شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ساعت 9:35 PM
ترم دوم از سال دوم دانشجوییم بود....دومین دوره ی کارآموزیمون....کارآموزیه ما در واقع ۲ ترم مشاهده گری بود....یعنی دانشجوی سال بالا که کارورزیشو میگذروند کار می کرد و ما نگاه می کردیم و استاد هم که بالای سر همه بود....
اون ترم من از دوستای خودم جدا شده بودم و یه بیمارستان نزدیک خونه ی پدریم بودم.... اولین روزی که وارد بیمارستان شدم یکی از پسرایی که ۲ سال از ما بالاتر بود شیرینی آورده بود و فهمیدم که فوق لیسانس قبول شده بوده....من شیرینی بر نداشتم و همین شروع بود!!!
توی بچه های هم دوره ایشون یکی اون و یکی از همکلاسهای دخترش کارشون خوب بود و خوب مسلما برای منی که ترم بعد خودم باید درمان رو شروع می کردم مهم بود چی قراره یاد بگیرم و توی اکثر جلسات درمانی من با یکی از این دو تا بودم....
اسمش محمد بود....پسر قد بلند تا حدی جذاب و خوش سر و زبون!....خوب توی جو خفه ی دانشکده ی ما هم که معلوم بود حرفای خوبی پشت سرش نبود!....اما منم هیچ وقت ندیده بودم که اون حرفها واقعیت داشته باشه....در عین حال اصلا برام مهم نبود....من دختر خیلی جدی ای بودم بخصوص در برخور با پسرای دانشگاه....از بس دخترا رو میدیدم که رفتارای متفاوت و منظور داری نشون میدادن حتی از یه سلام کوتاه هم طفره میرفتم و میدونستم پشت سرم میگن که خیلی خودخواهم اما اینو ترجیح میدادم به اینکه از رفتارم اینطور برداشت کنن که به کسی نظر دارم!!!....میدونین جو دانشکده ی ما اون زمان خیلی بد بود....واقعا بد بود....و من ازش خاطره های خوبی ندارم....و خوب الانم نمیخوام در ین مورد چیزی بگم....اما من با محمد هم خیلی رسمی و جدی بودم!!!
اولین بار نمیدونم کی بود اما صدام زد و گفت بیا توی جلسه ی من....یه مورد متفاوت داشت....رفتم!....میخواست شریک کارش بشم.... خوب این یه فرصت عالی بود.... یادمه بعنوان جایزه برای بچه هه اسمارتیز گرفته بود و حسابی از این راه جواب میگرفت.... اون روز خیلی چیزا رو واسه ام توضیح داد.... چیزایی که استادا بهمون نمیگفتن....نحوه ی کنترل یه بچه ی شیطون پشت میز....نحوه ی ارائه ی جایزه برای اینکه بتونی کنترلش کنی.... و اون روز احساس با ارزش تری نسبت به این آدم پیدا کردم....وقتی دیدم برای کوچکترین کارش چقدر هدف تعیین میکنه و چقدر اهمیت میده....چیزی که خیلی کم دیده می شد بخصوص اینکه اون زمان یادمه همه از رشته مون بد میگفتن و کسی علاقه نداشت....و بی علاه فقط برای گرفتن مدرک ادامه میدادن.... اما محمد اولین جرقه ی من برای این بود که میتونم علاقه ام رو بروز بدم....میتونم با عشقی که توی دلمه کار کنم و هیچ اهمیتی نداره که دیگران اینو نفهمن!!!....
اون روز بعد از جلسه گفت شاگرد خوبی بودم و تشویقم کرد و منم گفتم:نخ خیر تشویق باید عینی باشه و اسمارتیزا رو ازش گرفتم!....و این اوین بار بود من با پسری از دانشگاه کمی شوخی کرده بودم!!!!
(ادامه دارد)
..........................................................
