صفر مطلق +۹

این روزا بیشترین چیزی که توجهم رو جلب می کنه بی معرفتیه آدم هاست 

اینکه بدون فکر به عاقبت کارهاشون فقط لحظه ای پیش میرن 

دلم میگیره چون نمیدونم از ندونستنشونه که این کارو می کنن یا واقعا می تونن تا این حد بد باشن! 

 

واسه استخدام یه تست روانشناسی دادم که تا اونجایی که خودم میدون الان از توش یه دختر بدبین به عالم و آدم در میاد و واقعا هم هستم!....دیگه کسی رو قبول ندارم....زن و مرد هم ندارن.... باورشون ندارم....میدونم وحشتناکه اما فعلا همینه.... 

 

از روزی که به این کشف وحشتناک دست پیدا کردم دلم واسه یک تنگ شده....نه که قبلش نبود... نه اینکه بهش فکر نمی کردم....نه که دوریشو به راحتی تحمل می کردم....اما از روزی که به اینجا رسیدم بیشتر و بیشتر قبولش داشتم 

 

حرفهایی می زد که با دنیای احساساتیه من منطبق نمی شد دوست داشتم بگم همه ی آدما خوبن و من به همه اعتماد می کنم دوست داشتم مرزایی که اون ساخته بود رو خراب کنم دوست داشتم همه چییییی ساده ساده اتفاق بیفته و اون با منطق خیلی محکمش می ایستاد و این می شد عدم تفاهم برای بحث و نتیجه گیری! 

 

توی یه چیزی شک نداشتم اینکه با همه ی آدمایی که دیدم یه فرق بزرگ داره ....کسی در اوج احساساتی بودنش در حد نهایت هم منطقیه..... و اون خیلی خوب این ۲ تا رو بهم گره زده بود.... 

 

امروز دلم می سوزه....دلم می سوزه که چرا .... 

 

یکی از مهم ترین دلیلهام واسه حفظ این خونه،حضور اون بود....واسه اینکه اولین همراه اینجا بود....واسه اینکه شوق حضورشو هنوزم به یاد دارم و اون دوره ی قشنگ رو.... واسه اینکه خیلی چیزا از یاد رفتنی نیستن.... 

 

نمیدونم چرا دارم اینا رو اینجا می نویسم....شاید شهامتشو ندارم اینا رو به گوش خودش برسونم.... شاید میدونم واکنشش چیه....شاید شاید شاید..... 

 

اما اینجا می نویسم تا این همه احساسی که به محیط اینجا پیوند خورده اینجا هم ثبت شه.... تا یادم بمونه مهم ترین دلیلم واسه حذف نکردن اینجا کسی بود که باوراش توی این دنیا خیلی کم پیدا میشه.... 

 

دلم تنگ است.... 

دلم برای دیدنش تنگ است.... 

 

.... 

بعضی از اشتباها بخشودنی نیستن....می دونم!

صفر مطلق+۸

دیروز اول وقت رسیدم سر کار و هنوز کارت نزده بودم که فهمیدم کلید اتاقم رو نیاورم وقسمت افتضاحش این بود که روز قبل همه ی دفاتر و آرشیو ها رو برده بودم اونجا و با قفل بودنش همه ی کارا می موند.... 

 

برگشتم خونه  و کلید رو برداشتم و دوباره برگشتم...کمتر از ۴۰ دقیقه شد....توی ترافیک وحشتناک خیابونا.... 

 

با آقای همکار جلسه داشتیم....در مورد یه پروژه....ایده هایی که توی ذهنم بود رو گفتم و اون هی شوکه می شد...کاری که می خوام بکنم تا حالا کسی توی ایران روش کار نکرده و یه کار طولانی مدته و فوق العاده بزرگ....هم حجم و هم ارزشش.... همکارم هی جا می زد و تازه من هی باید بهش انرژی میدادم....همین باعث شد یهو سطح انرژی خودم بره در حد تیم ملی!.... 

 

بعد از جور شدن و هماهنگ شدن کارا از محل کار خصوصیم باهام تماس گرفتن دوباره.... 

گفتن بیا و همه چیز رو جور میکنیم و هر ساعتی می خوای بیا...هر ساعتی می خوای برو ما همه رو موظف می کنیم بمونن....خلاصه که هر چی گفتم مجابم کرد و منم که دلم کلی واسه اتاقم میزم و اون همه خاطره های قشنگ تنگ شده بود گفتم که میام.... گفت از همین امروز بیا... گفتم نه دیگه حالا به این زودی ... اما ۴شنبه میام!!!!! 

