X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

روزهایی که می گذرد

امروز بعد از ۳ روز اومدم سر کار.....تازه شنبه هم که اومدم ساعت ۱۲ مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه.... 

 

روزای پر مشغله و پر استرس و سختی بود....  

شنبه عصر که تا آخر شب دنبال کارای دکتر اون یکی مادر بزرگم(مادر بابام) بودم و اینقدرم که هی ازم تشکر میکرد من بیشتر شرمنده میشدم.... 

 

یکشنبه ولی روز خوب و خاطره انگیز و به یاد موندنی بود....از همون ۸ صبحش تاااااااااااا خود ۸:۴۵ دقیقه ی شبش! 

 

اما دیگه شبش هم رفتم بیمارستان پیش مادر بزرگم که بستری شده بود و یک کمی اونجا موندم و مامان هم یه دعوای جانانه با نگهبانه کرد که حالیش شه دیگه جلوشو نگیره!!!!....مادر بنده رو دست کم گرفته....هه!!! 

 

۲شنبه صبح هم که مامان بزرگم رفت اتاق عمل و دستش جا انداخته شد و یه ۱ ساعتی هم توی ریکاوری بود و اومد....مامان پشت در اتاق عمل تنها بود....من مجبور شدم اون یکی مادر بزرگه رو ببرم دکترش چون کسی نبود ببرتش و دقیقا هم زمان بودن....بعدم رفتم بیمه ی این یکی رو درست کردم که واسه عمل و بیمارستان به مشکل نخوره....تا رسیدم بیمارستان شده بود ۱۲.... فهمیدم همکار مامان رفته بوده اونجا و کمکش بوده....بازم دستش درد نکنه....دلم گرفت واسه مامانم....میشناسمش....میدونم تاب این نگرانیا رو نداره....اما همیشه هم از صد تا مرد محکم تر خودشو نشون میده....توقع داشتم یه چند نفری!!!! یک کم بیشتر به این موضوع فکر میکردن و توی اون ساعت خاص تنهاش نمیزاشتن ... اما خوب...من خیلی وقته دارم به خودم یاد میدم که آدم نباید از هیییچ کسی هیچ انتظاری داشته باشه!.... یه ۲ ساعتی پیششون موندم و بعد مامان منو راهی کرد برم خونه....چون از صبحش هم ۲ عدد تمیزکار توی خونه مون بود واسه خونه تکونی عید که متاسفانه راهی نداشتیم تا روزشو عوض کنیم.... 

 

دیگه اومدم خونه و آشپزخونه و اتاق مامان رو تا شب تمام کردیم....مردم از خستگی....وحشتناک بود.... 

 

مسئولم بهم زنگ زد حال مامان بزرگم رو بپرسه و منم که پررو واسه ۳ شنبه هم تقاضای مرخصی کردم...خوب خیلی گناه داشتم همه ی خونه زندگی اون وسط بود مامان هم نبود منم گیج شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم و اصل کار هم مونده بود چطوری می رفتم سر کار آخه؟؟؟ دستش هم درد نکنه که من از هر چی شانس نیاوردم از کار و مسئول شانس آوردم حسابی.... خیلی زود موافقت کرد و من اینقدر ذوق زده شدم که اشکام میریخت....اینکه حس کنی درکت میکنن و کمکت میکنن یه دنیاااااس.... دیگه همین مرخصیه کلی انرژی داد و من تا کلی وقت به کارا رسیدم... 

 

صبحشم باز از هفت صبح تمیزکارا اومد من نمیدونم اینا کی رسیدن بخوابن آخه! 

شروع کردن بقیه ی سالن و پذیرایی رو آماده کردن منم ویترینامون رو به سلیقه ی خودم می چیدم و از اون حالت شلوغیه قبلش در می آوردم....امسال به این موضوع شدیدا گیر دادم که هیچ جا شلوغ نباشه....چشمم خسته شده.... ساعت ۹ بود زنگ زدم ببینم مامان کاری نداره که فهمیدم ای بابا مادر بزرگه داره مرخص میشه.... دردش زیاد بود اما شرایط جسمیش دیگه ثابت شده بود و چون خودش طاقت بیمارستان نداشت اجازه دادن بیاریمش....به مامان گفتم بیام دنبالتون؟ اونم کلی ذوق کرد و منم بدووووو خونه رو ول کردم رفتم پیششون.... 

