه چه کاااار بزرگی کرده برام.... 

 

بعدم رفتیم یه کمی دور زدیم و حرف زدیم و خندیدیم و من اومدم خونه....آروم بودم و بی غم.... حالا امسال هم تونسته بودم برای بابا تولد بگیرم....یه تولد خوب....شاید خوب تر از هر سال.... امسال با خانواده ی خودش براش تولد گرفتم....فقط جای مادر بزرگم خالی بود....که شاید بهتر بود که نبود چون غصه می خورد.... البته من به عموم هم سفارش کرده بودم که به بابا بزرگ نگن، گفتم شاید ناراحت شن اما عمو گفت که اینجوری بیشتر خوشحال میشه.... نمیدونم!!!!  

 

بعدم که اومدم خونه و مهمون داشتیم و باز هم مطابق مرسوم همه شروع کردن به نصیحت کردن من جهت ازدیباج!!!!!..... دیگه کار به جایی رسید که زندایی رسما منو می زد و داداش بزرگه هم جهت حرص دادن من باهاش همراهی می کرد....منم که نیشم باز.... بعدم قضیه ی یه آقایی که مدتهاست هی اصرار داره من بگم بعله و عمرا من بگم رو پیش کشیدن!.... یعنی باز خود پسره خواسته بوده که بپرسن....منم گفتم عمراْ....خیلیییی لاغره....گفتن:میره باشگاه بعدش.... گفتم حالا اولش بره باشگاه بعدا بیاد صحبت کنه!!!!.... بعد دوباره همه با هم رفتن بالای منبر که آدم به خاطر لاغری که به کسی نمیگه نه!!!! 

 

خوب حالا دلیل اصلی منم که این نبود....اما آدم که نباید مسائل شخصیه یه نفر رو بریزه وسط همه بدونن که....اون یه اخلاقایی داره که من نمیتونم باهاش کنار بیام شاید بقیه بتونن باهاش کنار بیان....اما لاغری سوژه ای بود که میشد علنیش کرد.... همه هم قبول دارن که خیلی لاغره.... منم از مرد لاغر به شدت بدم میاد....مرد باید زور داشته باشه بابا....دهه!

 

۵شنبه هم که رفتم سر کار و اینقدر کار داشتم که از ۷:۳۰ صبح تا ۱:۳۰ مشغول بودم و کلی هم از دست منشی محترم حرص خوردم....یعنی این منو دغ داد شما تعجب نکنین!!!! (تعریف نمیکنم شرح ما وقع رو چون یهو دیدین غیبت بود!!!) 

 

تازه....یه اعترافی هم میکنم....مث این بچه ها یواشکی به راهرو نگاه می کردم.... میدونستم نیستاااا...اما انگار دوست داشتم یهو پیداش شه.... یه حسی بود که از صبح بود تا اخر وقت.... نمیدونم چی بود اما بود دیگه.... اینکه دست من نیست دیگه.... 

 

الانم که فوتبالیستای خانواده رفتن باشگاه برای فوتبال.... و من دارم فکر میکنم چرا جمعه هااااا اینقدر زود میگذره؟؟؟؟؟؟......  

 

شما در جریان نیستیییین احیاناْ؟؟؟

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت | 12:36 ب.ظ توسط من | نظرات (9)