روزهایی که می گذرد

چند روز پیش تصمیم داشتم چیزی اینجا بنویسم که دوست جونم نیلوفر نبودش و می خواستم حتما باشه بخونه....پیرو اون پستایی که من توی همه اش مریض بودم و هی مریضی های جدید توی وجودم کشف می شد و خلاصه حس یه پیره زن ۱۲۰ ساله رو داشتم که زورکی و دور از چشم عزرائیل زنده مونده!!! 

 

نیلوفر برام کامنت گذاشته بود که هی به این چیزا فکر نکن که تازه بیشتر اتفاق می افته و هر چی آدم دکتر بره تازه مریضی ها زیادتر هم میشن و کاملاْ هم درست می گفت....اما القصه!! 

 

دقیقاْ همون روز دفاع رعنای عزیز بود .... من که به محل کارم برگشتم از ستادمون بهم زنگ زدن.... از قسمت سلامت.... و گفتن که آزمایش خونی که برای استخدام دادم نشون داده که من کم خونی دارم و باید تا پایان همون هفته(حالا ۳شنبه بودا) برم سریع دکتر و درمان رو شروع کنه و گواهی شروع درمان رو به این قسمت تحویل بدم!!! 

 

خوب برام خیلی عجیب بود چون درسته من زیاد آزمایش و اینا نمیرم اما هر چی فکر میکردم که یعنی مگه چقدر کم خونی دارم که در حد بیماری دارن پیگیریش میکنن مغزم تازه هنگ می کرد!!! 

 

دوباره تماس گرفتم باهاشون و گفتم اگر میشه میزانش رو بهم بگید که رفتم دکتر بدونم.... اعداد رو از روی جواب آزمایشم برام خوندن....تا اون زمان اطلاع خاصی نداشتم که اینا حالا یعنی چی!.... قبل از اتمام ساعت کاری رفتم و برگه ی آزمایش رو همون جا یه نگاه انداختم(محرمانه بود و نمیتونستم ازشون بگیرم تازه یعنی کلی تحویلم گرفته بودن گذاشته بودن ببینم!) 

 

اطلاعات رو نوشتم و اومدم خونه و نشستم سر نت....هر چی بیشتر سرچ می کردم بیشتر هنگ می کردم....چیزی که گفته بودن این بود که گلبول های قرمز و سفید خونم پایینه.... حالا اگر مقدار کمبودشون نزدیک به هم بود میشد گفت حجم خونم کم بوده....اما گلبول قرمزم نزدیک به طبیعی بود ولی گلبول سفیدم به حد وحشتناکییییییی پایین بود....هر چی سرچ می کردم میدیدم نوشته اگر زیر ۲۵۰۰ بود خطرناکه و چیزی که به من گفته بودن ۱۰۸۰ بود....  

 

خوب کمبو گلبول سفید کلاْ علامت بدیه....افزایشش هم بده ها....اما کلا من با این گلبول سفید توی بدنم مشکل دارم.... حالا تصور کنین یک عدد من!!! که نزدیک به ۲ ماه تمام هر بار یه مریضی داشت و حالا هنوز کمرش خوب نشده داره می فهمه یه بیماری داره که کلاْ داغون تره!!!!.... 

 

یا باید مشکلی  در مغز استخوان می داشتم!!! یا خونریزی داخلی و خونریزی معده!!!(که علامتی نداشتم ازشون) یا مشکلات مربوط به طحال!!! آخرشم فهمیدم که ای بابا حتماْ به ایدز مبتلا شدم خبر ندارم!!!.... 

 

بلند بلند بهش می خندیدم و هی یاد نیلوفر می کردم که چه راست گفت وقتی دنبال مریضی بری هی انواع جدیدش کشف میشه و مونده بودم حالا این یکی رو کجای دلم بزارم!!!!.... گلبول سفید از کجا بخرم حالا!!! 

 

مامان بینوام از بس که ناراحت بود و سعی می کرد که به من بگه هیچی نیست و نگران کننده نیست و عادیه و اینا دیگه وسط راه برید و آخرش صبح زود ۵شنبه ساعت ۶ صبح منو بیدار کرد که پاشو همین حالا بریم آزمایشگاه من دیگه طاقت ندارم.... 

 

رفتیم و بدون نوبت آزمایش گرفتن و همون جا فرستادن واسه جواب(مادر بنده اصل پارتی حساب میشن....یک کم کلاس بزارم حیفه) و من بعد از ۴۸ ساعت دنبال دلیل و امراض مختلف گشتن دیدم که چققققققققدر اشتبااااااااه کردن!!!!!.... 

 

یعنی شما فکر کم من چطور توی این ۴۸ ساعت درد و ناراحتی های مختلفم رو به این موضوع ربط داده بودم و چقدرم درست به هم مرتبط شده بودن و فکر کنم اگر دکتر هم میرفتم شکی بهش نمی کرد!!!!....و جواب آزمایش که اومد گلبول سفید من ۶۹۰۰ بود!!!!!!!....(مقدار طبیعیش از ۴۰۰۰ شروع میشه تا انگار ۸۰۰۰ اگر اشتباه نکنم)..... 

 

اینقدر عصبانییییی بودم اینقدر غصه ام گرفت....نه برای خودم....برای اونایی که دست اینا گیج میشن....که نمیدونن کجا برن و چیکار کنن و فکر میکنن هر چی گفتن درسته....حرص می خورم که چرا هر کس کار خودش رو خوب انجام نمیده؟؟؟ خیلی سخته واقعاْ؟؟؟؟؟ 

 

رفتم و برگه ی آزمایشم رو گذاشتم جلوشون و اونا هم بدون اینکه حداقل نشون بدن فهمیدن اشتباه کردن یا ابراز ناراحتی کنن گرفتن گفتن میزاریم روی پرونده تون دکتر ببینه!!!!.... اینقدر عصبانی بودم که فقط تصمیم گرفتم بیام بیرون از اتاق چون اگر دهنم رو باز می کردم فکر کنم خیلی تند حرف می زدم.... 

 

بعدم به مادر محترمه گفتم فکر کنم اون خانومی که دفعه ی اول آزمایش رو انجام داده نصفه گلبولا رو شمرده بعد وسطش تلفنش زنگ زده رفته جواب داده یادش رفته که نصفه مونده و همونو رد کرده!!!! والله!!!!!....اعصاب و روان مردم هم که به ایشون مربوط نمیشه که....هر کس مشکلی داره پاشه بره پیش اون دکتر روانشناسه که من رفتم تا یه دستور غذایی بهش بده مشعشع بشه کلاْ!!!!! مملکته داریم خدایی؟؟؟؟ ما واقعا به چی فکر میکنیم و به کجا می خوایم برسم آخه؟؟؟؟ 

 

خلاصه آخر همه ی حرفام اینکه بلند شدین رفتین دکتر و یه چی بهتون گفت فقط بخندین پاشین بیاین بیرون و مطمئن باشین همه چیز دقیقاْ همونی نیست که دکی جون میگه!!!! فقط خودتون رو گیر نندازین بین مریضیا چون اگر گیر افتادین عمراْ راه فرار بهتون بدن و همچیییین هر روز از این دکتر به اون دکتر بشید که یادتون بره زندگی چیه!!!!!.... 

 

به امید اون روزی که.... 

(هیییی....بماند!!!!)....

نوشته شده در سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390ساعت | 11:09 ب.ظ توسط من | نظرات (11)