X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل

روزهایی که می گذرد

تمام طول راه طپش قلب داشتم

شاید اولین بار در عمرم بود که از برگشتن از سفر خوشحال بودم. همیشه عاشق مسافرت بودم اونم شمال اما از بس غرق عشق و هیجان بودم و بیتابی های حامی رو میدیدم که دلم پر می کشید تا زودتر ببینمش.

بین راه تونستیم خاله مو راضی کنیم که با ما بیاد اصفهان و خاله هم به خاطر دل بچه هاش قبول کرد. خوشحالیه من چند برابر شده بود.

رسیده و نرسیده به حامی خبر دادم که بلاخره اومدم. درگیر کار بود. مثل همیشه. اما مدتی بود مثل قبل با بد اخلاقی و از سر بیحوصلگی جواب نمیداد. اتفاقاً شدیداً مهربون و دلتنگ بود. ازم خواست هر چه زودتر یه قرار بزارم تا همدیگه رو ببینیم.

دختر خاله هام بودن و با حضور اونا هماهنگی قرار سخت بود. اخه هیچ کسی از برگشت مجدد حامی خبر نداشت. از بس میومد و میرفت دیگه روم نمیشد بگم هست یا نیست. اما اون بار مجبور بودم. مثل همیشه حامی اولویت اول زندگیه من بود و بخاطر با اون بودن هر کاری می کردم.

آروم آروم قضیه رو به دختر خاله ی بزرگم گفتم. اونم گفت برنامه بزار بریم بیرون.

و رفتیم!

حامی تازه ماشین جدیدش رو خریده بود. وقتی رسید بهمون دلم لرزید. حتی اگر هزاران بار هم می دیدمش اما بازم تا چشمم بهش می خورد قلبم میومد توی دهنم. عین اولین نگاه. درست مثل اولین جلسه ی خواسگاری. نشستیم توی ماشین. آهنگ خواجه امیری بود. دختر خاله ام اشکاش میریخت. حامی با دوستش اومده بود و مثلاً می خواست دخترخاله جان تنها نباشه. اما نمیشد. دختر خاله هم عاشق بود. عاشق دور از عشق. اونا همه اش بینشون جنگ و دعوا بود و همه اش به خاطر حساسیت های دختر خاله محترم!. کمی توی پارک راه رفتیم و بعد قرار شد دوست دختر خاله ام بیاد دنبالش و اونا برن بگردن و منم با حامی بریم دوستش رو پیاده کنیم و بعد تنها باشیم.  تعریف کردن جزئیاتش برام هنوزم عذاب آوره اما همین قدر کافیه بگم که روز بی نظیری بود. شاید در تقویم بودن من و حامی جزء روزهای خاص بود مخصوصاٌ که شبش هم همراه با دختر خاله و دوستش رفتیم صفه و من با حامیه روزهای اول آشنایی دوباره رو به رو شدم.... همون قدر مهربون.... همون قدر عاشق.... شاید برای آخرین بار

شب موقع خدا حافظی به سختی ازم دل کند. هنوز نرفته دل تنگی توی چشماش موج میزد. اشکم در اومد اما خوشحال و راضی بودم. انگار جوانه های تازه ای توی دلم زده شد که ممکنه باز خوب شه ممکنه بازم بهم برسیم ممکنه حامی دیگه غرور و لجبازیشو بزاره کنار و به عشقش بها بده.... اما همه اش یه خیال واهی بود.

بعد از اون شب  2-3 بار دیگه ای هم همدیگه رو دیدم و بازم همیشه همه چیز خوب بود. وقتهای آزادش مال من بود. همه اش مواظبم بود و خلاصه که درست همونی بود که باید باشه. و حتی بعد از 3 سال دوباره ازش این جمله رو شنیدم که: خدا رو چه دیدی شاید دوباره خانواده ها رضایت دادن و ما به هم رسیدیم!!!!

اینا رو میگم تا یادم بمونه همه چیز در اوج خوبی بود. من به خودم قول داده بودم طلسم حامی رو میشکونم و شکسته شده بود. قول داده بودم اون اتفاقای تلخ رو از یادش می برم و 3 سال زمان کافی بود برای اینکه دیگه به عشق فکر کنه. حامی دیگه از عشق می گفت. دیگه تکرار نمیکرد که قلبش رو دور انداخته. دیگه سرد نبود.... اما انگار تقدیر جور دیگه ای بود.

یه شب دوباره توی پیام نوشت: میخوام کارامو بکنم و برم از ایران..... حرف زد حرف زدم.... آخرش گفت بیا تا قبل رفتن یه سفر یک روزه با هم بریم شمال حتی یه صبح تا شب..... گفتم اگر رفتنی هستی چرا بریم سفر؟..... گفت: همیشه حسرت داشتم با عشقم با تو یه سفر خاص به شمال رویایی ترین جا برای هردومون بریم نمیخوام تا ابد حسرتش به دلمون بمونه میریم 2 ساعت میمونیم و بر میگردیم..... خواهش کرد.... اما قبول نکردم!..... بعید بود.... از من!

