روزهایی که می گذرد

امروز روز دفاع رعنا بود.... 

یکی از دخترای خاص و مهربون این دنیای حقیقی!!!.... 

میگم حقیقی چون به نظرم حقیقی تر از دنیای بیرونشه....چون اینجا اول آدما با هم غریبن و خودشونن...می نویسن تا سبک بشن....البته شاید باید اون عده ای که حرفهاشون صرفا جلب توجه دیگرانه رو فاکتور بگیرم چون اگر به این دلیل بنویسی نمیتونی دروغ نباشی!!!.... 

 

اینجا آدما خودشونن و در نتیجه به کسانی جذب میشن که مثل خودشونن....اینجا سانسور نمیشی....نمی ترسی...چون به خودت حق انتخاب میدی و برای من این مهم ترین فاکتوره این دنیاست....چون میشناسی می فهمی و بعد دست دوستی میدی.... 

 

رعنا رو دوست دارم....با اینکه فقط ۲ بار و خیلی کوتاه دیدمش 

با اینکه شاید چیز زیادی ازش ندونم....شاید ندونم روزش رو چطور میگذرونه....ندونم همه ی غم و شادیاش چیه....اصلا ندونم داره به چی فکر میکنه....شاید هرگز از روحیاتش از خواسته هاش از فکرش برام حرف نزده باشه....شاید خیلی متفاوت تر از هر رابطه ی دوستی دوستش دارم.... 

 

اما دوستش دارم و چون موقع دفاعش امروز رو یکی از روزهای قشنگ زندگیش خوند دلم خواست منم امروز اینا رو بنویسم.... 

دوستش دارم چون نمیتونم بگم برام یه دختر معمولیه....نه....خاصه.... چون غمش خاصه....حتی اگر من ندونم چیه.....شادیش خاصه....حتی اگر من جزئیاتش رو ندونم.... 

دوستش دارم چون دغدغه هاش متفاوته....سطحی نیست....چون دیدم که میجنگه برای چیزی که درست میدونه....چون دیدم که همرنگ جماعت نیست.... و چون محترمه!.... 

 

بگذریم از شیطنت نازی که توی صحبتش داره و آدم رو به خودش جذب میکنه....بگذریم از حس ساده و صمیمی ای که توی همون برخورد اول به آدم میده....به نظرم مهم تر از اینا همون حسیه که از قلبش میشه فهمید....یه قلب کوچیک شاید به اندازه ی همون ماهی سیاه کوچولویی که میگه....که زلاله....پاکه....صافه صاف....شیله پیله نداره....سیاست نداره....همونیه که هست.... و این چقدر توی دنیای این روزها ارزشه....توی دنیای که آدمها سلام میکنن چون چیزی میخوان چون هدفی دارن.... 

  

رعنا دختر متفاوت و خاص و مهربونیه که من خوشحالم باهاش آشنا شدم 

و امروز با همه ی قلبم بهترینا رو براش خواستم.... 

شادیه بی حد و رضایت عمیقاز لحظه لحظه های زندگیش.... 

و میدونم خدای مهربون ما همیشه آغوشش برای بنده هایی مثل رعنا بازه....  

و اما امروز ما...  

حدودای ۹ بود که لیلی بهم خبر داد نزدیکه.... 

رفتم دنبالش و بعدم رفتیم که بتونم یه گل خوشمل برای رعنا بگیرم....خوب تنوع زیاد بود اما از شبش توی فکر بودم و خدا خدا می کردم یه گل صورتی گیرم بیاد....چون خونده بودم که رعنا به رنگ صورتی علاقه داره.... 

 

از اونجایی که ماشین رو دقییییییقاْ زیر تابلوی توقف ممنوع پارک کرده بودم یه چشمم به گلا بود یه چشمم دنبال نشونه هایی از آقا پلیسه!... 

 

گل رو که انتخاب کردیم از لیلی گلم خواستم کمک کنه یه چیز کوچولو پیدا کنیم بزنیم بهش... و خوب در یک لحظه هر دو چشممون به یه مستر گوساله افتاد که خودشو پشت همه قایم کرده بود اما ما یافتیمش.... 

 

اینقد قیافه اش احمق بود که من کلی عاشقش شدم.... 

بلاخره باید یه چیزی به گله می بود که رعنا تا میبینتش بخنده یاد من بیفته دیگه.... 

تازه یه کارتم گرفتیم که از اونجایی که متاسفانه یادم رفته بود قبلش نشد مدلی باشه که دوست داشتم . میخواستم بچسبونم به دستای مستر گوساله که بدلیل ذیق وقت! این هم امکان پذیر نشد.... 

 

یک کمی وقت داشتیم و با لیلی حرف زدم....احساس سبکی کردم....لیلی حس آشنایی بهم میده....میفهمه چی میگم....اینو توی چشماش میشه خوند.... و مگه آدم از یه دوست چی میخواد بیشتر از این.... 

 

بعدش بدو بدو رفتیم به آدرس مورد نظر.... 

 

رعنا اول دفاعش رو خیلی جالب شروع کرد....ساده و خودمونی....بی ریای بی ریا.... همونی که هست.... و در تمام زمان بعدش هم میشد اینو توی حرفاش حس کرد.... و از نظر من این یکی از نقاط قوتش بود....  

 

استاداش هم مدام ازش تعریف کردن....مطمئنم این خیلی بهش اعتماد به نفس میداد.... 