دیروز یکی از بهترین دوستای من پیوند ازدواج بست و عقد کرد....دیشب ساعت ۸ شب.... خیلی غریبه نیست....بعضی هاتون میشناسیدش......اما هنوز نمیدونم میتونم اینجا بگم یا نه.....هر وقت اجازه از مقامات بالا صادر شد پست مخصوصش رو میزارم....دلم میخواد خوشبخت ترین دختر روی زمین بشه چون شاهد بودم که چقدر روح قشنگی داره و چقدر مهربونه....مطمئنم خدا هواشو و حالا دیگه هواشونو داره....
.........................................................
امروز اولین جلسه مون برگزار شد و من خیلی از خودم خجالت کشیدم که اینقدر دغدغه های زندگیم ساده اس وقتی ادعا دارم!!!!!....اگر ذهنم کمی آروم شه می نویسم تا بعدها هم بتونم بخونم و فراموش نکنم....اما فهمیدم آدم ها به اندازه ی نوع شادی ها و غم هاشون ظرفیت دارن! نه بیشتر!....و فهمیدم که وای به ما!!!!!وای به ما که هیچی از زندگی نمیدونیم و حتی در تلاش هم نیستیم تا بفهمیم....تمام دغدغه مون بی ارزش ترین مسائله!!!!!
........................................................
آخرش پشیمون شدم که اون دستبند دیگه پیشم نیست و حالا غیر غم دوریش باید غم نداشتن اون دستبند رو هم بخورم....وقتی شتابزده تصمیم بگیرم همین میشه نتیجه!!!....نتیجه ی اخلاقی اینکه هنوز خیلی بچه گانه رفتار میکنم!!!! و هنوز میگم که اون از من عاقل تره....
.....................................................
از خودم دلگیرم....همین!
پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 9:18 PM
آرزووووم بود که عروس لحظه هااااات شم
من دلیل لحظه لحظه خنده هااااااات شم
آرزوووم بود کمه کم منوووووو ببینییییییی
به خداااااا یه ذره خووووبیت بسه واااااسم
گریه هامو بزار اول
خنده هاتو بزار آخر
آرزوهامو تماشا کن
که بی تو در چه حااااااااالن

.........................................
من اینجا دلتنگ تو
تو اونجا دلتنگ من
رسم تقدیر را به جا می آوریم
اما خدا با من است اینجا
و خدا با توست...... آنجا
گاهی ۲ راه موازی هم می توانند به هم برسند
اگر خدا بخواهد
من تا روزی که قلبم زنده است،به باورم مومن می مانم
و در خاطر می آورم آخرین جمله هایت را:
شاید دوباره روزی همه چیز درست شود....شاید یه روز همه چیز همان طور شد که تو می خواهی....
مواظب دختر من باشی!
اذیتش نکنی!
همه ی شب ها و لحظه هات پر ستاره!
من....اینجا....دلتنگ تو
تو.....آنجا.....دلتنگ من
چه رسم غریبی دارد تقدیر!
پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:13 AM
اول حافظ امروز:
رونق عهد شباب است دگر بستان را
می رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
چون دل صافی دارید خداوند به شما نظر خواهد کرد و زندگی به کامتان خواهد شد.با سعی و تلاش به همه جا خواهی رسید.درهای سعادت به روی شما گشوده خواهد شد.در همه جا یکرنگ باش تا به مراد دلت برسی.
یه ۲-۳ ماهی هست این پیام فال حافظ خط من فعاله....هر روز یه اس ام اس میاد و مثلا فال اون روزه....خوب من که کلا با تک تک ابیات حافظ عشق میکنم و خاطره دارم و پر معناست واسم ...
اما یه مدتی هست در تلاشم که غیر فعالش کنم....هر چی هم زدم و می زنم بی فایده اس.... گیر داده هر روز این اس ام است بیاد حتماْ.... هیچ راهی هم واسه فرار نیست....پولشم دیگه به مخابرات ربط نداره که از جیب مبارک بنده اس!!!!
....
