صفر مطلق+۶

میگه: شیمای گلم بازم تولدت مبارک باشه 

 

و ما متعجبیم که مگه کی تولدمون رو تبریک گفت که الان میگه"بازم"؟؟؟ 

 

 

پ.ن: امروز 2 ذی الحجه و تولد ما به ماه قمری می باشیده بود!!!!.... 

 

پ.ن2: داداش کوچیکه از عصر تا حالا گیر کشیدن یه گلابیه.... بیچاره یا دایره کوچیکش خیلی بزرگ میشه یا دایره بزرگش خیلی کوچیک.... من از معلم های محترم خواهشمندم که مگه میوه های فصل چشونه که شوما گفتی گلابی؟؟؟ هان؟؟؟ خیار چشه مگه؟؟؟ بابا اعتماد به نفس این بچه رو به فنا دادید ها.... 

حالا نزارید بگم که اون وسط اصرار داشت که من در راه رضای خدا یه کمکی بهش بکنم و به جاش بکشم و منم که میگفتم:خیر.... تکلیفتو خودت باید انجام بدی تا یاد بگیری سر امتحان گیر نکنی!.... نکنه انتظار داشتید به بچه ی 13 ساله با این سن کمش بگم که من نقاشیم از اون داغون تره و گلابی که چه عرض کنم خورشیدم نمیتونم بکشم؟؟؟.... توقعاتتون خیلی بالائه ها 

 

پ.ن3: این روزها از هر جمه بالای 1 نفر گریزانیم....شما چطور!!!!

صفر مطلق+۵

دیشب....حالم گرفته شد....شایدم گرفته بود و فقط دنبال بهانه بودم 

 

یه پسر فسقلیه به قول خودش خرم آبادی به خط اعتباریم اس میداد و هی هم حرفای مسخره میزد..... 

حتی دیگه تصور این مسخره بازیا هم واسم چندش آور شده .... به خصوص اون لحظه ای که می نویسن: وای من همینجوری ندیده نشناخته عاشقت شدم!!!!!! 

 

خدایی چقدر مگه دخترا ساده و ببخشید البته احمق رفتار کردن که یه پسر به خودش اجازه میده اینطور بی پروا مفهومی مقدس رو به زبون بیاره؟..... نمیدونم دلم واسه حماقت آدما بسوزه یا واسه ارزشهایی که از بین رفتن یا واسه خودم! 

 

بگذریم.... 

 

دیشب حالم خوب نبود و بدتر هم شدم... 

بالشم رو بغل گرفته بودم و توی خاطره ها غرق بودم و اشکام بود که می ریخت.... 

تازه وسط این حال و روز ۲ تا کتاب منبع اصلی هم جلوی روم بود تا فرم های تحقیق رو از توش در بیارم....کلا زندگی شیرین بود دیشب در حد قند و نبات!!!! 

 

یه حس تنهایی عمیقی هم نشسته بود توی دلم که قابل کنترل نبود.... آخرشم دخترک درون باز بار و بندلش رو جمع کرد و رفت تالاپی نشست توی کلبه ی حصار کشیده ی خودش و روی همه ی آدما و دنیا و خلاصه هر چی توش هست،خط زد.... 

 

هوای امروز هم که حسابی ابری و دلگیره....شایدم برای اون دو نفره ها حسابی عاشقانه و پر شور و حاله....اما برای منی که از این هوا دنیا دنیا عشق خاطره دارم فقط یه زجره یه سم یه حس نفرت از خودم! 

 

سر دردم داره دوباره بر میگرده 

دیگه هیچ راهی به ذهنم نمی رسه 

فقط اینکه....باید با دایی حرف بزنم....باید این کار رو با همه ی سختیش انجام بدم...فکر می کنم هم من به این کار نیاز دارم و هم دایی....اما چه کنم که میدونم تا بخوام باهاش حرف بزنم یا از خنده غش می کنم یا از خجالت آب میشم یا گریه بهم فرصت نمیده!!! 

 

هنوز ۳۰ دقیقه تا پایان وقت اداری مونده و من هی دارم بی هدف می نویسم بلکه این زمان زودتر بگذره اما دریغ.... 

اینجا هم اینقدر سوت و کوره که هی آدم فکر میکنه همه مردن و من تنها بازمانده شونم!.... 

حیف که امروز با ماشین من اومدیم و مجبورم تا آخر وقت بمونم که مادر محترم هم با من برگرده و گرنه میرفتم خونه تا زیر چندین تا پتو قایم بشم و فکر کنم اون زیر دیگه هیچ غم و غصه ای پیدام نمیکنه که کاریم داشته باشه.... 

 

هی روزگار 

 

پ.ن: مامانم از دیروز حالش زیاد خوب نیس....اول ترسیدم فشارش رفته باشه بالا اما خوب بود خدا رو شکر....معمولا آستانه دردش بر خلاف من خیلی بالائه و وقتی که درد میشینه توی صورتش یعنی وضع هیچ خوب نیست....اما مادر من یک دکترگریز درست و حسابی و استاده!....خدایا تنها انگیزه زنده موندم همین شادابی و حضور مامانمه....حواست باشه ها 

 

پ.ن۲: خواب پدر بزرگم رو دیدم که درست مثل همیشه ی حضورش تمام سعیشو میکرد تا منو بخندونه....فرق نمیکرد که داشت از درد به خودش می پیچید یا خوب خوب بود فقط همیشه یه جوری در حال سر به سر گذاشتن من بود....دلم براش خیلی تنگه....صدای باد که اینجا می پیچه ناخودآگاه دنبالش میگردم تا توی بغلش احساس کنم همه چی امن و آرومه....اما نیست...اونم نیست.... 

 

پ.ن۳:خودم این حصار رو ساختم و خودم دارم حفظش میکنم....بی دلیل! 

 

پ.ن۴: حالم هیچ خوب نیست عشق من....نکند آنقدر دیر بیایی که واژه ها دور از تو جان دهند؟؟!!!! 

 

پ.ن۵:نوشته ی ما به سر رسید اما این ساعت کاری چی؟....همچنان ادامه دارد و به هیچ سری نرسیده است!

برای م عزیز:

وسط این حال و روز و میون معرکه ای که نمیدونم من ساختم یا دنیا ساخته 

فعلا یه آکولاد بزرگ باز می کنم و می خوام اینجا در حضور جمع کوچیک خوانندگان خودم 

یه عذر خواهی بزرگ از یه شخص خاص داشته باشم! 

 

م.... عزیزم 

اینجوری خطابت می کنم که بدونی هم واسم مهمی هم حواسم بهت هست  

اما متاسفانه تو همیشه راه من رو برای حرف زدن و جواب دادن بستی 

  

جواب حرفات رو که یه جوری خصوصی بهت میگم 

 

اما خواستم اینجا و در ملا عام بگم که اگر ناراحت شدی ازم ببخشید 

این همه آدم رو هم ضامن میگیرم که دلت بسوزه و دیگه ببخشی دیگه!  

 

خوب حالا آشتی شدیم دیگه مگه نه؟؟؟