X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزهایی که می گذرد

 

 

 

خوب وقتی قسمت نباشه یه چیزی اینجا ثبت بشه حالا من برم خودم رو حلق آویز کنم که الا و بلا باید بنویسم.... خوب عزیز دلم جانم یه چیزایی هست که اصلا و ابدا دست تو نیست.... بفهم دیگه!!!! 

 

مریضه بلند شد اومد اول صبح اعصاب من و چند تا از همکارا رو بهم ریخت یکی دیگه  از همکارا هم به طور بسیار ماهرانه ای همه رو سنگ روی یخ فرمود و مریض هم بسان یک انسان خجسته ی موفق از اینجا خارج شد!!!!.... یعنی الان دقیقا فکر میکنه که ما از عمد نخواستیم کارش رو انجام بدیم و حرفامون بهانه بوده و اون یکی همکار در نقش فرشته ی نجات وارد شده!!!!... اما شما ها حداقل شاهد باشید که برای ما جز سلامت مریض هییییییییچ چیز دیگه ای مهم نیست و من امیدوارم فردا اتفاق بدی نیفته براش....شرح واقعه رو کامل نوشته بودم اما پرید.... شاید بعدا حوصله م شد و نوشتم که چطوری یه پدر میتونه دل دختر کوچولوشو به شدت بشکنه!!!! 

 

داداش کوچیکه کلاسای اضافه اش این هفته تمام شده بود و جمعه با دایی و داداش بزرگه رفت ورزشگاه برای فوتبال.... بعد دوباره با دست آویزون برگشت و فهمیدیم که ای دل غافل باز اینم دستش شکست..... 

 

یعنی دیگه اعصاب  ندارم....به قول مامان باید بدیم قسمت مریضای ارتوپدی بیمارستان رو کنترات بدن به ما خودمون میگردونیمش.....  

 

دایی دیروز میگه که من حاضرم ببرمت تهران اما یه شرط داره!!!! باید مستر همکارت هم بیاد.... میگم:چرا اونوقت؟؟؟ میگه:آخه خیلی باحال سر به سرت میزاره حرص می خوری من کیف میکنم!!!! لازم به ذکره که دایی محترم خودش در امر کل کل و حرص دادن نفر اول دنیاااااس بعد حالا خوش به حالش شده که یه نفر دیگه هم به این جمع اضافه شده....تو رو خدا روزگار منو میبینین؟؟؟ همه خوششون میاد منو حرص بدن باهام کل کل کنن!!!!.... من نمیدونم آروم و سر و سنگین بودن اینقدر کار سختیه؟؟؟؟!!!! دهه!!!!.... 

 

حالا کلا شانس آوردم دایی بزرگه اینجا نیست....باز این دایی کوچیکه در عین کل کل خیلی هم هوامو داره و کلا منم میگم و می خندم اما اون دایی بزرگه قششششنگ روی اعصاب آدم اسکیت میکنه شیرجه میره شتر سواری میکنه خلاصه که هر کار از دستش بر میاد دریغ نمیکنه بعدم هر هر می خنده وقتی هم شکایتشو به مامان می کنم میگه:من هر کس رو دوست دارم هی اذیتش میکنم سر به سرش میزارم تو رو هم دوست دارم محبوری تحمل کنی!!!!!.... کلا شانس رو تقسیم میکردن من نبودمااااا.....آخه  این چه مدله دوست دااااااااااااااااااشتنه؟؟؟؟؟ هاااان؟؟؟؟ 

 

پ.ن:یعنی به جاااااان خرسیی اگر من الان دوباره دکمه ی انتشار اینو زدم و این اومد واسم روضه خوند که نمیشه و اینا،من یه بلاااای سر خودم و کامی جان با همدیگه میارم....گفته باشم!!!!

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت | 10:24 ق.ظ توسط من | نظرات (6)