اما جداْ این روزا....حس و حالم با این ابیات همخوانی غریبی پیدا میکنه...یعنی اول صبح به هر چی فکر میکنم یا حس میکنم یه جوری توی اون بیته هست....اینو میدونم که آدم بخواد یه چیزی رو به خودش ربط بده هزار تا راه واسش پیدا میکنه ها....اما میدونین گاهی به این امیدها هر چقدرم ساده نیاز هست....من اسمشو میزارم نشونه!!!!....بهش اعتقاد دارم....خدا میگه توی این دنیا هیچ چیزی رو تصادفی قرار نداده....پس نشونه اس دیگه
....
من همچنان دیروز هم درس نخوندم اما دیروز یه روز بامزه بود....
مادر بزرگم(مادر پدرم) ظهر اومده بود خونه ی ما تا این یکی مادر بزرگم(مادر مادرم) چادرش رو براش بدوزه چون آخرای فروردین میرن مکه....تا عصر هم خونه مون بود.... میدونین با اینکه شاید عجیب به نظر برسه اما من خیلی دوستش دارم....یه حس مادرگونه بهش دارم....میدونم برای من هیچ زحمتی نکشیده و توی هیچ کدوم از مراحل بزرگ شدنم نبوده و همیشه فقط شاهد بوده اما من دوستش دارم....شاید برای اینکه میدونم پدرم توی آغوشش و با محبتش بزرگ شده....شاید چون وقتی از بابام حرف میزنه چشماش یه برق قشنگی میزنه....شاید چون هنوزم بعد از ۲۱ سال عاشق بابامه....و من خیلی دوستش دارم....
دیروز برامون از خاطره ی ازدواجش میگفت....فکر کنید ۱۳ ساله بوده و درس می خونده و ازدواج کرده.... اینقدر جالب بود...اینقدر با مزه تعریف میکرد.... مادر بزرگم شمالیه....یه زن سرحال و سر زنده....کسی با من ببینتش فکر میکنه من دخترشم نه نوه اش....هم برای اینکه خیلی سنی نداره هم واسه اینکه میگن من خیلی بهش شبیه هستم....وقتی از زمان ازدواجش گفت و اتفاقاتش احساس کردم یه چیزی تو مایه های احساس غریبی من رو اونم تجربه کرده....یه لحظه دلم گرفت که آخه وقتی خودت اینو تجربه کرده بودی چرا پس گذاشتی پدر بزرگ و عموها و حتی خودت اون خاطره ی وحشتناک و تلخ و غیر قابل تصور رو برای من به جا بزارن؟؟؟....اما خوب...دلگیر نیستم.... خیلی وقته حتی از پدر بزرگم هم گذشتم.... راستش اونو هم خیلی دوست دارم.... کوچکترین مشکلی که واسش پیش بیاد میریزم به هم.... حتی با اینکه تعداد خاطره های شیرینی که ازش دارم شاید به انگشتای دست هم نرسه.... اما من دوستش دارم... هر آدمی یه جوره دیگه.... خوب اونم اینطور بوده....
فکر میکردم این روزا حالم هی بدتر و بدتر میشه....فکر میکردم تمام درد و ناراحتی هام برگرده.... فکر میکردم همه اش بغضی هستم و اشکام میریزه.... اما اینطور نیست.... شایدم از سرخوشیه زیادمه....البته هنوز به خوبیه قبل نیستم که بتونم تمرکز کنم و درس بخونم....هنوزم قدرت خوابیدن ندارم.... میخوابم اما عمیق و آروم نه!.... هنوزم حس فرار از خاطره ها رو دارم.... اما خوبم.... یه حس های خوبی توی وجودم هست که هی بهم قدرت میده.... یه کارای نا تمومی دارم که هی بهم نهیب میزنه که باید زندگی کنی....باید ادامه بدی.... باید خوب زندگی کنی... چون ایمان داری و باید اینو به همه ثابت کنی.... و گرنه همه چیز الکیه!!!!
