X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

روزهایی که می گذرد

 

   

پ.ن: خدایا ؟؟؟خسته ای؟خوابت میاد ؟؟؟ چایی بریزم؟؟؟ پرتقال پوست بکنم ؟؟؟ تخمه میخوری؟؟؟ میخوای بری نیم ساعت بخوابی ، من بشینم پشت فرمون ؟؟؟؟ تعارف میکنی ؟؟؟لنگ بیارم شیشه جلو رو تمیز کنم ؟؟؟ اینایی که من میبینیم ، میبینی کلاً؟؟ 

از وقتی وارد شدن هی همدیگر آقای دکتر آقای دکتر خطاب می کردن!   

فکر میکردن من الان در جریان نیستم که مخاطبم کیه و از چه جایگاه سیاسی برخورداره که واکنش خاصی نشون ندادم و عادیم.... 

 

در حالی که توی این فاصله ی ۱ ساعتی که طول کشیده بود تا به من برسن،۲ بار باهام تماس گرفته شده بود و دقیقا میدونستم که چی به چیه اما..... چه فرقی میکرد مگه؟؟؟!!!! 

 

ارزیابی های اولیه انجام شد.....من توصیه های لازم رو کردم اما چیزی که توی ذهن آقایون دکتر بود چیز دیگه ای بود....

 

گوشی آقایون دکتر همه اش زنگ می خورد.....همه اش بیرون بودن....منم سرسام گرفتم از بس که یه سوال می پرسید تا می خواستم جواب بدم گوشیش زنگ می خورد میرفت دوباره برمیگشت همونو می پرسید و باز همه چی تکرار می شد.... 

 

بچه هه هم که دستش درد نکنه اتاق رو کلهم به هم ریخت....منم از اونجایی که دیدم همکاری نمیکنه تلاشی نکردم برای اینکه به هر راهی که میشه ارزیابی شه.... چون وضعیتش تابلو بود.... اما اونا فکر میکردن که حالا چون از تهران اومدن و فلان جایگاه، من الان خودکشی میکنم.... ولی من تمام تلاشم رو کردم تا به عادی ترین شکل برخورد کنم!.... و این نه به خاطر خودم بلکه به خاطر حق و حقوق تک تک آدمایی بود که توی تیم ما عضو هستن.... از اونی که هیچ سرپرست و پشت و پناهی نداره و توی یه روستای دور افتاده زندگی میکنه تا بالاترینشون ..... من اونجام تا برای همه شون یکجور رفتار کنم و حقی از هیچ کس ضایع نشه.... 

  

جلوم خیلی سعی کردن از انتخابات و مسائلش بگن که حالیم شه بابااااااا....طرف مهمه هاااا!!!! و من بازم عادی بودم و کارم رو کردم.... 

 

موقع رفتن هم آخرش یکی از همین دکتر ها اومد و گفت ایشون آقای فلان با فلان پست سیاسی (در همین حد بگم که بسیار بالا بود) هستن و حواستون بهشون باشه و اینا.... منم گفتم: ما همیشه هر کار از دستمون بر بیاد انجام میدیم و همه برای ما یکسان هستن.... گفت:میدونم اما منظورم این بود که در سریع ترین زمان ممکن!!!! گفتم: هدف این تیم هم همینه که بهترین درمان ممکن در اولین زمان ممکن برای همه! اتفاق بیفته و ایشون هم شامل همین پروسه میشن!.... 

 

و رفتن.....  

 

و از ظهر من به شدت عصبانیم!!!!   

وقتی یه همچین کسی در یه همچین جایگاهی داره وضع خودشو میبینه چطوری واسه خودش توی سرش میزنه که همه چی به بهترین شکل باشه اما خودش رو مسئول بقیه ی  مریضا نمیدونه ؟؟؟ که ما برای کوچکترین کاری که بخوایم واسه شون بکنیم هیییییچ مرجع قانونی حمایتمون نمیکنه و همه چیز مجبورا داره به صورت خودجوش و داوطلبانه و خیرخواهانه انجام میشه؟؟؟؟  

چطور اینایی که میگن مسئولیت این جامعه رو به عهده دارن فکر این مریضا رو نمیکنن اونوقت چرا و چطور انتظار دارن من فکرشونو بکنم؟؟؟؟ واقعا که!!!!   

 

پ.ن: دیروز با نانا ی عزیییییزم رفتیم گردش یعنی واقعا این عملیات انتحاری ما حکم شکستن یه طلسم رو داااااشت ناجور!!!!....رفتیم پارک شهید رجایی و الان فکر کنم داغیم نمیدونیم که مهتیاد شدیم!!!!.... خوب اولش همه انکار میکنن میگن تفریحی بود و باور بفرمایید ما فقط به قصد تفریح رفتیم.... جای مهتاب و رازقی و همه ی دوستای گل دیگه خالی بود به شدت.... دفعه ی بعد اونا رو هم میبریم که همه با هم مهتیاد شیم..... اما خودمونیم....هیچ فضای سبز و پارکی به اندازه ی اونجا زیبا نیست.... چقدرم پلیس داشت.... ما هیییییی می لرزیدیم هی شال ها رو می کشیدیم جلو بعد میفهمیدیم ای بابا با ما نبودن که  

 

پ.ن۲: مکه ای های فامیل که برگشتن یه شور و حال دیگه ای به پا شده.... هی مهمونی و گردش و دیگه جوونا هم که در کنترل نمی گنجن.... بهترین قسمتشم اینه که ۵شنبه ی آینده یه عروسی داریم و اوایل خرداد هم یکی دیگه.... از الان همه دارن فکر میکنن چی بپوشن!!!!.... تازه پیشنهاد داده شده اتوبوس بگیریم بریم تهران خرید لباس!!!! ما خیلی خجسته ایم هاااا امشب هم شام کل فامیل قراره دور هم جمع بشیم به افتخار مکه ای ها و دیگه رقص و پایکوبی و اینا.... .... 

 

پ.ن۳: من این روزااااا یه حس تازه ایییی دارم....!!!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت | 08:56 ق.ظ توسط من | نظرات (3)