 

به مامان که رسیدم اون حسی که پشت تلفن فهمیده بودم هنوز توی چشماش بود.... پرسیدم:یعنی اصلا صبح تا حالا زنگ هم نزدن؟؟؟ که جوابی نگرفتم....دل منم گرفت....اما بی خیال مگه خودم مردم آخه!.... 

دیگه مامان رفت دنبال کارای ترخیص و منم اونجا رو جمع و جور کردیم و با کلی خوشی و شادی مامان بزرگ عزیزم رو آوردیم خونه.... 

 

یه بااااار سنگین از روی دوشم برداشته شد....خیلی نگران بیهوشی گرفتنش بودم.... طاقت جای خالیه مامان و مامان بزرگ هم برام سخت بود.... 

 

وقتی اومدیم مامان بزرگ تازه با خیال راحت و البته دردی که همه اش توی چهره اش معلومه خوابید و منم رفتم سر خونه تکونی....مامان هم اومد و من دیگه هیچ نگرانی ای نداشتم....همه اش می خندیدم....بودن مامان کنارم اینقدر آرامش بخش بود که قابل توصیف نیست....  

 

گرچه از لحاظر روحی خوب بودم اما دیگه وضعیت جسمیم باهام همکار نمی کرد و من یک کم بیدار بودم کار میکردم یک کم کنار بخاری و بعدم یک کم خواب!!!!....  

 

اما بلاخره ساعت ۷ تمام شد....فقط اتاق من الان مثل میدون جنگه!... همه چی تمیز شده اما وسط اتاقه!!!....همه ی وسیله ها پلاستیک بندی شده اون وسط....یه چیزی حدود ۲۰ تا پلاستیک پر!!!!!....فکر کنم تا خود سال تحویل من مشغول اینام....تازه ویترین سالن رو هم چیدم کلی وسیله اضاف اومد!!!!....   

  

داریم میریم برای روزهای آخر سال ۹۰.... 

سال ۹۰ سالی که برای من فقط درد داشت....خوشی های بسیاااار لحظه ای و غم هایی عمیق.... از عددش خوشم می اومد....فکر میکردم سالیه که بزرگترین اتفاق زندگیم توش رقم میخوره فکر میکردم تمام کابوسا تمام میشه اما....نشد!....سالی بود که لحظه ی تحویلش غم دلتنگی توی دلم بود و الان هم که روزای آخره هنوز دلم رو داغون میبینم!....  

اما میشه هم گفت سالی بود که من بزرگ شدم....من خانوم! شدم.... من یاد گرفتم صبوری کنم.... یاد گرفتم دوست داشته باشم.... یاد گرفتم در اوج عشق،رهاش کنم و آزاد شم.... یاد گرفتم که سکوتم میتونه یه جواب باشه....سالی بود که کار من رسما و نه به صورت طرح شروع شد.... سالی بود که به کربلا رفتم....سالی که غزلم رو دوباره و مثل قبل شاد و رها و عاشق دیدم و لذت بردم که به یکی از آرزوهام رسیدم.... سالی که .... 

 

حقیقت اینه که هیچ وقت خوبی و بدی از هم دور نیستن....همیشه در امتداد هم اتفاق می افتن.... میخوام برم آماده شم تا سال ۹۱ رو با انرژی خوب شروع کنم.... وقت زیادی نمونده.... اتاقم داره از خاطره های سالهای گذشته خالی میشه....دارم همه رو میریزم دور..... همه روووو.... باید دلم رو هم خونه تکونی کنم.... 

 

پ.ن: باید بیام یه چیزی رو هم بگم! 

 

پ.ن۲:دستشونم درد نکنه راستی...امروز صبح صدام کردن رفتم حکم جدید رو امضا کردم و دیدم اون مقدار افزایش حقوقه از همین ماه برامون منظور شده.....ایول....

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 09:25 ق.ظ توسط من | نظرات (2)