با بچه ها توی محل کارمون قرار گذاشتیم تا یه کتاب رو همه با هم بخونیم و در موردش بحث کنیم.... کتاب از استاد علی صفایی ه....گرچه من اولین بارمه کتابای اینطور شخصیت ها رو میخونم اما از خیلی چیزایی که میگه خوشم میاد.... خیلی از حرفاش تائید حرفای کسانیه که من کتاباشون رو خوندم و به حرفاشون اعتقاد داشتم اما مثلا مسیحی بودن...حالا میبینم که دین خودمون هم کاملترش رو داره فقط حیف که ما مومنان واقعی که بتونن اینا رو بدون هیچ خط و مشی دیگه ای همون طور خالص بهمون یاد بدن نداریم!
من قسمت اول این کتاب رو خوندم و حرف زیاد در موردش دارم اما از شنبه جلسه هامون رسماْ شروع میشه شاید منم یه جاهایش که بتونه براتون جالب باشه رو اینجا بنویسم.... به نظر من اشاره هایی داره که کمک میکنه آدم بزرگ بشه....از درون خودش به اوج برسه....دستورایی که خیلی ساده ان اما فوق العاده ن.... و جواب خیلی از سوالهای ما هستن
....
کارای ساخت و ساز باغمون در حال انجامه....دیشب من در حال غر زدن بودم که باغی که زمین بسکتبال نداره به درد نمی خوره
بعد دایی جان هم فرمودند که:حتماْ بسکتبالیستمونم تو بودی و ما خبر نداشتیم!!!!!.... همین کارا رو میکنن من از ورزش زده میشم دیگه!!!!.... آخه آقایون طرح زمین والبیال دادن و خودشونم تائید کردن و زمین گذاشتن واسش،یعنی چه؟؟؟ دهه!!!!....ما هم زمین بسکتبال می خوایم پس!!!!
میگن قسمت اول ساخت ساختمانش رو به اتمامه و پایان ساخت که بگیرن میرن سر قسمت دوم و تمام تلاششون اینه که تا تابستون آماده شه بتونیم بریم.... سه شنبه هم با مهندس رفته بودن تا تصمیم بگیرن چه درختایی اونجا بکارن بهتره و خوشمزه تره البته!!! ما گفتیم آلوچه!!! باز میگن نمیشه اونجا!!!!....یعنی تا حرص من رو در نیارن درست نمیشن این مردا!!!
دوست دارم زودتر آماده شه....دوست دارم همه ی روزای تعطیل اونجا باشم....توی یه فضای دیگه....یه جای سبز یه جایی که هر گوشه اش میتونی خلوت کنی و فکر کنی و بنویسی و لذت ببری.... یه جا غیر از خونه ای که همیشه توش هستی....کاش دریا هم خریدنی بود میخریدیم میزاشتیم اونجا
اوه اوه شنبه را هم در راه داریم و منم که با یکی از دکترای تیممون دعوام شده حسابی و هنوزم تصمیم نگرفتم که بهش بی محلی کنم اصلا جواب ندم یا اینکه هر چی گفت منم جوابشو بدم و خلاصه که اعصاب ندارم!!!!.... اصلا خوش ندارم ببینمش!!!!
پ.ن:فردا جمعه اس.....یه روزی که از فردا و به خاطر فردا خاص خواهد شد.... من با اینکه دورم اما اشتیاق عجیبی براش دارم.... از الان قلبم داره تند تند می لرزه.... من نیستم تا ببینم چطور اتفاق می افته اما ضربان قلبم از الان میگه که بی نظیر خواهد بود....
تمامِ من فردا با تو خواهد بود عزیز ترینِ من
پ.ن۲: باور نکن که دلم به نبودنت خو گرفته....تنها به تظاهر عادت میکند و در حصار خویش بیشتر و بیشتر فرو می رود....دور از تمام آدمها.... دوستت دارم من، تا نداشت!