گفتم نمیتونم..... اگر واقعاً فکر میکنی رفتنی هستی دیگه نباید خاطره هایی اینقدر قوی برای من بسازی با همین خاطره ها هر شب میسوزم و آب میشم دیگه با یه سفر اونم شمال منو به کشتن میدی.... اگر تصمیمت اینه که منو عشقتو رها کنی و بری بدون خاطره ی بیشتری برو...... و رفت!

بدون حرف.... بدون تردید..... بدون تلاش..... انگار همین براش کافی بود.....

اولین بار بود نه گفته بودم.... نمیدونم چرا پشیمون نبودم.... دلم برای خودم سوخته بود..... من توی چه حال و هوایی بودم و اون چی...... من دنبال چی بودم و اون چی..... چقدر دیگه باید از خودم میگذشتم؟..... چقدر دیگه من داغون میشدم و اون راضی؟؟؟.... من همه چیز رو به خاطر عشق پذیرفته بودم اما اینکه اون منو نمیدید یه توهین به من بود..... منی که کم نبودم..... منی که خیلی ها ارزو داشتن نگاهشون کنم اما چشمام فقط اونو میدید.....

گذشتم ازش.... برای اولین بار و اخرین بار....

احساس شکست نداشتم..... اما درد کشیدم..... شبها فقط اشک میریختم تا بخوابم..... اما روزها خودم رو سرپا نگه میداشتم..... دیگه نمیخواستم بیش از این به خودم توهین کنم...... من دنبال داشتن کسی نبودم..... فقط برای عشقم تلاش کرده بودم و خوب آدم گاهی باید قبول کنه که نمیتونه یه تنه تقدیرو شکست بده..... اگر اونم ایستاده بود تا ته دنیا میموندم باهاش اما من نمیتونستم تنهایی برای هر دومون تصمیم بگیرم برای همین تابع تصمیم اون شدم.....

2 ماهی گذشت.... افسردگی گرفته بودم و این بار علائم شدیدتری داشت..... جسمی شده بود.... همه بهم گفتن برم پیش روانشناس شایدم باید دارو می خوردم.... اما هیچ وقت خوشم نمی اومد به اینجاها برسم.... به دوستام میگفتم بلاخره راهش رو پیدا میکنم و خودم رو میسازم..... اول از همه برنامه روزهامو پر کردم..... و همین بهترین کار بود. به شدت سرگرم کار شدم و این وسط کلاس زبان و ایروبیک بهترین اتفاق بود.....

تا اینکه.....

(ادامه دارد))

نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1395ساعت | 03:01 ب.ظ توسط من | نظرات (0)

چه بارون قشنگی داره می باره 

یه بارون زیبا.... توی اولین روز از ماه اسفند.... ماه پیوند ما.... 

فردا سالگرد اولین جلسه خواسگاریمونه 

اولین باری که همسرم همراه مادر و مادر بزرگ و خاله اش به عنوان یه خواسگاری رسمی اومدن خونه مون.... 

چقدر استرس داشتیم 

چه باری روی دوشمون بود 

بیشتر از شادی اون لحظه ها، ترس توی دلامون بود.... 

دست مهربون خدا توی تک تک اون لحظه ها روی سرمون بود و بلاخره موفق شدیم.... 

 

2 اسفند روز موندگار تقویم وصال ماست.... 

..................................................................... 

و اما مرور اتفاقات: 

  

برگشت حمید حال و روزم رو کمی بهتر کرده بود.... حضورش.... پشتیبانیش.... محبت کردناش.... باعث می شد راحت تر اون روزهای سخت رو بگذرونم و خدا رو شکر که چیزی نگذشت که خبر بهبودی مادر بزرگ رو بهمون دادن.... هوشیاری کاملش رو به دست آورده بود و دستگاه ها رو جدا کردن و زود هم به بخش آوردنش.... 

مامانم شبانه روز پیشش بود و همه میگفتن به لطف صبوری و همت مامانم بود که تونستن مامان بزرگ رو دوباره مث قبل سر حال ببینن.... ۱۰ روز بعدشم اجازه ترخیص دادن چون افسردگی و مشکل حافظه سر جاش بود و دکتر اعتقاد داشت که توی محیط خونه و اینکه همه دیدنشون میان شرایط قطعا بهتر میشه...  همین طور هم شد.... 