 

وقتی تمام شد مطمئن بودم نمره اش ۲۰ ئه..... 

بهشم گفتم:کافیه کمتر از ۲۰ بدن!!!!.... 

و خوب از اونجایی که باید منو باور کنه دقیقاْ نمره اش رو ۲۰ اعلام کردن.... 

 

حواسم نبود اما بعدش به لیلی گفتم ای کاش از اون لحظه ای که نمره اش رو اعلام کردن فیلم گرفته بودیم.....قیافه اش واقعاْ دیدنی بود.... و البته هیجان همه ی کسانی که اومده بودن.... 

 

خوب از اونجایی که من بدلیل کمر دردم ۱۰ روزیه حس پیره زنا رو دارم اینقدر فکرم مشغول این درده بود که یادم رفت دیگه!.... 

و از اون بدتر توی زمانی که نشسته بودم (چون دوباره از صبحش دردم بدتر شده بود) داشتم روی پوزیشن های مختلفی که روی صندلی میشد داشت تا درد کمتر شه،حقیق می کردم!!!!!! 

 

یه نکته ی بامزه اش هم این بود که من و لیلی که کسی رو نمیشناختیم هی همه بلند میشدن ما همچنان به نشستن خود ادامه میدادیم بهداْ می فهمیدیم مثلا طرف یکی از استادا بوده 

 

یا زمانی که می خواستن نمره اش رو اعلام کنن همه ایستاده بودن. اما من تا به صندلی رسیدم تلپی نشستم لیلی هم همین طور ،بعد دیدیم اوا بقیه چرا همین طووووور ایستادن ؟با ما هماهنگ نکردن که 

  

رعنا هم یه پگ های خوشملی درست کرده بود که کلی فوق العاده بودن و هر کس دست من دید کلی از ایده ی جالبش تعریف کرد....از همه جالب تر اینکه توی هر بسته یه کتاب شعر کوچیک هم گذاشته بود که از لیلی حافظ بود و از من فروغ!.... وقتی خوندم کلی یه حالی شدم....همه ی شعر هایی که من باهاشون خاطره دارم.... 

 

بعد از دفاع من مجبور شدم زود لیلی و دوستش رو ترک کنم که از این بابت حسابی دلم گرفت....اما مسئول محترم که باید در شهر دیگری حضور میداشت نرفته بود و اومده بود و من هم به دلیل اون دعواهه که نوشتم قبلاْ، برای منشیمون مشکل پیش اومده ، ترسیدم نباشم باز باهاش دعوا کنن گناه داشت....باز وقتی من هستم هی سعی می کنم کاراشو رفع و رجوع کنم که گیر بهش ندن اما از بس سر به هواست هی واسه خودش مسئله می سازه.... 

 

عصر هم که باید می رفتم پیش دکی جون واسه دندونم اما نرفتم.... کمرم باز دردش شدید شده بود بخصوص موقع برگشت به خونه توی رانندگی حسابی معذب بودم.... 

 

امشب مجبور شدم یه آمپول تقویتی بزنم(قسمت اجبارش از سمت مادر محترم بود خودش کلا تجویز میکنه خودشم اجرا می کنه شما جرئت داری برو اعتراض کن ما که نداریم!) بعد وقتی زد دید که جای آمپولی که ۱۰ روز پیش برای چرک گلو زدم کجاست....خیلی بالا بود و نزدیک سر عضله ام.... 

مامان میگه خیلی بد جا زده و احتمالا برای همین اسپاسم داری و اینطوری داری کمر درد میکشی ( دقیقا همون عضله دچار گرفتگی شده و داره روی عصب سیاتیکم فشار میاره) چمی دونم والله.... اما چون زمان و مکان تطابق داره شایدم همین باشه! 

 

زندگی روال عادیه خودش رو داره....با خوبیا و بدیهای خاص خودش...و من میخوام بتونم هر روز رو خوب زندگی کنم....همین! 

 

پ.ن:از اتفاقای قشنگ امروز آشنا شدن با یه دختر خوب دیگه از این دنیا بود به اسم فرناز که هنوز نرفتم وبلاگش رو ببینم اما از اشناییش حس خوبی دارم....حضورش امروز خیلی شیرین بود.... تازه موقع برگشت هم یه جوری رفتار کرد که حرف من درست از آب در بیاد که آدم توی ان دانشکده ی ادبیات هی الکی گم میشه و در خروجشون محو میشه.... البته فقط به خاطر اثبات حرف من این کارو کردا.... و گرنه راه رو بلد بود چون بعدش درست بردمون همون جا که باید می برد.... 

 

پ.ن۲: بعد از اینکه گل رو گرفتیم به لیلی گفتم باید بریم یه جایی که من از دید همکاران دور باشم بتونم یک کمی از حالت سر کارم خارج شم....مثلا دارم میرم دفاع دوستم هااا.... تازه شم باید لیلی میدید بنده موهامو کوتاه کردم یا نه!!!!.....ههه!!!! جای برادران محترم حراست خالی بود خدایی.... فک کردن چییییی!!!!! 

 

پ.ن۳:حذف!

 

پ.ن۴: اینم آخرین اسلایدهای رعنا که یه دنیا حرف توش داره:   (عکسا رو هم لیلی و احتمالاْ خود رعنا میزاره و من دیگه نزاشتم!)

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390ساعت | 10:56 ب.ظ توسط من | نظرات (7)