روزهایی که می گذرد

۱. جمعه اومدم نت اما یادم رفت قهرمانی سپاهان رو تبریک بگم!!!! 

من فوتبالی نیستم فقط وقتی یه جوری پای یه موضوعی در میون باشه میبینم.... اکثرا فوتبال های حساس ملی ایران رو میبینم!.... اما خوب دروغه اگر بگم جمعه وقتی توی خیابون بودیم و اس ام اس رسید برای داداش کوچیکه که سپاهان قهرمان شد منم ذوق زده نشدم!!!!.... هر چی باشه تیم شهرمونه و من به خاطرش خوشحالم.... پس قهرمانیش مبارکه همه ی ایرانیااااا بخصوص همشهریام 

 

۲.روز مادر- زن  هم که دیروز بود و هر کدومتون که به هر نحوی مادر،زن یا حتی خواهر هستین روزتون مبارک!.... خوب روز خواهر که نداریم بهتره همین جا از خواهرای محترم تقدیر به عمل بیاد!.... من که هم روز زن هم روز دختر از تک تک اعضای خونه هدیه میگیرم.... دایی دیروز به همه گل داد البته به مامانا غیر گل یه سکه هم داد..... مامان بزرگ یه روسری خیلی خوشگل بهم داد.... زندایی هم یه تاپ ناز از اونا که من دوست دارم....داداشا هم که کادوی مخصوص خودشون رو داشتن تازه داداش بزرگه همچنان یادآوری کرد که یه کیف و کفش ست به من بدهکاره و در اولین فرصتی که با هم بریم خرید جبران می کنه  نه اصلا هم من به زور وادارش نکردم که اعترافش کنه.... وا.... چه فکرا می کنین!!!.... 

 

۳. از ساعت ۵ دیروز من داشتم آماده می شدم که برم دندون پزشکی واسه دندونم اونوقت این دایی اینقدر سر به سر من گذاشت که آخرش ساعت شد ۷ بعدم گفت خوب دیگه به جایی نمیرسی خیالم راحت شد!!!!....آزار داره گویا.... 

 

۴.با مامان رفتیم سیتی سنتر تا من چیزی که در نظر داشتم برای مامان و زندایی و ۲ عدد مادر بزرگه ها بخرم اما گویا اون مارکی که من میخواستم رو نداشتن دیگه و مجبور شدم سفارش بدم گفت خرداد میاره....خلاصه که هنوز بنده هدیه های روز مادر رو ندادم اما از اونجایی که من جنبه ی خرید رفتن ندارم باید بگم که در اثر همین بیرون رفتن کلیییی برای خودم خرید کردم!!!  

۳ تا مانتو در ۳ رنگ مختلف! یه مقنعه از این مدل قرتی جدیدا ! یه روسری فوق العاده قشنگ 

  سورمه ای طلایی که خودم عاشقش شدم از همونجا تا الان! یه کرم پودر !( خدایی خیلی جلوی خودم رو گرفتم که سر لوازم آرایشا اصلا نرم و دست به چیزی نزنم!) ! و یه مانتو واسه مامان که خودم خریدم براش.... بعدشم دیگه مامان کشون کشون منو از پاساژ آورد بیرون.... خلاصه که روز منم مبارک شد حسابی! 

 

۵. یادم رفت دیشب به اون یکی مادر بزرگه زنگ بزنم حداقل روزشو تبریک بگم!.... من خاک تو سر این حافظه ی کوتاه مدت و بلند مدتم هستم که همیشه منو شرمنده ی همه می کنه! 

 

۶.دیروز ۲ تا شاخه گل رزی که هدیه گرفتم بیش از حد خوشحالم کرد....یکی گل رز سرخ دایی جان که یه کفشدوزک کوشولو هم بهش زده بود و یکیش هم گل رز زرد که من خیلی دوس دارم و کسی بهم هدیه داد 

 

۷. یکی از همکلاسی های سابق اومده اینجا داشت از بچه های هم دوره ی دانشگاهی میگفت.... شنیدم دوست صمیمی خودم هم نی نیش به دنیا اومده یه دختره اسمشم گذاشتن زهرا!.... من این مدت جرئت نکرده بودم بهش زنگ بزنم آخه مشکوک به سقط بود.... حالا یادم باشه یه زنگ بهش بزنم!..... اما نکته ی این موضوع اینه که همین همکلاسی عزیز که اومده اینجا میگه که از بچه های کلاس فقط شما ۳ تا موندین که ازدواج نکردین تازه همه بچه دار هم شدن، دیگه ترشیده شدین رفت!  و من داشتم فکر میکردم الان جواب ایشون رو چی باید بدم! مردم دلشون خوشه ها!  

 

۸.خداوند زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است..... خدایا همه ی مادرا رو برای بچه هاشون سلامت و شاد حفظ کن.... روز همه ی مادرا مبارک باشه

نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1391ساعت | 08:32 ق.ظ توسط من | نظرات (2)