 

تیر و مرداد شیرینی برای من گذشت.... حمید پیشم بود و هر چقدر از عاشقانه های اون روزاش بگم کم گفتم.... یادتون هست چه جبهه ای جلوی ازدواج و حرفهای خانواده ام داشت؟؟؟ اون روزها اما فرق کرده بود.... اون روزا همه اش به این فکر میکرد که چطور میشد گذشته ی دیگه ای پیش می اومد؟ دنبال راهکار برای با هم بودن میگشت اما نه یه راه ساده!!!! مثلا به این نتیجه می رسید که بریم خارج کشور و اونجا ازدواج کنیم!!!! میگفت حاضر نیستم اینجا بیام جلو.... میگفت اگه الان سرم رو جلوشون خم کنم مجبورم تمام عمر سرم خم باشه!!!! و البته که حرفهای من هرگز نتونست این طرز فکرش رو تغییر بده.... گاهی از خانواده ام شاکی می شدم که چرا زندگی و عشق من رو به اینجا کشوندن گاهی دلم براشون می سوخت چون میدونستم واقعا دوستم دارن.... ولی اخرش خودم رو به اون راه میزدم و میگفتم الان که با هم هستیم شیرین و عاشقانه.... همین کافیه.... همین بسمه!!!!! 

اخرای مرداد شد و تولد من!!!!..... راستش یادم نیاد برای تولدم دیدمش یا نه.... نمیدونم بهم چطوری تبریک گفت.... من یادش اوردم یا خودش یادش بود.... نمیدونم.... هر چی بود اینقدر کمرنگ بوده که توی خاطرم نمونده.... توی ذهن کسی مث من که از بچگیش عادت کرده از هر خاطره ای به سختی مراقبت کنه و به حافظه اش بسپاره 

 

اوایل شهریور بود و دایی بلیط مشهد گرفت.... واسه سلامتی مادربزرگ نذر کرده بود که تا خوب شد ببریمش مشهد و همون جا گوشفند قربانی کنیم.... و قرار بود از تهران بریم تا توی برگشت با خاله اینا بریم شمال..... 

مشهد جالبی بود.... من بازم شرایط ورود به صحن رو نداشتم و از دم در فقط ضریح رو میدیدم.... یه خانم کنارم نشسته بود که خیلی جوون بود و بعدا فهمیدم ۱۱ سال بوده ازدواج کرده و بچه دار نمیشد..... این اتفاق باعث شد یاد اشک های مظلومانه دوستم بیفتم که بچه دار نمیشد.... و من تمام مدت گریه می کردم و از خدا یه بچه واسش می خواستم.... و این همه دعام شده بود....  

روز اخر یهو یادم افتاد باید برای کنکور خودم هم دعا می کردم!!! 

۳ تا دعا کردم 

۱. یه نی نی واسه دوستم 

۲. کنکورم موفقیت امیز باشه 

۳. یا حمید مسیرش رو درست کنه و زود بهم برسیم یا خدا عشقش رو از دلم در بیاره  

 

و یکی منو دید و گفت : دخترم تو با ۲ نیت برای خودت به دیدن امام رضا (ع) رفتی.... بهت میگم که هر دو تاش بر آورده شد..... و جز خودم هیچ کس از اینا خبر نداشت! 

 

توی راه برگشت به تهران بود که فهمیدم جواب کنکورم اومده و قبول شدم.... 

و سفر شمال ما شروع شد.... 

من.... رها دختر خاله ام .... و سمانه.... توی یه دهکده رویایی و زیبا و عاشقانه.....( بهتره همین جا بگم در اوج ناباوری سال بعدش هر سه ما دخترا متاهل و با همسر هامون دوباره رفتیم همونجا) 

 

حمید از نبودنم بی قراری می کرد.... هی میگفت رفتی و دنبالت می گردم.... شاید باور نکنین اما من همه اش شاخ در می آوردم از اینکه یهو اینقدر احساساتی میشه آخه مواقع دیگه حس میکردم سرده و اون میگفت فقط درگیر کاره! 

 

غر غر میکرد که تنهاش گذاشتم و با اینکه خوشم می اومد از بی طاقتیش اما هیچیم از اون سفر نفهمیدم چون منم دلم میخواست زودتر برگردم پیشش 

 

(ادامه دارد...)

نوشته شده در جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393ساعت | 09:12 ب.ظ توسط من | نظرات (0)

برگشتن اگر چه شیرینی و هیجان های خاص خودشو داره اما یه بار عاطفی قوی هم همراهشه که بخوای نخوای مجبوری به دوش بکشی.... 

نگاه کردن به آرشیو طولانی ای که این کنار هست و مرور خاطره هایی که شاید یه روز برام یه دنیاااااا بودن خیلی هم کار آسونی نیست... 

خوندن پیام های آدمایی که توی برهه ای از زندگیشون همراهت بودن و الان نمیدونی کجا و توی چه شرایطی هستن.... 

بهم خوردن رابطه هایی که به نظر عمیق می اومدن و حالا.... حداقل در ظاهر چیزی ازشون باقی نمونده.... 