 

اومدم خونه و نشسته بودم سر ترجمه های ۲ تا مقاله ای که دستم هست و باید تا آخر ماه دیگه برسونمشون که با زندایی حرف زدیم و قرار شد به زودی در همین هفته برم مدرسه شون جهت ارزیابی و تعیین برنامه درمانی دانش آموزانی که مشکل دارن....!!!!....تازه قول هم دادم که واسه معلما و مادرا هم جلسه توجیهی بزارم.... 

 

رفتم توی اتاقم و دیدن یه عالمه لباس که روی تخت مونده آه از نهادم بلند کرد....اتاقم سرد شده هنوز هم وقت نکردم بخاریشو روشن کنم چون باید جای وسایل تغییر کنه باز!!!! 

 

نگاهم به قفسه ی کتابام افتاد و یادم افتاد که باید هر چه زودتر سر و سامانی به دست نوشته هام بدم....به همین زودی....شاید توی یه برنامه ی هر روزه!!!! 

 

و ... و.... و.... 

 

ظهرش نخوابیدم و برنامه هامو جور می کردم...عصرش با دایی جان رفتیم یه عالمه گشتیم تا من بتونم آرشیوی برای سی دی ها پیدا کنم و شبش هم همه اش به سرچ و تعیین فرم های ارزیابی و ترجمه ی یه کتاب علمی واقعا جامع گذشت و شبش بیهوووووش خوابیدم... 

 

دیروز خیلی اکتیو بودم و تا اینجاش مشکلی نبود.... 

مشکل از اینجا شروع شد که: 

امروز صبح خسته بودم...حتی حوصله ی سوالای مریضامم نداشتم و همه ی تلاشم رو میکردم که خوب به نظر بیام اما واقعا کسل بودم .... چه می شد کرد....یه عالمه کار سر خودم ریخته بودم بیخود و بی جهت.... از اول صبح مشغول آماده کردن آلبوم تصاویر بودم برای مدرسه و بعدم فرم ها رو طراحی کردم و بعدم فقط مامان رو رسوندم خونه و رفتم مدرسه پیش زندایی.... 

 

تند تند یه تعداد از بچه ها رو دیدم و ۷ برگشتم خونه.... 

و الان باید کارای مقاله و ترجمه ها رو انجام بدم که کششی نمونده.... هیچ درسی هنوز خونده نشده و نیاز نیست که بگم تصمیم دارم رتبه ۱ کشور بشم که؟؟!!!! حتما میشم شما شک نکن!.... 

و تازه فردا هم هیچ استراحتی نیست چون باید بعد از کار صبحم برم کلینیک که قول دادم و هنوز نرفته یه عالمه مریض هماهنگ کردن و نوبت دادن 

 

و بعدش... 

و فرداش.... 

و فرداهاش.... 

 

آخر ماه ژورنال کلاب و برنامه ریزی مهمی داریم واسه درمان مریضا که باز خودم طرحشو دادم.... 

اول ماه ب عد ۲ تا سمینار داریم که باز هماهنگی کاراش با خودمه.... 

 

این همه هم نوشتم و هنوز موضوعایی هست که نرسیدم هیچ اشاره ای بهش بکنم! 

بعد میگم أدم رو اصلا سگ گاز بگیره اما جو نگیره!!!!! 

 

دیروز در عین کار و فعالیت آروم و شاد و پر هیجان بودم 

نه غمی حس میکردم نه تاثری.... 

آروم و بی قید 

 

 

خلاصه اینکه دیروز شاد بودم و نتیجه اش اینه که تا مدتی شدیدا واسه خودم درگیری ایجاد کردم!!!! خدا به خیر کنه.... 

 

پ.ن:تصور کنید من با این حالم هر شب خون آشام نگاه می کنم!!!!....

صفر مطلق+۷

آدم خجسته ای مثل من نه غماش ساعت و ثانیه ی مشخصی داره و نه البته شادیاش! 

 

کلاْموجود عجیبی هستم در نوع خودم بی نظییییییر! 

 

....... 

میام و بعد اضافه میکنم علت جملات مشعشع گونه ی بالا رو!