 

یکم سخت بود این برگشتن.... اما بلاخره باید اتفاق می افتاد 

با چشم بستن و انکار گذشته خودم رو انکار کردم.... در حالی که با تمام اشتباهاتم هنوزم سفت و سخت عقیده دارم که خودم رو باور دارم و بالاتر از اون، خودم رو با همه خطاهام دوست دارم.... 

 

میشد با یه کلیک ساده کل وبلاگ و گذشته اش رو حذف کنم و دوباره شروع کنم اما میخوام جسور باشم و در امتداد اشتباهات گذشته و البته اتفاقات خوبش، بقیه زندگیمو ثبت کنم.... میخوام شجاع باشم.... 

 

و اما به عقب برگردم 

بهار سال پیش، سال ۹۲..... وقتی یهو فهمیدم که ۱ ماه از زمان کنکور کم شده و من فقط ۲ ماه تا خرداد وقت دارم برای خوندن اون همه تکست انگلیش و یه امتحان سخت!!! 

از نوشتن فاصله گرفتم تا بتونم با تمرکز بیشتری درس بخونم و جبران همه وقت کشی های قبلی بشه.... تا اونجایی هم که قبلا گفته بودم حمید از بهمن سال قبلش خودش برگشته بود و مثلا با هم بودیم! اتفاقا صمیمی تر و مشتاق تر از همیشه اش بود و کمی حس و حال اوایل آشناییمون رو داشت.... 

از بعد از تعطیلات عید کارش اینقدر زیاد شده بود که مدام از یه شهر به یه شهر دیگه می رفت و از صبح زود تا اخر شب کار می کرد و مسلما وقت زیادی نداشت که سراغ من رو بگیره.... و این اولین باری بود که من یهو ولش کردم.... 

بهش گفتم می خوام از این رابطه دور باشم و در حین ناراحتی اش مصمم گفتم که توی روزای حساسی از زندگیم هستم و چیزی به کنکورم نمونده اگر برام ارزشی قائل بود باید سعی میکرد اسباب ارامشم رو جور کنه اما با این عصبانیت و توقعی که در من ایجاد میکنه باعث میشه نتونم درس بخونم .... اینکه ۳ سال از زندگیم رو پای عشق حمید گذاشتم و دیوانه وار خواستمش و هر چی داشتم رو فدا کردم و دیگه دلم نمیخواد یه سال دیگه به خاطر اون از درسم عقب بیفتم!!!! و کات کردم!!!! ازش هم خبری نشد!!!! 

۹ خرداد کنکور کذایی رو دادم و درست سحر روز بعدش بهمون خبر دادن خاله مامانم فوت کردن.... خاله ای که پر از مهربونی بود و من عااااشقش بودم.... خونه مون شلوغ شد و روزای ناراحتیمون هم بدنبالش اومد.... توی مراسم هفته ی خاله، مادربزرگم دیگه نونست غم رفتن آخرین خواهرش رو بیشتر تحمل کنه و نتیجه یک هفته آب و غذا نخوردنش این شد که راهی بیمارستان شد.... این رفتن و یک عمل ساده و بیست دقیقه ای همانا و بستری شده یک ماهه اش و دو عمل سنگین ۳-۴ ساعته و مادربزرگی که راهیه icu شد .... دستمون فقط به قران بود و خدا رو به هر چی میدونستیم قسم میدادیم که برگرده..... همه چیز نرمال بود غیر از اینکه تنفس انجام نمیشد.... فقط با دستگاه..... دکتر میگفت انگار دلش نمیخواد.... میگفت برید و باهاش حرف بزنید.... برش گردونید.... 

بعد از 1 ماه که با خواست خدا برگشت حرف نمیزد و تشخیص دادن که افسردگی حاد گرفته.... فکر میکرد ما گذاشه بودیمش توی بیمارستان و تنها بوده و ما ترکش کردیم.... هر چی توضیح میدادیم که هر 6 نفر ما تمام مدت با کلی پارتی بازی پشت در icu بودیم اما اجازه ورود نداشتیم باورش نمیشد.... و بدترین مشکل این بود که مشکل حافظه پیدا کرده بود و میگفتن از اثرات بیهوشی طولانی مدته.... 

درگیر و دار همین اتفاقای ناراحت کننده بودم و هر روز توی راه خونه تا بیمارستان بودم که حمید دوباره پیداش شد..... گرم و صمیمی.... انگار نه انگار.... منم توی شرایط خوبی نبودم و حضورش باعث دلگرمیم شد..... حرف اون خانم فالگیر هم درست بود که برمیگرده.... این بار خودش برمیگرده!!!! و پشیمون میشه از رفتارش..... 

 

(اروم اروم و بصورت خلاصه میام و بقیه شم میگم)

نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393ساعت | 09:34 ب.ظ توسط من | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    105  >>